سکوت تنهایی شب در برکه ای خاموش

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ سکوت تنهایی شب در برکه ای خاموش امیدوارم لحضات خوبی رو باهم سپری کنیم هر چی بخواین اینجا هست همه جوره فقط یکم بگردین .خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

ویژگی های حضرت مهدی (عج) ابـوحـمـزه گـویـد: حـضـرت صـادق (ع ) را دیـدم کـه هـنـگـامـى کـه مـى خـواسـت از منزل بیرون رود لبانش را مى جنبانید و بر در خانه ایستاده بود، عرض کردم : من شما را دیـدم کـه هـنگامى که از منزل بیرون آمدى لبانت را مى جنباندى آیا چیزى گفتى ؟ فرمود: آرى هـمـانـا انـسان چون از منزل بیرون رود هنگامى که خواهد بیرون رود سه بار بگوید: (((اللّه کـبـر))) و سـه بـار بـگـویـد: (((بـاللّه خـرج و بـاللّه دخل و على اللّه توکل ))) (سپس گوید:) (((اللهم افتح لى فى وجهى هذا بخیر و اختم لى بـخـیـر وقـنـى شـر کـل دابة انت آخذ بناصیتها ان ربى على صراط مستقیم ))) پیوسته در ضـمـانـت خداى عزوجل مى باشد تا خداوند او را بجائى که بوده است برگرداند ویژگی های حضرت مهدی (عج) برخی خصایص و ویژگی های امام زمان (عج) مطابق احادیث و روایات عبارتند از: از خاندان و ذریه پیامبر است هم نام و هم کنیه پیامبر (ص) و شبیه ترین مردم به آن حضرت است نهمین فرزند از فرزندان امام حسین (ع) است اسم پدرش حسن (ع) است مادرش سیده کنیزان و بهترین ایشان است دوازدهمین امام و خاتم الائمه است دارای دو غیبت صغری و کبری عمر بسیار طولانی دارد زمین را پر از عدل و داد میکند پس از آنکه پر از ظلم و ستم شده باشد گذشت روزگار او را پیر نمیکند ولادتش پنهانی است دشمنان خدا را میکشد و زمین را از شرک و ظلم پاک میکند دین خدا را آشکار و اسلام حقیقی را در روی زمین گسترش میدهد و فرمانروای روی زمین میشود با شمشیر قیام میکند دارای نسبتهایی از انبیاست که از آن جمله غیبت است روش او سیره پیامبر است پس از آنکه مردم در آزمایش های سخت واقع شوند ظهور میکند وقتی حضرت مهدی ظهور کند حضرت عیسی نازل میشود و پشت سرش نماز میخواند پیش از ظهورش بدعت ها و ظلم و گناه و تجاهر به فسق و فجور رایج میشود هنگام ظهورش منادی آسمان به نام او و پدرش ندا میکند که همه آن را میشنوند و ظهور آن حضرت را اعلام میکنند پیش از ظهورش نرخ ها بالا میرود و بیماری ها زیاد میشود و جنگ های بزرگ برپا میشود و بسیاری کشته میشوند پیش از ظهورش نفس زکیه و یمانی کشته میشوند و در بیدا (مکانی بین مکه و مدینه)خسوفی واقع میشود و دجال و سفیانی خروج میکنند و حضرت آنها را میکشد پس از ظهورش برکات آسمان و زمین آشکار میشود و زمین آباد میگردد و هیچ کس غیر خدا را پرستش نمیکند سیصد و سیزده نفر اصحاب او هستند که در یک ساعت به محضرش حاضر میشوند معجزات بسیاری دارد و بسیاری به دیدار رحضرتش مشرف شده اند Saman | نسخه قابل چاپ | نظرات [3] جمعه 2 دی‌ماه سال 1390 لقب قائم داود بـن زربى گوید: من در مدینه بیمار سختى شدم ، و خبر آن به حضرت صادق (ع ) رسـیـد، پـس بـمن نوشت : خبر بیماریت بمن رسید، پس یکصاع (تقریبا سه کیلو) گندم بـخـر، سـپـس بـپشت بخواب و آن گندم را روى سینه ات بریز و پهن کن بهر گونه که ریخت و بگو: (((اللهم انى اسئلک باسمک الذى اذا سئلک به المضطر کشفت ما به من ضر و مـکـنـت له فـى الارض و جـعـلتـه خـلیـفـتـک عـلى خـلقـک ان تـصـلى عـلى مـحـمـد و آل مـحمد و ان تعافینى من علتى ))) سپس برخیز و درست بنشین و گندمها را از اطراف خود جمع کن ، و (دوباره ) همان دعا را بخوان و آنرا بچهار مد (که هر مدى تقریبا ده سیر است ) تـقـسیم کن ، هر قسمتى را بمسکینى (و مستمندى ) بده و همان دعا را بخوان . داود گوید: من دسـتـور آن حـضـرت را انجام دادم (و آنقدر زود اثر گذاشت که همانساعت بیماریم برطرف شد) و گویا از بند آزاد شدم ، و بسیارى از مردم آنرا انجام داده اند و از آن سود برده اند. لقب قائم علیه السلام میپرسند:چرا امام زمان (ع) با کلمه قائم و مهدی خوانده میشود و چرا بعضی با شنیدن لقب قائم برمیخیزد و می ایستد؟ پاسخ: در بسیاری از روایات آن حضرت با القاب قائم و مهدی یاد شده و در مورد قائمبسیار میشد که در زمان ائمه علیه السلام بر اثر ظلم و فساد حاکمان غاصب امامان به یاد امام زمان می افتادند و میفرمودند:قائم ما انتقام ما را خواهد گرفت. قائم یعنی قیام کننده نظر به این که قیام و نهضت حضرت مهدی جهانی است و در تمام تاریخ بشر چنین قیام و حکومتی نبوده است و آن حضرت با این عنوان خوانده میشود. اما اینکه پیروان آن حضرت با شنیدن این لفظ و با گفتن این کلمه برمیخیزند و می ایستند یک نوع عمل مستحبی و احترام و اظهار پیوند وانتظار به رآن حضرت است و ضمنا مردم را به یاد نهضت و قیام حضرت مهدی(عج) می اندازد و برای آنها این تلقین عملی میشود که باید برخواست نهضت کرد و امیدوار بود و به زمینه سازی برای ظهور و قیام جهانی رهبری معصوم و قاطع که امید پیامبران و امامان و همه مستضعفان جهان و قلب تپنده هستی است پرداخت. این کار حتی در زمان امام صادق در میان شیعیان معمول بوده و حتی نقل شده در خراسان در حضور حضرت امام رضا کلمه قائم ذکر شد امام رضا برخاست و دستش را بر سر نهاد و فرمود((اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه)).خداوندا بر فرجش شتاب کن و راه ظهور و نهضتش را آسان گردان Saman | نسخه قابل چاپ | نظرات [0] یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 روایت حکیمه خاتون در مورد تولد امام زمان خداى تبارک و تعالى ثوابى را که بر حسن خلق بنده میدهد مانند ثواب کسى است که هر صبح و شام در راه خدا جهاد کند امام صادق علیه السلام روایت جالب حکیمه خاتون از تولد امام زمان از کسانی که در هنگام تولد امام زمان علیه السلام حضور داشتند و جریان را مفصلا شرح داده.حکیمه خاتون دختر امام محمد تقی و عمه امام حسن عسکری علیه السلام است.شرح این داستان این است: حکیمه خاتون میگوید:روزی به خانه امام حسن مشرف شدم.شبانگاه که نیمه شعبان سال ۲۵۵ بود وقتی خواستم به منزلم برگردم امام حسن فرمود:عمه جان امشب در خانه ما بمان زیرا ولی خدا و جانشین من در این شب متولد خواهد شد.پرسیدم از کدام کنیزانت؟فرمود از سوسن.پس هرچه در سوسن جست و جو نمودم آثاری از حمل ندیدم.بعد از افطار و ادای نماز با سوسن در یک اطاق خوابیدیم.طولی نکشید که از خواب بیدار شدم و در فرمایشات امام حسن تفکر می نمودم.بعد مشغول نماز شب شدم.سوسن هم از خواب برخواسته و نماز شب به جای آورد.نزدیک سپیده دم بود ولی از وضع حمل خبری نبود.داشتم در صحت وعده امام حسن تردید مینمودم که از اطاقش فرمود : عمه جان!شک نکن که وقت تولد فرزندم نزدیک شده است. ناگهان احوال سوسن را متغیر دیدم.از جریان پرسیدم فرمود:احساس ناراحتی شدیدی در خود میکنم.من به تهیه مقدمات وضع حمل مشغول شدم و خودم قابلگی او را بر عهده گرفتم. طولی نکشید که ولی خدا پاک و پاکیزه به دنیا آمد و در همان حال امام حسن فرمود:عمه جان!فرزندم را بیاور.وقتی کودک را به نزدش بردم او را در بغل گرفته دهان مبارکش را بر چشمان آن کودک نهاد.بلافاصله باز شد.سپس دهانش را بر دهان و گوش آن نوزاد نهاد و دست بر سرش مالید.پس از آن کودک به سخن آمده و به تلاوت قرآن مشغول شد.بعدا کودک را به من داد و فرمود:به نزد مادرش ببر!کودک را نزد مادرش بردم و به منزل بازگشتم.در روز سوم نیز به خانه امام حسن مشرف شدم و ابتدائا به قصد دیدار نوزاد به حجره سوسن رفتم اما کودک را ندیدم.پس خدمت امام حسن مشرف شدم ولی خجالت کشیدم از احوال نوزاد سوال نمایم.امام حسن ابتدائا فرمود:عمه جان!فرزندم در پناه خدا غایب شده است.هنگامی که من از دنیا رفتم و دیدی شیعیانم اختلاف دارند جریان ولادت فرزندم را به شیعیان مورد وثوق خبر بده.اما باید آن قضیه مخفی بماند.زیرا فرزندم غایب خواهد شد روز دوم محرم برچسبها امام زمان-داستان جالب در مورد امام زمان-عجایب امام مهدی-ولیعصر-مهدی-صاحب زمان-تولد امام زمان-داستان حکیمه خاتون-عجایب-عجایب جهان-داستان عجیب-داستان زیبا-ماجرای تولد-تولد مهدی-نوزادی امام زمان-ماجرای امام زمان-آخرالزمان-ظهور امام زمان-علایم ظهور-

[ پنج‌شنبه 09 آبان 1392 ] [ 12:20 ] [ nima ]

[ ارسال نظر(0) ]

ياعلي علي است الگوي مردان عالم زندگي نامه ي امام علي (ع) زندگينامه امام اول اميرالمومنين حضرت علي (ع) ولادت: حضرت علي ( ع ) نخستين فرزند خانواده هاشمي است كه پدر و مادر او هر دو فرزند هاشم اند . پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف است و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف مي باشد . خاندان هاشمي از لحاخ فضائل اخلاقي و صفات عاليه انساني در قبيله قريش و اين طايفه در طوايف عرب ، زبانزد خاص و عام بوده است . فتوت ، مروت ، شجاعت و بسياري از فضايل ديگر اختصاص به بني هاشم داشته است . يك از اين فضيلتها در مرتبه عالي در وجود مبارك حضرت علي ( ع ) موجود بوده است . فاطمه دختر اسد به هنگام درد زايمان راه مسجدالحرام را در پيش گرفت و خود را به ديوار كعبه نزديك ساخت و چنين گفت : خداوندا ! به تو و پيامبران و كتابهايي كه از طرف تو نازل شده اند و نيز به سخن جدم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم . پرودگارا ! به پاس احترام كسي كه اين خانه را ساخت ، و به حق ( 2 ) كودكي كه در رحم من است ، تولد اين كودك را بر من آسان فرما ! لحظه اي نگذشت كه ديوار جنوب شرقي كعبه در برابر ديدگان عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن تعف شكافته شد . فاطمه وارد كعبه شد ، و ديوار به هم پيوست . فاطمه تا سه روز در شريفترين مكان گيتي مهمان خدا بود . و نوزاد خويش سه روز پس از سيزدهم رجب سي ام عام الفيل فاطمه ( 3 ) را به دنيا آورد . دختر اسد از همان شكاف ديوار كه دوباره گشوده شده بود بيرون آمد و گفت : ( 4 ) پيامي از غيب شنيدم كه نامش را علي بگذار . دوران كودكي: حضرت علي ( ع ) تا سه سالگي نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا كه خداوند مي خواست ايشان به كمالات بيشتري نائل آيد ، پيامبر اكرم ( ص ) وي را از بدو تولد تحت تربيت غير مستقيم خود قرار داد . تا آنكه ، خشكسالي عجيبي در مكه واقع شد . ابوطالب عموي پيامبر ، با چند فرزند با هزينه سنگين زندگي روبرو شد . رسول اكرم ( ص ) با مشورت عموي خود عباس توافق كردند كه هر يك از آنان فرزندي از ابوطالب را به نزد خود ببرند تا گشايشي در كار ابوطالب باشد . عباس ، جعفر را و پيامبر ( ص ) ، ( 5 ) علي ( ع ) را به خانه خود بردند . به اين طريق حضرت علي ( ع ) به طور كامل در كنار پيامبر قرار گرفت . علي ( ع ) آنچنان با پيامبر ( ص ) همراه بود ، حتي هرگاه پيامبر از شهر ( 6 )خارج مي شد و به كوه و بيابان مي رفت او را نيز همراه خود مي برد . بعثت پيامبر ( ص ) و حضرت علي ( ع ) شكي نيست كه سبقت در كارهاي خير نوعي امتياز و فضيلت است . و خداوند در آيات بسياري بندگانش را به انجام آنها ، و سبقت گرفتن بر يكديگر ( 7 )دعوت فرموده است . از فضايل حضرت علي ( ع ) است كه او نخستين فرد ايمان آورنده به پيامبر ( ص ) باشند . ابن ابي الحديد در اين باره مي گويد : بدان كه در ميان اكابر و بزرگان و متكلمين گروه معتزله اختلافي نيست كه علي بن ابيطالب نخستين فردي است كه به اسلام ايمان آورده و پيامبر خدا را تاييد كرده است . حضرت علي ( ع ) نخستين ياور پيامبر ( ص ): پس از وحي خدا و برگزيده شدن حضرت محمد ( ص ) به پيامبري و سه سال دعوت مخفيانه ، سرانجام پيك وحي فرا رسيد و فرمان دعوت همگاني داده شد . در اين ميان تنها حضرت علي ( ع ) مجري طرحهاي پيامبر ( ص ) در دعوت الهيش و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضيافتي بود كه وي براي آشناكردن خويشاوندانش با اسلام و دعوتشان به دين خدا ترتيب داد . در همين ضيافت پيامبر ( ص ) از حاضران سؤوال كرد : چه كسي از شما مرا در اين راه كمك مي كند تا برادر و وصي و نماينده من در ميان شما باشد ؟ فقط علي ( ع ) پاسخ داد : اي پيامبر خدا ! من تو را در اين راه ياري مي كنم پيامبر ( ص ) بعد از سه بار تكرار سؤوال و شنيدن همان جواب فرمود : اي خويشاوندان و بستگان من ، بدانيد كه علي ( ع ) برادر و وصي و خليفه پس از من در ميان شماست . از افتخارات ديگر حضرت علي ( ع ) اين است كه با شجاعت كامل براي خنثي كردن توطئه مشركان مبني بر قتل رسول خدا ( ص ) در بستر ايشان خوابيد و زمينه هجرت پيامبر ( ص ) را آماده ساخت . حضرت علي ( ع ) بعد از هجرت: بعد از هجرت حضرت علي ( ع ) و پيامبر ( ص ) به مدينه دو نمونه از فضايل علي ( ع ) را بيان مي نمائيم : 1 - جانبازي و فداكاري در ميدان جهاد : حضور وي در 26 غزوه از 27غزوه پيامبر ( ص ) و شركت در سريه هاي مختلف از افتخارات و فضايل آن حضرت است . 2 - ضبط و كتابت وحي ( قرآن ) كتابت وحي و تنظيم بسياري از اسناد تاريخي و سياسي و نوشتن نامه هاي تبليغي و دعوتي از كارهاي حساس و پرارج امام ( ع ) بود . ايشان آيات قرآن چه مكي و چه مدني ، را ضبط مي كرد . به همين علت است كه وي را از كاتبان وحي و حافظان قرآن به شمار مي آورند . در اين دوران بود كه پيامبر ( ص ) فرمان اخوت و برادري مسلمانان را صادر فرمود و با حضرت علي ( ع ) پيمان برادري و اخوت بست و به حضرت علي ( ع ) فرمود : تو برادر من در اين جهان و سراي ديگر هستي . به خدايي كه مرا به حق برانگيخته است ... تو را به برادري خود انتخاب مي كنم ، اخوتي كه دامنه آن هر دو جهان ( 8 )را فرا گيرد . حضرت علي ( ع ) داماد رسول اكرم ( ص ) عمر و ابوبكر با مشورت با سعد معاذ رئيس قبيله اوس دريافتند جز علي ( ع ) كسي شايستگي زهرا ( س ) را ندارد . لذا هنگامي كه علي ( ع ) در ميان نخلهاي باغ يكي از انصار مشغول آبياري بود موضوع را با ايشان در ميان نهادند و ايشان فرمود : دختر پيامبر ( ص ) مورد ميل و علاقه من است . و به سوي خانه رسول به راه افتاد . وقتي به حضور رسول اكرم ( ص ) رسيد ، عظمت محضر پيامبر ( ص ) مانع از آن شد كه سخني بگويد ، تا اينكه رسول اكرم ( ص ) علت رجوع ايشان را جويا شد و حضرت علي ( ع ) با تكيه به فضايل و تقوا و سوابق درخشان خود در اسلام فرمود : آيا صلاح مي دانيد كه فاطمه را در عقد من درآوريد ؟ پس از موافقت حضرت زهرا ( س ) آن حضرت به دامادي رسول اكرم ( ص ) نائل آمدند . غدير خم: پيامبر ( ص ) بعد از اتمام مراسم حج در آخرين سال عمر پربركتش در راه برگشت در محلي به نام غديرخم در نزديكي جحفه دستور توقف داد ، زيرا پيك وحي فرمان داده بود كه پيامبر ( ص ) بايد رسالتش را به اتمام ( 9 )برساند . پس از نماز ظهر پيامبر ( ص ) بر بالاي منبري از جهاز شتران رفت و فرمود : اي مردم ! نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم درباره من چه فكر مي كنيد ؟ مردم گفتند : گواهي مي دهيم كه تو آيين خدا را تبليغ مي كردي پيامبر فرمود : آيا شما گواهي نمي دهيد كه جز خداي يگانه ، خدايي نيست و محمد بنده خدا و پيامبر اوست ؟ مردم گفتند : آري ، گواهي مي دهيم . سپس پيامبر ( ص ) دست حضرت علي ( ع ) را بالا گرفت و فرمود : اي مردم ! در نزد مؤمنان سزاوارتر از خودشان كيست ؟ مردم گفتند : خداوند و پيامبر او بهتر مي دانند . سپس پيامبر فرموند : اي مردم ! هر كس من مولا و رهبر او هستم ، علي هم مولا و رهبر اوست . و اين جمله را سه بار تكرار فرمودند . بعد مردم اين انتخاب را به حضرت علي ( ع ) تبريك گفتند و با وي بيعت نمودند . حضرت علي ( ع ) بعد از رحلت رسول اكرم ( ص ): پس از رحلت رسول اكرم ( ص ) به علت شرايط خاصي كه بوجود آمده بود ، حضرت علي ( ع ) از صحنه اجتماع كناره گرفت و سكوت اختيار كرد. نه در جهادي شركت مي كرد و نه در اجتماع به طور رسمي سخن مي گفت . شمشير در نيام كرد و به وظايف فردي و سازندگي افراد مي پرداخت . فعاليتهاي امام در اين دوران به طور خلاصه اينگونه است : 1 - عبادت خدا آنهم در شان حضرت علي ( ع ) 2 - تفسير قرآن و حل مسائل ديني و فتواي حكم حوادثي كه در طول 23سال زندگي پيامبر ( ص ) مشابه نداشت . 3 - پاسخ به پرسشهاي دانشمندان ملل و شهرهاي ديگر . 4 - بيان حكم بسياري از رويدادهاي نوظهور كه در اسلام سابقه نداشت . 5 - حل مسائل هنگامي كه دستگاه خلافت در مسائل سياسي و پاره اي از مشكلات با بن بست روبرو مي شد . 6 - تربيت و پرورش گروهي كه از ضمير پاك و روح آماده ، براي سير و سلوك برخوردار هستند . 7 - كار و كوشش براي تامين زندگي بسياري از بينوايان و درماندگان تا آنجا كه با دست خويش باغ احداث مي كرد و قنات استخراج مي نمود و سپس آنها را در راه خدا وقف مي نمود . خلافت حضرت علي ( ع ): در زمان خلافت حضرت علي ( ع ) جنگهاي فراواني رخ داد از جمله صفين ، جمل و نهروان كه هر يك پيامدهاي خاصي به دنبال داشت . شهادت امام علي ( ع ): بعد از جنگ نهروان و سركوب خوارج برخي از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادي ، و برك بن عبدالله تميمي و عمروبن بكر تميمي در يكي از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونريزي ها و جنگهاي داخلي را بررسي كردند و از نهروان و كشتگان خود ياد كردند و سرانجام به اين نتيجه رسيدند كه باعث اين خونريزي و برادركشي حضرت علي ( ع ) و معاويه و عمروعاص است . و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند ، مسلمانان تكليف خود را خواهنددانست . سپس با هم پيمان بستند كه هر يك از آنان متعهد كشتن يكي از سه نفر گردد . ابن ملجم متعهد قتل امام علي ( ع ) شد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد كوفه نشستند . آن شب حضرت علي ( ع ) در خانه دخترش مهمان بودند و از واقعه صبح با خبر بودند ، وقتي موضوع را با دخترش در ميان نهاد ، ام كلثوم گفت : فردا جعده را به مسجد بفرستيد . حضرت علي ( ع ) فرمود : از قضاي الهي نمي توان گريخت . آنگاه كمربند خود را محكم بست و در حالي كه اين دو بيت را زمزمه مي كرد عازم مسجد شد . كمر خود را براي مرگ محكم ببند ، زيرا مرگ تو را ملاقات خواهدكرد . و از مرگ ، آنگاه كه به سراي تو درآيد ( 10 ) . جزع و فرياد مكن ابن ملجم ، در حالي كه حضرت علي ( ع ) در سجده بودند ، ضربتي بر فرق مبارك خون از سر حضرتش در محراب جاري شد و محاسن ( 11 ) آن حضرت وارد ساخت . شريفش را رنگين كرد . در اين حال آن حضرت فرمود : فزت و رب الكعبه به خداي كعبه سوگند كه رستگار شدم سپس آيه 55سوره طه را تلاوت فرمود : شما را از خاك آفريديم و در آن بازتان مي گردانيم و بار ديگر از آن ( 12 ) بيرونتان مي آوريم . حضرت علي ( ع ) در واپسين لحظات زندگي نيز به فكر صلاح و سعادت مردم بود و به فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنين وصيت فرمود : شما را به پرهيزكاري سفارش مي كنم و به اينكه كارهاي خود را منظم كنيد و اينكه همواره در فكر اصلاح بين مسلمانان باشيد . يتيمان را فراموش نكنيد ، حقوق همسايگان را مراعات كنيد . قرآن را برنامه ي عملي خود قرار دهيد . نماز را بسيار گرامي بداريد كه ستون دين شماست . حضرت علي ( ع ) در 21ماه رمضان به شهادت رسيد و در نجف اشرف به خاك سپرده شد ، و مزارش ميعادگاه عاشقان حق و حقيقت شد . - سوره احزاب ، آيه 21. ( 1 ) - فروغ ولايت ، ص 35( كشف الغمه ، ج 1 ، ص 90) . ( 2 ) - آفتاب ولايت ، ص 19( الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 171، ش 1 ) . ( 3 ) - آفتاب ولايت ، ص 19( بحارالانوار ، ج 35، ص 18) . ( 4 ) - فروغ ولايت ، ص 37( سيره ابن هشام ، ج 1 ، ص 236) . ( 5 ) - فروغ ولايت ، ص 38 ( 6 ) - آفتاب ولايت ، ص 131( سوره بقره ، آيه 148) . ( 7 ) - فروغ ولايت ، ص 86( مستدرك حاكم ، ج 3 ، ص 14، استيعاب ، ج 3 ، ( 8 ) ص 35) - فروغ ولايت ، ص 141( سوره مائده ، آيه 67) ( 9 ) - فروغ ولايت ، ص 697 ( 10 ) - فروغ ولايت ، ص 697( بحارالانوار ، نقل از مالي ، ج 9 ، ص 650) ( 11) - فروغ ولايت ، ص 697 ( 12 )

[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 18:12 ] [ nima ]

[ ارسال نظر(0) ]

خوش اخلاقی ،کلید سعادتمندی از خـــدا جوييــــــــم توفيــق ادب بي‌ادب محـروم مـاند از لطف رب بي‌ادب تنها نَـه خود را داشت بـد بلکه آتـش در همــــــه آفـــاق زد مولوی -(مثنوي، دفتر اول، ب 77 ـ 78) مقدمه : «روابط انسانی» از پیچیدگی های خاصی برخورداراست و پی بردن به اصل وجودی وشخصیت افراد به این سادگی هانیست و دریک نگاه ویا چند برخورد نمی شود ادعا کرد که می توانیم کسی رابشناسیم ُ،ُگرچه حدس هایی می زنیم ولی فقط درموقعیت های گوناگون است که می توان افراد را سنجید،چون ممکن است افرادی با حضور دراجتماع وبا طراحی نقشه حساب شده ،نقش یک آدم خوب رابازی کنند وخودشان را آدم حسابی جابزنند وپس از بروز این چهره ی موجه وقابل قبول ،ماهیت واقعی خودرا نمایان سازند ودرموقعیت جدید به خرابکاری بپردازند . ارتباطات انسانی ممکن است با ظهور فناوری های نوین دچار تغییراتی گردد ،اما «اخلاق» به لحاظ پیوند عمیق بافطرت ونهاد آدمی ، دستخوش تغییرات ودگرگونی نمی گردد.دراین مقاله سعی می کنیم گوشه ای از زیبایی های «اخلاق خوش» را درقالب نکاتی کلیدی بیاوریم که امیداست مؤثر واقع گردد: احادیثی درمورد تأثیر اخلاق خوش درزندگی : -پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله): «ما یُوضَعُ فِي مِیزانِ امْرِئٍ یَومَ القِیامَةِ أفضَلُ مِن حُسنِ الخُلقِ. در روز قیامت هیچ عملی بهتر از خوش اخلاقی در ترازوی [اعمال] انسان قرار نمی‌گیرد.» -کافی، ج 2، ص 99، ح 2 ************************************************************** -پیامبر اكرم (ص) : « كامل ترین مردم از جهت ایمان كسی است كه اخلاقش خوبتر باشد و بهترین شما كسانی هستند كه نسبت به همسران خود خوش رفتار باشند.» -بحار الانوارج1ص389 ************************************************************** -پیامبر اعظم (ص): «إن العبد لينال بحسن خُلُقه درجة الصائم القائم؛ به يقين بنده با اخلاق خوب خود، درجه روزه دارِ شب زنده دار را به دست مى آورد». وسائل الشيعة، ج12، ص152، (باب 104 استحباب حسن الخلق مع الناس، ح15922). ************************************************************** -امام علي(عليه السلام) : «حسن خلقك يحفف الله حسابك.- اخلاقت را نيكو كن تا خداوند حسابت را آسان كند. » بحارالانوار، ج 71، ص 383. ************************************************************** -امام صادق(ع) : «كم من وضيع رفعه حسن خلقه - چه بسيار فرد بي مقداري كه خوشرويي اش او را برتري بخشيده است.» - شرح غررالحكم، ج 4، ص 558. ************************************************************** -امام رضا(علیه‎السلام) از پدران بزرگوارش و از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) روایت مى‎فرماید كه آن حضرت به مردم فرمود: «عَلَیْكُم بِحُسنِ الخُلقِ؛ فَإنّ حُسنَ الخُلقِ فِى الجَنَّةِ لاَ مَحالةَ؛ و إیّاكُم وَ سوءُ الخُلقِ؛ فَإنّ سوءُ الخُلقِ فِى النّار لاَ مَحالَةَ؛ بر شما باد به خوش اخلاقى؛ زیرا خوش اخلاق جایش در بهشت است؛ و بپرهیزید از بد اخلاقى؛ زیرا بداخلاق جایش در دوزخ است. » عیون اخبار الرضا، ج 2، 31، باب 31، حدیث 41/ بحارالانوار، ج68، ص383، باب 92، حدیث 17 . ************************************************************** چگونه خوش اخلاق شویم ؟: هرگز نباید اینگونه تلقی کرد که برخی آدم ها خوش اخلاق هستند وبعضی دیگر بداخلاق واین ویژگی ها دردرون آنها سرشته شده وتغییر ناپذیراست ،بلکه زندگی دنیا درجهت کوشش برای کسب اخلاق نیکو ومکارم آن است تا جایی که هدف بعثت پیامبر اکرم(ص)،کامل کردن مکارم اخلاقی معرفی شده است وهمین امر نشان می دهد که اخلاق انسان تحت تأثیر تعاملات با دیگران تغییر خواهد کرد.دراینجا به برخی از نکات اخلاقی که می تواند درخوش اخلاقی انسان مؤثرباشد اشاره می شود : - اخلاق بااعتقاد قلبی همراه باشد: «حسن خلق» ، افسار مهار کننده ی خودبینی , خودخواهی , غرور و لجاجت است که زندگی و در کنار هم بودن را آسان و قابل تحمل می سازد. تاثیر پذیری حسن خلق در اعمال ، زمانی میسر است که با ایمان و اعتقاد قلبی همراه باشد. در غیر این صورت، ظاهر سازی و نمایش از جانب یک فرد نسبت به دیگران ،دیر یازود،برملا می گردد ومایه ی سقوط وتباهی فرد وجامعه می شود . - اخلاق باید درکنارایمان به خدا ومبدأهستی باشد تا ارزش آفرین گردد: اخلاق خوب زمانی مایه ی برتری وشرافت انسانی است که منطبق براصول اخلاقی وهمراه بافطرت خداگرایانه بشری باشد ودین نیز چیزی جدای از آن نیست .«خوش اخلاقی» معیاری دارد وهرگز نمی توان محبت را بدون حساب وکتاب نثار این وآن کرد.مثلا ًدرمورد برخورد باکفار ومعاندان، نباید خوش اخلاقی پیشه نمود.این اصل اخلاقی به صورت دوقاعده دینی «تولی» و«تبری» در فروع دین اسلام آمده است .(«تولی‌» یعنی دوستی بادوستان خدا و«تبری» یعنی دشمنی بادشمنان خدا وبیزاری جستن از آنان ) - خوش اخلاقی نباید وسیله سوءاستفاده دیگران شود : انسان باید خوش اخلاق باشد ،اما این رفتار خوب نباید باعث شود که دیگران به طمع بیفتند وبا طراحی نقشه های حساب شده درزمینه های مختلف باعث فساد ،تباهی و زیان یافتن او گردند. - هرگز نباید به همگان «آری » گفت : گاهی تمرین «نه گفتن »از هرعمل صالحی ارزشمند تراست .اگر دوست انسان دچار انحراف فکری وعقیدتی باشد ،خواه ناخواه انسان را به انجام عملی شبیه او می کشاند .نباید به بهانه ی خوش اخلاقی، با هرخوب وبدی طرح دوستی انداخت وباهدف جلب رضایت دیگران ونشکستن دل آنان،تن به انجام هرکاری داد.گاهی تعارف مصرف مواد مخدر ،حضور دربرنامه های فساد وبی عفتی ،«گفتن یک «نه» اقتدار گرایانه» لازم داردکه طرف انسان نیز تحت تأثیر قرار گیرد ودرصورت پافشاری آن دوست ،باید ترک رفاقت نمود تا از خطا وانحراف درامان بمانیم . - رفتار دختران نبایدطمع انگیز باشد: عفت وپاکدامنی ،تنها سلاح کاری دختران برای حضور دراجتماع وبرقراری ارتباط بادیگران است وهرگز نباید، حضور دختران وزنان درجامعه به شرافت انسانی آنان لطمه وارد نماید . برقرار ی رابطه دختر باپسر باید درمحدوه ی شرع ودین باشد وهرگز نباید دختر خودراموظف به رعایت خوش اخلاقی واظهار محبت به تمام افرادجامعه نماید ودربرابر همگان کرنش وتواضع کند ،چون قدم به قدم، حیاء ،شرافت وعزت خودراازدست می دهد .البته این مسئله هم نباید بهانه ای برای بی ادبی دختران گردد،بلکه دختر باید ضمن حضور فعال درجامعه وپایبندی به رعایت اخلاق دینی ،دربرابر رفتار تملق گرایانه نامحرمان ،روی خوش نشان ندهد وبارعایت حجاب ومتانت ،حافظ ایمان وعزت خویش گردد.دختر صرفاً باید مهر ومحبت اختصاصی خودرا معطوف به پدرومادر و محارم خودنماید وپس از آن ،رسالت خودرابه عنوان «همسر» و«مادر »نثار خانواده نماید تا نهاد مقدس خانواده به گونه ای باشد که بنیاد جامعه رانیز مستحکم گرداند . - خوش اخلاقی نباید مانع اجرای احکام الهی گردد: گاهی مواقع برخورد تند وقاطعانه باکسانی که به حریم امن وآسایش دیگران لطمه می زنند، لازم است وبرخورد توأم با اخلاق خوش،هرگز مناسب آنان نیست وباید بدون اغماض حکم خدارادرموردشان جاری ساخت .درمورد تربیت فرزند نیز چنین است . کودک دردوره های مختلف زندگی ،گاهی برخورد تحکم آمیز وآمرانه نیاز دارد تا از عواقب کاربد آگاه گردد.برخورد یکنواخت و باروحیه خوش اخلاقی درهنگام روبروشدن باهرنوع عمل خوب وبد کودکان ،نوجوانان وجوانان ،سمی مهلک برای تربیت است و به منزله ی «بی تفاوت بارآوردن» آنان می باشد .البته این نکته هم نباید به بهانه ای برای اعمال خشونت علیه بچه ها گردد ودراین مورد هم باید با کودکان خوش اخلاق بود وهم گاهی به خاطر سهل انگاری به صورت مقطعی محبت واخلاق خوش رااز آنان دریغ نمود تا به اشتباه خود پی ببرند . -خوش اخلاقی برنامه ریزی می خواهد : افرادی درجامعه وجوددارند که معتقدند،« اخلاق» ارثی ،ذاتی واصلاً تغییر ناپذیراست وبراین اساس خودراناگزیر به انجام پاره ای از رفتار غیر اخلاقی می دانند،ولی این گفته ها کاملاً نادرست وبرخلاف دین وبعثت پیامبران الهی است ،چون پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (ص)هدف از بعثت خودرا کامل کردن اخلاق می داند .انسان، ممکن است دراثر عادت وخلق وخوی خود ،برخی رفتارهای ناپسند وغیر اخلاقی داشته باشد ولی چنانچه بخواهد آن رذائل را از خود دور سازد، هرگز نباید ناامیدی پیشه کرده ویا شتابزده عمل نماید،بلکه ممکن است ترک یک صفت غیراخلاقی مانند کبر وحسد ،دهها سال طول بکشد .ازاین رو ،اولین قدم دراین راه ،لیست کردن رفتارهای روزانه وتقسیم آنها به خوب وبد است .قدم بعدی، تمرین برای ترک آن اعمال بدمی باشد که باید روزانه میزان عمل به آن ها ثبت گرددواین برنامه به گونه ای پیش برود تا به ترک عادت وتقویت فضائل اخلاقی گردد.این برنامه ریزی بامراحل تمرین ،عمل ،تکرارعمل ،عادت، تکرار عادت وملکه شدن(نهادینه شدن رفتار )انجام می شود. اگر برنامه ریزی ها و عمل به آن به منظور کسب فضائل وترک رذائل اخلاقی ، درمرحله «عادت کردن» متوقف شود، هرگز به جایگاه وارزش واقعی عمل اخلاقی نخواهیم رسید ،بلکه پایبندی به ارزش هابابد دروجود فرد به گونه ای نهادینه شود که درهیچ حالتی ،انسان تحت تأثیر وسوسه والقائات، مرتکب فعل غیر اخلاقی نگردد وآگاهانه وتوأم بابصیرت ،در انجام فعل اخلاقی بکوشد . جهاني شدن اصول اخلاقي: جورج فردريكسون (GEORGE FREDERICKSON) در كتاب خود به نام <<«روح مديريت دولتي» در سال 1997 به چاپ رسيد به اين موضوع مي پردازد كه ناتواني ما در اينكه بتوانيم به طور دولتي فكر كنيم و دولتي باشيم به افزايش مشكلات و مسائل فسادبرانگيز و لغزشهاي اخلاقي براي مديران بخش دولتي منجر شده است. او حركت سازمانهاي مبتني بر يك سلسلـــه مراتب سنتي به يك سازمان شبكه اي متهور و جسور را دليلي براي اين وضعيت مي داند. ازسوي ديگر، در اين زمينه توماس دي لينچ (THOMAS D.LYNCH) و ويلا بروس (WILLA BRUCE) معتقدند كه به يك اجماع همگاني نياز است كه در آنجا راجع به اخلاقيات و استدلال اخلاقي در بخش دولتي به بحث پرداخته شود. «لينچ» معتقد است ما بر اين باوريم كه در حرفه خود نياز به ادبياتي داريم كه ما را در فهم مسائل اخلاقي و بخصوص فضايل اخلاقي در زمينه جامعه جهاني كمك كند. همان طور كه قرن بيستم را پشت سر گذاشتيم، سراسر دنيا نيز بيشتر و بيشتر درحال يكپارچگي و متحدشدن است. و ما بايد به فكر اصول اخلاقي در زمينه جهاني باشيم. همان طور كه اصول اخلاقي به طور فردي ما را به سوي خير هدايت مي كند، براي سازمانها و خط مشي هاي دولتها نيز نيازمند اصولي هستيم كه بتوانيم بر آن اساس قوانين و سياستهاي مشترك را با توجه به اخلاقيات وضع كنيم. با نگــــاهي به مذاهب و ادبيات فلسفي مي توان هر يك از آنها را پايه و اساسي براي روشي مشترك جهت رسيدن به اصول اخلاقي كه تقريباً براي همه اديان اين دنيا قابل قبول است پيدا كنيم. ولي به هرحال اين راه تنها زماني امكان پذير است كه ما در جستجوي آن باشيم و فعالانه در بين خودمان به بحث و گفتگو بپردازيم، تا ببينيم كه آن راه مشترك كدام است. اگر اخلاق نسبي شود (يعني از بين رفتن اخلاق) لذا اگر مفاهيمي را از اديان مناسب استخراج كنيم مي توان به يك اصول اخلاقي جهان شمول رسيد كه مورداعتقاد همه اديان و مذاهب است. (این بخش به نقل از مقاله « فضائل اخلاقي و مدير قرن بيست و يكم»شماره ۱۴۵ ماهنامه مدیریتی تدبیر )

[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 18:10 ] [ nima ]

[ ارسال نظر(0) ]

مقاله اي مفيد در رابطه با اخلاق اسلامي تفکیک اخلاق اسلامی [ویرایش] اخلاق اسلامی مجموعه‌ای است از تمام مطالب مرتبط به اخلاق و مخصوصاً علم اخلاق که به جهان اسلام و فرهنگ اسلامی منتسب‌اند، صرف نظر از این که با اخلاق در حوزه‌های دیگر کمابیش دارای مشترکاتی باشد.[۲] اهمیت تفکیک [ویرایش] از آنجا که اسلام دینی است که مدّعی کمال است و هر دینی جز اعتقادات شامل اخلاق و احکام† است؛ و نیز چون اخلاق دانشی پیچیده و از دیدگاه اسلام بسیار ضروری‌ست؛ ارائهٔ یک نظام معیّن از دستورات اخلاقی و حتی مبانی و روش تحقیق در اخلاق از سوی یک مسلمان وظیفهٔ اسلام دانسته می‌شود. از لحاظ علم معرفت‌شناسی اخلاق اسلامی بر اساس قرآن از روش‌هایی خاص برای مطالعهٔ اخلاق استفاده می‌کند، که توضیح خواهیم داد. منابع و رهیافت‌ها [ویرایش] یحیی بن عدی بن حمید بن زکریا (۳۶۴ هجزی قمری)، تهذیب الاخلاق رهیافت عقلی، فیلسوفانه، یونانی، سقراطی تهذیب الاخلاق و طهاره الاعراق نوشته ابو علی احمد بن محمد مسکویه (۳۲۰ تا ۴۲۱ هجزی قمری) اخلاق ناصری، خواجه نصیر الدین طوسی (۵۹۷ هجزی قمری) تا حد زیادی: جامع السعادات نوشته ملا مهدی نراقی به عربی معراج السعاده اثر ملا احمد نراقی † رهیافت نقلی معراج السعاده رهیافت عارفانه یا عرفان عملی منازل السّائرین، خواجه عبد الله انصاری، و بسیاری از متون نثر در موضوع تزکیه و تهذیب نفس و سیر و سلوک الی الله و توحید (عرفانی) و فناء فی الله مثنوی مولوی، منطق الطّیر عطّار نیشابوری، و و بسیاری از منابع معترب شعر فارسی با مضامین معنوی و عرفانی رهیافت روان شناسی اخلاق اسلامی، احمد دیلمی و مسعود آذربایجانی بهشت اخلاق، بررسی ۳۱۳ واژهٔ اخلاقی، اثر مهدی نیلی پور مبانی اخلاق اسلامی [ویرایش] اخلاق اسلامی بر پایهٔ معرفت‌شناسی اسلامی، فلسفهٔ اسلامی و انسان شناسی و منطبق با اصل صفات نيكوي افرينش انسان است. روش معرفت‌شناسی در اخلاق [ویرایش] از دیدگاه معرفت شناسی، اخلاق اسلامی علاوه بر معرفت حسی و عَقلی که پیش از اسلام استفاده می‌شد، از معرفت نَقلی و وحیانی و حدیثی نیز برای شناخت استفاده می‌کند. با حس، رفتارهای روزمره و قابل مشاهده را مطالعه می‌کند با عقل، احکام و قواعد کلی اخلاقی را مطالعه می‌کند. (اخلاق عقلی) با وحی و نقل که به عنوان نوع دیگری از برهان در قضایا استفاده می‌شود. (اخلاق نقلی) روش محوری در اخلاق اسلامی روش عقلی‌ست. دو روش دیگر به عنوان شواهد اظافی به کار می‌روند. لذا شباهت زیادی بین اخلاق اسلامی و اخلاق یونانی وجود دارد. اما تفاوت آن با مکاتب اخلاقی جدید (مدرن) چنان بنیادی ست که شباهت این دو بسیار کم است. مثلاً بسیاری از مکاتب اخلاقی نوین از عقل به عنوان ابزار معرفتی استفاده نمی‌کنند. کاربرد فلسفه در اخلاق [ویرایش] فلسفهٔ اسلامی با سه گرایش مشایی، اشراقی و صدرایی شامل جهان‌شناسی ست که تاثیر مستقیم بر علم اخلاق دارد. در اخلاق اسلامی جهان قسمت مادی و قسمت‌های غیر مادی خصوصاً قسمت معنایی یا عقلانی. موجوداتی که در این قسمت اند می‌توان روح، قوانین جهان، عقل غیر استدلالی، و فرشتگان (مجریان قوانین جهان) اشاره کرد (منبع: فلسفهٔ ابن سینا) بعضی مباحث وجودشناسی هم در اخلاق نقش مهمی دارد. مثلاً: اتحاد عاقل و معقول، تشکیک در هستی، حرکت جوهری، مابعدالطبیعه یا متافیزیک، ماوراء طبیعت کاربرد انسان‌شناسی در اخلاق [ویرایش] هم فلسفه و هم معرفت‌شناسی در انسان‌شناسی کاربرد دارند و انسان‌شناسی هم در اخلاق اسلامی کاربرد دارد. یکی از مهم‌ترین موضوعاتی که در جهان‌بینی هر مکتب مورد توجه قرار دارد، شناخت انسان از دیدگاه آن مکتب است. هر مکتب با شناختی که از انسان و استعدادهای خاص او به دست می‌دهد، به سوالات اجتناب‌ناپذیری پاسخ می‌دهد. سوالاتی که از دیرباز دربارهٔ انسان مطرح بوده‌است. پاسخ به این سوالات، با بینش هر مکتب نسبت به جهان هستی ارتباطی تنگاتنگ دارد. انسان از جنبه‌های گوناگونی موضوع علوم مختلف قرار می‌گیرد. روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، تاریخ، اخلاق، دانش پزشکی و زیست‌شناسی علومی هستند که هر یک وجود انسان را از دیدگاهی ویژه مورد بحث قرار می‌دهند. اما آنچه در انسان‌شناسی از اهمیّت ویژه برخوردار است، شناخت و اعتقاد به ابعاد دوگانه وجود انسان، یعنی بدن و بُعدی جز آن است که روح نامیده شده.[۳] بدن، موجود مادی و مربوط به عالم طبیعت است و نفس انسانی، موجودی فوق طبیعی و عقلی است. بدن انسان را با حس و نفس او را با عقل می‌توان شناخت. بعد عقلانی وجود انسان با ذات و هویت او در ارتباط است و با وجود دیدگاه‌های مختلفی که درباره ارتباط نفس و بدن مطرح است، می‌توان گفت: نفس جنبه عالی‌تر و برتر وجود انسان را تشکیل می‌دهد؛ به گونه‌ای که لذت، سعادت، کمال و خیر حقیقی انسان به این بعد از وجود او مربوط می‌شود. اثبات مراتب سه‌گانه وجود انسان؛ یعنی حس، خیال و عقل، تبیین رابطه میان این مراتب بر اساس حرکت جوهری و جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء بودن نفس، از مؤثرترین مسائل انسان‌شناختی در علم اخلاق است.[۴] شناخت اخلاق اسلامی [ویرایش] ویژگی‌ها [ویرایش] شناخت ویژگی‌های هر پدیده‌ای قبل از تعریف، ما را در رسیدن به تعریفی جامع و مانع و مختصر از آن یاری می‌کند. چیزی که به چند دلیل به آن نیازمندیم: دشواری‌های زبانی و پیچیدگی‌های مفاهیم علوم انسانی دشواری تعریف یک علم، خصوصاً توسط مرزهای آن امر که باعث تکیه بر موضوع علم به جای مرزهای آن در امر در تعریف است. درک شباهت و تفاوت علمی با علوم دیگر در بینش اسلامی ابعاد انسان دو تاست: جسم یعنی بخش ماده‌ای انسان نفس یا روح یا قلب یا دل یا جان یعنی بخش معنایی انسان. این قسمت شامل ۲ نوع قوه‌است: قوای خدمت گر نباتی، حیوانی، انسانی قوای گرایش زا، یا روان، که عامل علاقه، لذت، رنج، و اعمال، از جمله اعمال اخلاقی‌اند بنابرین صفات انسان هم دو نوع است: خَلق و خُلق خَلق یا ظاهر یا صورت یعنی صفات مربوط به جسم خُلق یا باطن یا سیرت یا عادت یا صفت یعنی صفات مربوط به روح. خُلق از نظر دوام دو نوع است: فضیله و رذیله. اغلب هر عمل اخلاقی به دلیل شرایط فعلی، مقداری از هر یک را دارد، اما صفات مورد بحث در اخلاق، اغلب به وضوح قابل قضاوت و به‌سختی قابل عمل‌اند: صفت فضیله یا زیبا یا خوب یا درست یا پسندیده صفت رذیله یا زشت یا بد یا غلط یا ناپسند خُلق از نظر دوام دو نوع است: ملکه و حال ملکه یعنی صفت مداوم و مستمر و دیر زوال ایجاد شده در نفس. حال یعنی صفت نامداوم و نامستمر و زود زوال ایجاد شده در نفس. مثلاً شخصی که یک بار لبخند می‌زند یا فریاد می‌کشد تحت تاثیر حال چنین کرده. کسی که دائم لبخند می‌زند یا فریاد می‌کشد ملکهٔ خوش خلقی یا بدخلقی را دارد. موضوع [ویرایش] موضوع هر علمی عبارت است از چیزی که در آن علم از عوارض ذاتی بلاواسطه یا با واسطهٔ آن بحث می‌شود. مرسوم است که در شروع هر علمی موضوع و محور اصلی آن علم را به دلایل زیر معلوم نمایند: در صورت شناخت موضوع یک علم، فرد فراگیر محور اصلی مباحث را شناخته و در حین یادگیری، حول آن متمرکز می‌شود. در صورت خروج بحث از موضوع، فراگیر می‌تواند متوجّه آن شود. گاهی برای تعیین شرافت، مرتبه، درجه، و رتبهٔ علوم از اهمیّت موضوع آن علم استفاده می‌شود. مثلاً موضوع علم اخلاق درمان روح و موضوع علم طب، درمان بدن است. و چون روح بر بدن برتری دارد، علم اخلاق نیز بر علم طب برتری دارد. موضوع علم اخلاق، ملکات انسان (بخشی از خُلق او) است که به واسطهٔ روان به وجود می‌آیند و در روح اثر می‌گذارند و حفظ و ضبط می‌شوند. تعریف [ویرایش] با توجه به [ویژگی‌های علم اخلاق و] منابع کلاسیک و متعارف علمی که صفات نفسانی خوب و بد و اعمال و رفتار اختیاری متناسب با آن‌ها را معرّفی کند و شیوهٔ تحصیل صفات نفسانی خوب و انجام اعمال پسندیده و دوری از صفات نفسانی بد و اعمال ناپسند را نشان دهد.[۵][۶][۷][۸] شباهت و تفاوت و ملازمت با علوم دیگر [ویرایش] این بررسی از دو جهت مفید است: اولاً از جهت شناسایی هرچه بهتر مرزهای این دانش. و دوّماً شناسایی قسمت‌هایی از این علم که با علوم دیگر مشترک‌اند، به روشی استثنایی[۹] اخلاق نظری و فقه [ویرایش] علم فقه اعمال انسان را از دو دیدگاه داوری می‌کند: یکی آثار اخروی آن، که با احکامی چون واجب و حرام تعیین می‌شود؛ و دوّم آثار دنیوی آن با احکامی چون صحت و بطلان. فقط دستهٔ اول ماهیت اخلاقی دارند و در اخلاق بررسی می‌شوند. دستهٔ دوم ماهیت حقوقی دارند.† اخلاق نظری و حقوق [ویرایش] موضوع علم حقوق قوائد کلّی و الزام‌آور اجتماعی ست که اجرای آن از سوی دولت و قدرت حاکم تضمین شده، است. اما علم اخلاق به قوائد فردی، اخروی، و بدون ضمانت اجرایی خارجی نیز می‌پردازد. اخلاق و حقوق در عمل [ویرایش] حقوق خدمت گزار و مددکار اخلاق در اجرا و توسعهٔ عدالت اجتماعی است که از ارزش‌های اعلای اخلاقی محسوب می‌شود، و اخلاق نیز با نقش پیش‌گیرنده‌اش کارآمدترین یاور علم حقوق در استقرار و توسعهٔ عدالت اجتماعی ست. محکمه نمی تواند قوانین خارجی و یا قراردادی خصوصی را بر خلاف اخلاق حسنه بوده به اجرا گذارد اگر جه قوانین مزبور اصولا مجاز باشند. اخلاق و عرفان و فلسفه [ویرایش] عرفان دو بخش است: عرفان نظری مربوط به تفسیر هستی، یعنی خدا، جهان و انسان است که با فلسفه نزدیکی‌هایی دارد. نقش زیربنایی فلسفه در اخلاق باعث رابطهٔ این دو نمی‌شود. بخش عملی عرفان (سیر و سلوک) که بیان‌گر وظایف انسان در روابط او با خود، خدا، و دیگران است، موفّق‌ترین و جدّی‌ترین روش تربیت در اخلاق اسلامی ست. این بخش از این صحبت می‌کند که سالک برای رسیدن به قلهٔ بلند انسانیت (توحید)، باید از کجا آغاز کند، چه مراحلی را بپیماید و چه حالت‌هایی در این بین به او دست می‌دهد. همهٔ این مراحل باید با اشراف و مراقبت انسان کاملی که خود این راه را طی کرده و از راه و رسم منزل‌ها آگاه است، همراه باشد.[۱۰] فلسفهٔ اخلاق اسلامی [ویرایش] از دیدگاه اسلام اخلاق مطلق است. یعنی جاودان و عام است. نه مخصوص زمان و مکانی خاص؛ زیرا اعمالی هستند که خوبی و بدی آنها قرارداری نیست. بلکه ذاتی ست. مثلاً دروغ ممکن است در شرایطی اضطراری حتی توسط اسلام مجاز شود. امّا این، تاثیر منفی دروغ را بر انسان از بین نمی‌برد. شرایط ارزشمندی عمل اخلاقی عنصر فاعلی آزادی و اختیار فاعل انگیزه و نیّت فاعل عنصر فعلی و عینی شرایط مسئولیت اخلاقی بلوغ عقل علم یا امکان تحصیل آن قدرت عدم اضطرار عدم اکراه قصد و تعمّد ملاک شناسایی عمل اخلاقی عقل فطرت (دل) وحی در تزاحم ارزش‌ها، معیار ترجیح چیست؟ اخلاق نظری اسلامی در حوزهٔ عام فهرست صفات منفی. نام ملکه‌ای که در اثر اصلاح این صفت پدید می‌آید در کمانک آورده شده. رذایل حاصل از عملکرد اشتباه عقل جهل {حکمت} جربزه {حکمت} شرک {توحید} وَساوِسِ شیطانی و خَواطِرِ نفسانی مکر و حیله رذایل حاصل از عملکرد اشتباه وهم وهم در ساخت عمل و جزییات تمام تصمیمات دخیل است. لذا صفت مهمی مختص به/مستقل از عملکرد اشتباه وهم وجود ندارد. رذایل حاصل از عملکرد اشتباه غضب جُبن {شجاعت}: تشویش رسیدن ناخوشی تهوّر {شجاعت} خوف غیر خدا {اطمینان قلب} ایمنی از مکر خدا {خوف خدا}: مرتبط با غرور یاس خدا {رجاء خدا} ضعف یا ذلت نفس {قوت یا عزت نفس} دِنائَت همت {علو همت}: رضایت به اندک بی غیرتی یا بی حمیّتی در دین و ناموس عجله و شتاب {طمانینه و وقار} سوء ظن به خدا {حسن ظن} سوء ظن به خلق {حسن ظن} غیظ یا غضب {عفو یا کذم غیظ} غلظت یا درشتی در گفتار و کردار {مدارا} کج خلقی {خوش خلقی} عداوت و بغض {دوستی و حب} عجب حقیر شمردن خود {شکسته نفسی} کبر ذلت یا خواری {تواضع یا فروتنی} افتخار یا فخر فروشی بُغی یا سرکشی خود ستایی عصبیّت کتمان حق {انصاف} قساوت قلب رذایل حاصل از عملکرد اشتباه شهوت خمود {عفت} شره {عفت} شهوت جنسی شکم‌پرستی دنیا اخلاق اسلامی غنا و بی نیاز ی {زهد} حرص {قناعت} طمع {استغنا یا قطع طمع} بخل {سخاوت و ایثار [بالاترین درجه]} رذایل حاصل از عملکرد اشتباه چند قوه حسد {خیر خواهی یا نصیحت} اهانت یا تحقیر {احترام یا تعظیم} ظلم {عدل} ترک اعانت مسلمین {اهتمام در قضای حوائج مسلمین} قصور در امر به معروف و نهی از منکر قهر {آشتی} صلهٔ رحم {قطع رحم} عقوق یا ناراحت کردن والدین عیب‌جویی {عیب پوشی} فاش کردن راز {راز داری} سخن چینی یا نمّامی افساد میان خلق {اصلاح میان خلق} مراء و جدال و مخاصمه شماتت سخره یا استهزاء مزاح و خندهٔ مفرط غیبت مذموم/جایز/تجویز شده دروغ یا کذب در مقام دین/رفتار/زبان {صدق یا راست گویی و توریه} حبّ جاه و شهرت و ریاست {گمنامی و بی اعتباری و جاه/شهرت/ریاست خوب} حبّ مدح و ثنا و کراهت ذم انواع ریا {اخلاص} نفاق ممنوع/استثناء غرور طول امل {قصر امل} گناه و اصرار بر آن {استغفار و توبه و پشیمانی} غفلت {مراقبه و محاسبه} کراهت و تنفّر {محبت در خلوت یا عزلت/مخالطه} اعتراض به تقدیر {رضا به قضا} غم دنیا بی‌اعتمادی به خدا اعتماد به خلق کفر نعمت {شکر نعمت} جزع و بی تابی {صبر و شکیبایی} فسق {عبادت} در حوزهٔ خاص [ویرایش] اخلاق دانش‌اندوزی اخلاق پژوهش اخلاق نقد اخلاق مناظره -- اخلاق معیشت اخلاق مال‌اندوزی -- اخلاق جنسی اخلاق زناشویی اخلاق خانواده اخلاق معاشرت دوستی و دوست‌یابی -- اخلاق سیاست تربیت اخلاقی [ویرایش] اهمیّت [ویرایش] از رهیافت‌های عقلی و روان‌شناسی [ویرایش] کتاب اخلاق اسلامی، دیلمی، آذربایجانی، روش‌های زیر را برای چنین تربیت اخلاقی آورده: ایجاد محیط تربیتی مساعد تامین صحیح نیازها روش تکریم شخصیّت دعوت به ارزش‌های اخلاقی پرورش نیروی عقلانی روش عبرت آموزی مداومت بر عمل روش تشویق و تنبیه نظارت بر خود پرورش ایمان نظریه مزلو [ویرایش] طبق نظریه «سلسله مراتب نیازهای انسانی» (Hierarchy of Human Needs، معروف به هرم مزلو) که آبراهام هَرولد مَزلو روانشناس آمریکایی در سال ۱۹۵۴ در کتاب «انگیزه و شخصیت» منتشر کرد: سلسله‌مراتب نیازهای انسانی معمولاً به شکل یک هرم متشکل از ۵ یا ۷ طبقه ترسیم می‌شود. این سلسله‌مراتب از نیازهای ابتدایی در طبقه پایینی شروع شده و هرچه بالاتر می‌رود نیازهای پیچیده‌تر انسانی را معرفی می‌کند که به ترتیب عبارت‌اند از: نیازهای فیزیولوژیک، نیازهای امنیتی، نیازهای عاطفی، نیازهای اجتماعی-احترامی و نیازهای خودشکوفایی. دو قسم اول در نظریات تمام روان‌شناسان قبل نیز بوده‌است. طبق نظریه مزلو، هر «نیاز» هرچقدر پایین‌تر قرار داشته باشد، قوی‌تر است و بدون ارضای نیازهای هر طبقه نمی‌توان به طبقه بالاتر دست یافت. شاید بپرسید چرا نظریهٔ یک دانشمند انسان‌گرا در تربیت اسلامی مطرح می‌شود؟ در جواب لزومی ندارد آنچه اسلام می‌پذیرد دیگران نپذیرفته باشند یا از آن‌ها نباشند. قرآن می‌گوید: فلیعبدوا ربّ هذا البیت. الذی اطعمهم من جوع، و امنهم من خوف. یعنی معیشت و امنیت در رأس نیازها و حقوق انسان قرار دارند، و بدون آن‌ها انسان حتّی نمی‌تواند عبادت‌گرا باشد. از رهیافت عرفان عملی [ویرایش] عرفان عملی، نظامی اخلاقی است که تلاش بسیاری برای ترسیم روشی مرحله‌به‌مرحله در سیر و سلوک اخلاقی نموده‌است. قدمت این روش به زمان اندلس اسلامی و آعاز عصر تصوّف می‌رسد. کتاب گرانقدر منطق‌الطّیر از عطّار نیشابوری، نمونه‌ای از کتبی‌ست که در این باب نگاشته شده. مطالب زیر خلاصهٔ کتاب «تزکیهٔ روح، اثر سید جعفر رفیعی» ست. حجم عمدهٔ این کتاب توسط احادیثی پر شده که نویسنده با استفاده از آن‌ها این روش را استخراج نموده‌است. مراحل تزکیه در این کتاب به این صورت بیان شده‌اند: ۱. بیداری یا یقضه هدف این کشتی بیدار کردن انسان‌ها و هدایت آنها ست. لذا هیچ‌کس در این امواج پر تلاطم نیست که کمال‌طلبی درونی‌اش او را به سوی هدفی بخواند و قایق نجاتی از بیرون به سویش نیاید. هر کس در این جهان وسعی دارد و حجت به قدر وسع او بر او تمام می‌شود. اگر وقتی حجتی بر او تمام شد، تعلل کند، فرصت از دست رفته و غرق می‌شود. و هر کس بی تعلل فریاد نجات بزند، و برای نجات خود حرکتی بکند، دستش را می‌گیرند. الّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا وقتی فرد امام زمانش را با معرفتی راستین بشناسد به سرپرستی این کشتی در آمده. پس از این فرد به وسیلهٔ زیارت و دعا و توسل می‌تواند با صاحب کشتی ارتباط برقرار کند و کمک بخواهد. ایشان او را می‌بیند و صدایش را می‌شنود. و اگر هم فرد صدای ایشان را نشنود، این لذت وصف‌ناپذیر به قلب او الهام می‌شود. و اگر به سبب بی‌نظمی در امور و حواس‌پرتی به خاطر غرق بودن در رذایل الهام را دریافت نکند مادامی که امام زمانش را با معرفتی راستین بشناسد بی‌یاور نمی‌ماند و کمک از راه‌های دیگر می‌رسد. . یافتن استاد در این کشتی کلاس‌هایی منظم و فشرده وجود دارد که پس از ایجاد آمادگی و ورزیدگی کامل در افراد آن‌ها را با قایق‌های نجات برای نجات طوفان‌زدگان روانه می‌کنند. امام‌زادگان عظیم‌الشاّن و رفیع‌المقام بازوان تربیتی ائمهٔ اطهار و امام زمان‌اند. عدّهٔ کثیری از آن‌ها به واسطهٔ ظلم و جور خلفای ظالم صدر اسلام به شهادت رسیدند و باقی مامور تربیت غریقان طوفان غیبت کبری شدند. امام رضا فرمودند: «هر گاه خداوند این امر (معرفت امام و اطاعت از او) را روزی اولاد علی نماید دیگر ایشان با سایر مردم یکی نیستند.» استاد باید محدَّث باشد. یعنی حقایق قرآن و معارف اهل بیت از سوی ائمه به او تفهیم و الهام شود. تا بفهمد کجا باید چه سخنی بگوید، و لیاقت تربیت انسان‌ها را بیابد. امام حسن عسکری به نقل از امام صادق فرمودند: «مَن کانَ مِنَ الفُقَهاءِ صانِعاً لِنَفسِهِ حافِظاً لِدینِهِ مخالِفاً لهَواهُ مطیعاً لِاَمرِ مولاه فَلَعَلّوا أن یُقَلِّدوهُ» این حدیث هم بیانگر شرایط فقیه قابل تقلید و هم اساس این روش تزکیه‌است. اشاره نشدن به مرحلهٔ محبت در این چهار جمله مثل این حقیقت است که به هیچ سربازی به خاطر شور و شوق قبل از شروع جنگ مدال نمی‌دهند. در لزوم اطاعت از استادی که این راه را بشناسد، و پرهیز از خودرایی و خودمحوری در این راه همین بس که تمام امراض جسمی و روحی جامعهٔ امروز ما از سرپیچی امت اسلامی از دستورات ائمه و بیرون شدن از کلاس‌های آموزشی امام‌زادگان و دخول به عصر سیاه غیبت کبری ست. و اگرچه این محرومیت اجتماعی ست، اما اگر فردی بیدار شود و نجات بخواهد، تنها پناه محکم قایق‌های نجات امام‌زادگان است. کسی که بخواهد به قایق نجات سوار شود باید اوّلاً عقیدهٔ راسخ و قلبی به استاد داشته باشد و هرگز به او شک نکند، و با رعایت تقوای الهی به شایعات و حدسیّات مخصوصاً وقتی معرفت استاد از جانب ائمه به وی عطا شده باشد. چرا که به محض شک کردن دیگر خودش نمی‌تواند در این کلاس بماند. ثانیاً باید جان و مالش را در این راه خرج کند. «و جاهدوا باموالِکُم و انفُسِکُم فی سبیل الله». مانند اتومبیلی که صاحبش از آن برای حرکت استفاده می‌کند. نه این که آن را کنار جاده پارک کند و دائم برق بیندازد. ۳. بازگشت به سوی خدا یا توبه انسان مانند ماشینی‌ست که وقتی در خواب غفلت است به جادهٔ انحرافی رفته و باید از این خواب برخیزد! باید او را صدا بزنند و بیدارش کنند و متوجه شود که به سمت مقصد نمی‌رود و باید به سمت جادهٔ اصلی باز گردد. این کار توبه یا بازگشت به سوی خداست. پس از بیداری انسان نه می‌خواهد گناه کند و نه به این راحتی می‌تواند. کسی را که وسط خانهٔ آتش گرفته بیدار کنند بر نمی‌گردد درون آتش بخوابد. مگر آنکه هنوز خواب آلود باشد. رانندهٔ ماشین وجود وقتی متوجه شد به مسیر اشتباه می‌رود باید ترمز کند و تمام ماشین را به سمت جادهٔ اصلی بر گرداند، و نمی‌شود مثلاً یک چرخ ماشین به سوی جادهٔ اصلی باز گردد و چرخ‌های دیگر بر نگردد. پس از پایان توبه خداوند گناهان سالک بخشیده و آن‌ها را جبران و تبدیل به اعمال نیک و پسندیده می‌کند. سالک از جهنم آزاد شده باید به سوی بهشت برود. ۴. صیانت نفس یا استقامت انَّ الّذینَ قالوا ربُّنا الله ثم استقاموا فلا خوفٌ علیهم و لا هم یحزنون سالک باید پیچ و مهره‌های ماشین را که در سنگلاخ‌ه ای بیرون جاده شل شده طوری سفت کند که در مسیر اصلی هیچ گاه دوباره شل نشود. پس از این دیگر نباید خستگی برای فرد مفهوم داشته باشد. استقامت یک روحیه‌است، ۴ ابزار است برای طی مسیر قاطعیت: نباید آسان و به خاطر هر چیزی مانند شک‌های جزئی و اهداف فرعی دست از هدف برداری. صبر: باید تحمل داشته باشی و تا رسیدن به مقصد حوصله کنی و خسته نشوی محور: در زندگی فقط به خدا و قوای درونی خود اعتماد کنی و متکی باشی. و نه قوای برونی از قبیل موقعیت مالی و اعتباری خود یا دیگران. هر شرایط محیطی خوب نتیجهٔ یک رابطهٔ درونی خوب با خداست. ترس: فقط از خدا بترسی. و اگر از چیزی غیر خدا بترسی، در مقابلش ضعف نشان خواهی داد و شیطان از همین ضعف تو استفاده کرده، بر تو قدرت خواهد یافت. ایجاد این روحیات زمان و تمرین زیادی می‌خواهد. ولی به دست آمدن آنها فقط مقدمهٔ کند و کاو در معدن روح برای استخراج معارف عمیق قرآن و روایات است، که از عالم قبل در روح ما ذخیره شده. مجاهده + عنایت: انتظار رسیدن به مقامات معنوی فقط با دعا و توسل، انتظاری تنبل‌پرور است. و «لیس للانسان الا ما سعی» ۵. حفاظت دین یا صراط مستقیم محور تمام مراحل تزکیهٔ نقس و ترازوی سنجش خوبی و بدی افکار و اخلاق و اعمال انسان صراط مستقیم است. الا لله الدین الخالص. دین خالص الهی نباید با نظرات و اختراعات فکری فلاسفه و عرفای بشری آمیخته شود. «اگر می‌خواهید خود ساخته شوید باید ۱۰۰٪ تسلیم ائمهٔ عصمت و طهارت و کاملاً بی‌نظر باشید.» یعنی به جای دنبال کردن نظرات بشری برویم نظرات خدایی را بیابیم و محور قرار دهیم. «شیطان خود را در هر ذکر و دعایی داخل می‌کند مگر آنکه از جانب معصومین باشد و هرگز نمی‌تواند به آنچه از ناحیهٔ معصومین رسیده نزدیک شود». کمال مانند پیشروی در جادهٔ مستقیم، و اعتدال مانند نگاه داشتن فرمان، برای خودداری از انحراف به راست یا چپ، دو ملاک سنجش صفات‌اند. ۶. محبت اصلاح بینش و محبت: اینجا باید به همه چیز رنگی خدایی (صبغه الله) زد نگرش نسبت به همه چیز خدایی شده همهٔ محبت‌ها، حتی حبّ نفس در راستای محبت خدا قرار می‌گیرند، تا هر جا لازم شد تقویت و هر جا لازم شد تضعیف شوند. تا اینجا نیکی‌ها رنج‌آمیز و بدی‌ها جاذب و لذیذ بودند. اما از این پس نیکی‌ها لذت‌بخش و بدی‌ها رنج‌آمیز به نظر می‌آیند. انگیزهٔ بدی از بین رفته، انگیزهٔ خوبی ایجاد می‌شود. به سربازی که به جبهه می‌رود «مدال شور و شوق» نمی‌دهند. اما با همین عشق و محبت است که حماسه‌های تکرارنشدنی می‌آفریند. ۷. مخالفت هوی یا جهاد با نفس رام کردن نفس و خواسته‌هایش؛ حتّی اگر در راستای خواسته‌های خدا باشند. چرا که این دو هرگز هم‌سنخ و قابل مقایسه نیستند. تا دست یافتن به نفس مطمئنّه یا آرام و وارد شدن به گروه «بندگان خدا». ۸. عبودیت یا جهاد با شیطان... تا ربوبیت ایجاد روحیهٔ عبودیّت، یعنی سرخود کار نکند و به جز به امر صاحبش عمل نکند. در اینجا تزکیهٔ نفس پایان یافته، از این مرحله به بعد ابتدا با ارتقای مجدد بینش، فرد از دیدگاه دیگری بر مراحل قبل تجدید نظر می‌کند، و سپس مراحل دیگری را پیش روی خود می‌بیند، که فعلاً به منزلهٔ کمالات روحی از آن‌ها یاد می‌کنیم، تا به مقام ربوبیت و خلیفه الله شدن برسد. العُبودیه جوهرٌ کنهُها الرّبوبیه. بالاترین مرحلهٔ عبودیت، ربوبیت است. «اِنَّهُ لَیَتَحَبَّبُ إلَیّ بِالنّافِلَةِ حَتَّی اَحَبُّهُ فَاِذا اَحبَبتُهُ کُنتَ سَمعَهُ الِّذی یَسمَعُ بِه و بَصَرَهُ الَّذی یُبِصرُ بِه و لِسانُهُ الَّذی یُنطِقُ بِه و یَدَهُ الَّتی یُبطِشُ بِه...». «خداوند فرمود: هر آینه به وسیلهٔ مستحبات به من نزدیک می‌شود تا آنجاکه او را دوست بدارم. پس هنگامی که او را دوست بدارم، گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود. چشم او می‌شوم که با آن می‌بیند. دست او می‌شوم که با آن می‌گیرد. اگر مرا بخواند اجابتش می‌کنم و اگر از من درخواست کند به او عطا می‌نمایم.» پاورقی [ویرایش] ^ حدیث: «العلم ثلاثه: آیهٌ محکمه، سنّهٌ قائمه؛ فریضهٌ عادله». یعنی علم سه قسم است: اعتقادات، اخلاق، احکام. لغت علم به جای دین آورده شده تا تأکید شود که حساب دین به عنوان سرنوشت سازترین علم، از سایر علوم جداست. این تعریف از سوی ادیان شناسان صاحب تألیف در این زمینه نیز تایید شده. ^ ملا احمد نراقی پسر ملا مهدی نراقی ست (این دو به فاضلین نراقی نیز مشهورند. اکثر آثار ملّا احمد حتی از لحاظ مشابهت اسمی در ادامهٔ کار پدرش بوده. معراج السعاده نیز بازآفرینی فارسی کتاب پدرش جامع السّعادات است که مرجعی در مورد حدوداً ۷۲ ثفت اخلاقی بوده. ملاً احمد، سه فصل به ابتدای آن به عنوان کلّیات اخلاق و مقداری هم به انتهای آن در مورد تربیت اخلاقی افزوده. خلاصهٔ دقیقی از این سه فصل بسیار پر بار را در ادامه خواهیم آورد. ^ البته گاه در فقه، احکام دستوری غیر الزامی (مسحب و مکروه) را احکام اخلاقی یا آداب می‌خوانند و ملاک ورود در حوزهٔ فقه را الزامی بودن ان می‌دانند. این کاربرد صرفاً اصطلاح خاص است و با تلقّی متعارف از اخل

[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 18:09 ] [ nima ]

[ ارسال نظر(0) ]

مقدمه ای بر WPF مقدمه هنگامی که NET. برای اولین بار پا به عرصه ظهور گذاشت، تکنولوژی های جدیدی را در زمینه برنامه نویسی معرفی نمود. به عنوان مثال می توان به موارد زیر اشاره کرد: • یک روش کاملاً جدید برای ایجاد برنامه های تحت وب (ASP.NET). • یک روش کاملاً جدید برای اتصال به پایگاه های داده (ADO.NET). • زبان های مدیریت شده جدید (#C و VB.NET). • مدیریت برنامه ها در زمان اجرا (CLR). در میان این تکنولوژی ها فرم های ویندوز، که در واقع کتابخانه ای از کلاس های موجود برای ایجاد برنامه های ویندوزی می باشد، بیشتر مورد استفاده قرار می گیرد. هر چند فرم های ویندوز، ابزاری کامل و با تمام خصوصیات برای ایجاد برنامه های ویندوزی می باشند، اما وابستگی شدیدی به اساس کار ویندوز دارند که برای بیش از یک دهه تغییرات زیادی در آن اعمال نشده است. بیشترین وابستگی فرم های ویندوز، مربوط به استفاده از APIهای ویندوز به منظور ایجاد یک نمای بصری برای برنامه های کاربر می باشد. در این مورد می توان به APIهایی که برای ایجاد دکمه، جعبه متن و ... استفاده می شود اشاره کرد. در نتیجه نمی توان در کنترل هایی که با استفاده از این روش ایجاد می شوند، تغییرات زیادی اعمال کرد (تا قبل از پیدایش WPF اکثر کاربران از همین روش برای ایجاد کنترل های استاندارد و مورد نظرشان استفاده می نمودند). به عنوان مثالی در این مورد، اگر بخواهید یک دکمه با متن درخشان و شیک ایجاد کنید، دیگر نمی توانید از توابع API که برای ایجاد کنترل Button در نظر گرفته شده اند استفاده کنید. برای این منظور باید ابتدا یک UserControl ایجاد کنید و سپس عملیات ترسیمی مربوط به جنبه های مختلف دکمه را با استفاده از مدل طراحی سطح پایین انجام دهید. با تکیه بر مطالبی که در همین سطور بیان گردید، دیگر نمی توانید حتی خیال ایجاد جلوه های جالبی که در اکثر برنامه های گرافیکی استفاده می شود (مانند موج دار کردن دکمه ها، منقبض شدن فرم ها و...) در برنامه ها را به ذهنتان راه دهید. زیرا همانطور که اشاره گردید می بایست تمامی جنبه های این جلوه ها را به صورت دستی ترسیم کنید. اساس نمایشی ویندوز (WPF) برای حل این معزلات یک ساختار کاری کاملاً جدید را معرفی کرده است. البته WPF از کلیه کنترل های استانداردی که تاکنون از آنها استفاده می نمودید، پشتیبانی می کند؛ اما برای ایجاد یک کنترل کلیه ترسیمات مربوط به متن، حاشیه و پس زمینه را خودش(WPF) انجام می دهد. با این تفاصیل، WPF می تواند با ارئه ویژگی های قدرتمندتری به برنامه نویس اجازه دگرگون کردن روشی که محتوای هر قسمت از صفحه نمایش رندر می شود را بدهد. با استفاده از این ویژگی ها می توانید سبک کنترل های عمومی موجود مانند دکمه را بدون نوشتن کد دوباره طراحی کنید. به شیوه مشابه ای می توانید با استفاده از اشیاء تبدیل، هر چیزی که بر روی واسط نمایشی برنامه قرار دارد را دستخوش تغییرات کنید. این تغییرات عبارتند از: • چرخش • کشیدن • بزرگ نمایی • انحراف (کج کردن) نکته: البته برای انجام تغییرات ذکر شده درست قبل از ارائه به کاربر می توانید از سیستم پویانمایی bake-in که از ابزارهای WPF می باشد، استفاده کنید. ساختار ویژگی های جدید در WPF، در واقع یک ساختار جدید و قدرتمند که براساس DirectX و APIهایِ گرافیکی سریعِ سخت افزاری، که معمولاً در اکثر بازی های کامپیوتری مدرن استفاده می شوند، پایه گذاری شده است. این بدان معناست که برنامه نویس می تواند از Effectهای گرافیکی جالب، بدون توجه سربار اجرایی که به دلیل استفاده از فرم های ویندوزی ممکن است به وجود آید، استفاده کند. در حقیقت می توانید از ویژگی های پیشرفته ای مانند پشتیبانی از فایل های ویدئویی و محتویات 3D در فرم های ویندوزی استفاده کنید. با به کارگیری این ویژگی ها( به همراه یک ابزار طراحی مناسب) امکان ایجاد واسط های کاربری تحریک کننده چشم و Effectهای بصری ویژه وجود خواهد داشت. البته باید مجدداً خاطرنشان کنیم که انجام چنین کار هایی با استفاده از فرم های ویندوزی تقریباً غیرممکن است. با توجه به اینکه ویژگی های مربوط به پویانمایی، 3D و فایل های ویدئویی بیشترین توجه در WPF را معطوف خود می کند، باید توجه داشته باشید که با استفاده از WPF می توانید برنامه های ویندوزی معمولی را با استفاده از خصوصیات بصری ساده (قدیمی) نیز ایجاد کنید. به عبارت دیگر استفاده از کنترل های معمولی تا هنگامی که WPF در فرم های ویندوزی کار می کند به سادگی امکان پذیر است. حتی می توان این طور بیان کرد که WPF ویژگی هایی که مستقیماً به توسعه دهندگان تجاری می شود را تسهیل بخشیده است. این ویژگی ها به طور گسترده ای شامل مدل انقیاد داده ها، یک مجموعه جدید از کلاس ها برای چاپ محتویات و مدیریت صف های چاپ و یک مشخصه متنی برای نشان دادن متن های بزرگ قالبدار می شوند. همچنین یک روش جدید برای ایجاد برنامه های بر مبنای صفحه که به صورت پیوسته در IE اجرا می شوند و می توان از طریق یک وب سایت به آن دسترسی پیدا کرد و آن را اجرا نمود نیز در نظر گرفته شده است. در این مدل، دیگر اخطارهای امنیتی متداول و تاییدیه های رنجاننده مربوط به نصب را مشاهده نخواهید کرد. روی هم رفته WPF، بهترین روش های قدیمی از دنیای توسعه برنامه های ویندوز را با ابداعات جدیدی که برای ایجاد واسط های کاربری مدرن و گرافیکی توانمند را با هم ترکیب کرده است. با توجه به اینکه برنامه های ویندوزی به عمر چندین ساله خود ادامه می دهند، توسعه دهندگانی که به یک پروژه جدید ویندوزی می پردازند بهتر است از WPF استفاده کنند. WPF یک چارچوب نمایشی کاملاً جدید است که توانایی های بسیاری از چارچوب های قبلی را مانند GDI+، GDI، User و HTML با یکدیگر ترکیب کرده است و توانایی تاثیر گزاری بر روی ابزارهای ایجاد پویانمایی در وب مانند Flash را نیز دارد. البته بر روی برنامه های ویندوزی مانند Microsoft Word نیز تاثیرگذار است. معرفی WPF اساس نمایشی ویندوز یک سیستم نمایش گرافیکی جدید برای سیستم عامل ویندوز می باشد. این تکنولوژی برای NET. طراحی شده است و همچنین تاثیر زیادی بر تکنولوژی های نمایشی جدیدی مانند HTML و Flash داشته و باعث بهینه سازی سرعت سخت افزار می گردد. WPF شامل تغییرات بنیادینی در زمینه واسط گرافیکی ویندوز از زمان Windows 95 می باشد. در این مقاله سعی بر این داریم که ساختار این تکنولوژی را مورد بررسی قرار دهیم. ابتدا به نحوه کارکرد آن نگاهی خواهیم داشت و در نهایت مواردی که این تکنولوژی برای نسل های بعدی برنامه های ویندوز متعهد شده است را مورد بررسی قرار می دهیم. درک گرافیک ویندوز درک مزایای مهیج و زیبای WPF بدون پی بردن به این نکته که چگونه برنامه نویسان ویندوز از تکنولوژی های نمایشی مشابه و یکسان برای بیش از 10 سال استفاده می کردند واقعاً سخت است. یک برنامه ویندوزی جدید که با زبان #C و یا VB.NET نوشته می شود، به صورت غیر مستقیم به دو بخش اصلی سیستم عامل ویندوز برای ایجاد واسط گرافیکی اش وابسته است: • User32: این قسمت عهده دار فراهم آوردن نمایی شبیه ویندوز برای برنامه است و با عناصری مانند فرم ها، دکمه ها، جعبه های متن و ... سر و کار دارد. • GDI/GDI+: این قسمت پشتیبان ترسیمی برای ایجاد اشکال، متن ها و تصاویر در قبال هزینۀ پیچیدگی های اضافی در برنامه می باشد (البته معمولا عملکرد آن بی زرق و برق است). هر دو تکنولوژی در سال های متمادی مورد بازبینی های متعدد قرار گرفتند و APIهایی که برای تعامل برنامه نویسان با آنها در نظر گرفته شده بودند نیز تغییرات چشمگیری داشته اند. اما هنگامی که برنامه نویسان قصد داشتند در برنامه ای (چه با #C و NET 2.0 و یا زبان های قدیمی تر مانند VB6 و حتی کدهای برپایه ++MFC C) اقدام به ایجاد تصاویر دستی کنند قسمتهای یکسانی از سیستم عامل ویندوز در پشت پرده در حال کار بودند. Frameworkهای جدیدتر روش های بهتری برای تعامل با User32 و همچنین +GDI/GDI ارائه کردند. این روش ها بهبودهای زیادی در کارآیی برنامه، کاهش پیچیدگی برنامه به همراه داشتند. البته این روش ها ویژگی هایی نیز اضافه می کردند که با استفاده از آنها برنامه نویس نیازی به کدنویسی زیاد نداشت. اما این روش ها نیز نتوانستند محدودیت های اساسیِ اجزای اصلی سیستم که بیش از یک دهه از طراحی آن می گذشت را حذف کنند. نکته: اساسی ترین تقسیم وظایف میان User32 و +GDI/GDI حدود ۱۵ سال پیش ارائه شده بود و برای Windows 3.0 دارای ساختاری مناسب بودند. البته در آن زمان User32 در واقع با نام User معرفی گردید زیرا هنوز سیستم های 32 بیتی ایجاد نشده بودند. DirectX: موتور گرافیکی جدید مایکروسافت برای رهایی از محدودیت های موجود در کتابخانه های User32 و +GDI/GDI تکنولوژی جدیدی را مورد استفاده قرار داد. این تکنولوژی در واقع همان DirectX می باشد. DirectX به عنوان یک ابزار مستعد خطا و متحد برای ایجاد بازی های کامپیوتری بر روی پلتفرم ویندوز کار خود را آغاز کرد. هدف اصلی در طراحی DirectX افزایش سرعت بود؛ از اینرو مایکروسافت به تعامل نزدیکی با سازندگان کارت های ویدئویی به منظور فراهم کردن شتاب سخت افزاری لازم که برای الگوهای گرافیکی پیچیده لازم بودند و همچنین effectهای ویژه ای مانند شفافیت و گرافیک سه بعدی پرداخت. این تکنولوژی در طول سال های بعد از اولین انتشارش (مدتی بعد از Windows 95) رشد های قابل ملاحظه ای داشته است و هم اکنون یکی از اجزای لاینفک در سیستم عامل ویندوز می باشد که از تمامی کارت های ویدئویی پشتیبانی می کند. اگرچه APIهای برنامه نویسیِ DirectX هنوز هم اساس کار آن را به عنوان ابزاری برای توسعه بازی معرفی می کنند، اما به علت پیچدیگی زیاد کار با آنها، از DirectX تقریباً در هیچ یک از برنامه های ویندوزی (مانند برنامه های تجاری)استفاده نمی شود. WPF تمامی این مشکلات را برطرف کرده است. در WPF از تکنولوژی های +GDI/GDI به عنوان پایه کار استفاده نمی شود. در عوض از DirectX استفاده می شود. در برنامه های WPF بدون توجه به اینکه برنامه نویس چه واسط کاربری را ایجاد می کند از DirectX استفاده می شود. این بدان معناست که اگر شما بخواهید یک طرح گرافیکی پیچیده و سه بعدی ایجاد کنید و یا یک دکمه به همراه متنی آشکار ایجاد کنید، تمامی کار های ترسیمی از طریق DirectX انجام می شود. بالنتیجه، می توانید در تمامی برنامه های تجاری می توانید به سادگی از effectهای غنی را بدون هیچ مشکلی به کار برید. همچنین می توانید از مزایای شتاب دهنده سخت افزاری نیز بهره مند شوید. این بدان معناست که DirectX به کارهایِ زیادی که به GPU مرتبط است دخالت نمی کند و به انجام کارهای دیگری می پردازد. نکته: GPU یک پردازشگر مجزا است که بر روی کارت های ویدئویی نصب می شود. مخفف Graphic Processor Unit نکته: DirectX نسبت به +GDI/GDI کارآیی بهتری دارد؛ زیرا درک دقیقی از عوامل سطح بالا مانند گرادیان ها (شیب) و همچنین الگوها را که می توانند مستقیماً توسط کارت ویدئویی انجام شوند را دارد اما +GDI/GDI از این مزیت بی بهره اند. از اینرو برای انجام چنین کار هایی توسط +GDI/GDI باید دستورات مربوطه را به دستورات پیکسل به پیکسل تبدیل کرده و سپس اجرا کنید. بدیهی است که این عمل مدت زمانی طولانی تری را به خود اختصاص می دهد و بسیار کند عمل می کند. تنها عنصری که هنوز در صحنه حاضر است User32 (با کمی محدودیت) می باشد. این امر بدان دلیل است که WPF هنوز از User32 برای انجام سرویس های خاصی مانند اجرای دریافت ورودی ها ودسته بندی اینکه هر برنامه دربردارنده چه قسمتی از صفحه نمایش می باشد. با این حال کلیه عملیات ترسیمی توسط DirectX انجام می پذیرد. نکته: باید توجه داشته باشید که WPF یک روپوش جدید برای +GDI/GDI نیست؛ بلکه یک جایگزین برای آنها می باشد. (یک لایه جدید که با DirectX کار می کند) نکته: در پشتیبانی نرم افزاری WPF یک حالت استثناء وجود دارد. به علت پشتیبانی ضعیف راه اندازها، WPF فقط هنگامی عمل خوشنماسازی را برای ترسیمات 3D انجام می دهد که برنامه بر روی ویندوز Vista اجرا گردد (همچنین باید یک راه انداز محلی در ویندوز ویستا برای کارت ویدئویی نیز داشته باشید). این بدان معناست که اگر تصویر سه بعدی را بر روی سیستم عامل Windows XP رسم کنید، احتمالاً با لبه هایی دندانه دار در انتها تصویر مواجه خواهید شد. اما اگر همان تصویر را در Windows Vista اجرا کنید لبه های تصویر روان و سلیس خواهند بود. خوشنماسازی برای ترسیمات 2D بدون در نظر گرفتن سیستم عامل پیاده سازی شده است. نکته: با داشتن یک کارت ویدئویی قدرتمند، تضمینی برای داشتن سرعت و کیفیت در WPF وجود ندارد. نرم افزار ها در این مورد نیز نقش مهمی را ایفا می کنند. نکته: هدف اصلی WPF پردازش کارهای گرافیکی توسط GPU برای بهبود کیفیت نمایش تصاویر می باشد. به جای استفاده از CPU اصلی کامپیوتر برای پردازش روتین های گرافیکی پیچیده از GPU که بر روی کارت گرافیکی به صورت مجزا وجود دارد استفاده می شود. با این کار CPU برای انجام فعالیت های دیگر آزاد باقی می ماند و از کارت ویدئویی استفاده مناسب و حداکثر صورت خواهد گرفت. درجه بندی های WPF کارت های ویدئویی بسیار با یکدیگر متفاوت می باشند. هنگامی که WPF یک کارت ویدئویی را مورد دسترسی قرار می دهد، فاکتورهای مهمی را مد نظر قرار می دهد: • میزان حافظه RAM در آن کارت. • پشتیبانی از پیسکل های سایه دار. • پشتیبانی از vertexهای سایه دار. • .... بر اساس این جزئیات به هر کارت گرافیکی یک مقدار برای درجه اجرایی داده می شود. مقادیر انتسابی به سه دسته زیر تقسیم می شوند: • Rendering Tire 0: کارت های ویدئویی با این درجه، از هیچگونه شتاب (بهینگی) سخت افزاری پشتیبانی نمی کنند. این درجه معادل استفاده از نسخه های DirectX 7.0 به پایین می باشد. • Rendering Tire 1: کارت های ویدئویی این دسته قسمتی از خصوصیات شتاب سخت افزاری را پشتیبانی می کنند. این درجه معادل استفاده از DirectX 7.0 تا DirectX 9.0 می باشد. • Rendering Tire 2: کارت های این قسمت، از تمامی ویژگی های شتاب سخت افزاری حمایت می کنند. این دسته معادل استفاده از DirectX 9.0 به بالا می باشد. ممکن است بخواهید درجه ای که برای کارت گرافیکی شما در نظر گرفته شده است را مشاهده کنید. برای این کار می بایست مقدار خصوصیت Tier که در کلاس System.Windows.Media.RenderCapability وجود دارد را بازیابی کنید. برای تطبیق این مقدار با درجه بندی های فوق می بایست مقدار خصوصیت Tier را 16 بیت به سمت راست شیفت دهید. در زیر نمونه این کد آورده شده است: int renderingTier = (RenderCapability.Tier >> 16); نکته: برای استفاده از کلاس های موجود در فضانام فوق می بایست اسمبلی PresentationCore را به Referenceهای پروژه خود اضافه کنید. WPF: یک API با سطح بالاتر اگر شتاب سخت افزاری با استفاده از DirectX را به عنوان تنها پیشنهاد WPF در نظر بگیریم، آنگاه این تکنولوژی چیزی جز یک بهبود در عمل کامپایل نخواهد بود و نمی توان آن را به عنوان یک حرکت انقلابی در زمینه کارهای ترسیماتی به حساب آورد. WPF برای ایجاد یک حرکت دگرگون ساز سرویس های سطح بالایی را برای برنامه نویسان فراهم آورده است. این سرویس ها عبارتند از: یک مدل آرایشی تارمانند: WPF به جای ارائه کنترل هایی ثابت و با گوشه های مشخص، بر روی یک صفحه آرایی انعطاف پذیر که در آن می توان کنترل ها را بر اساس محتوایشان تنظیم کرد، تاکید فراوان دارد. نتیجه این تاکید ایجاد یک واسط کاربری که می توان آن را برای نمایش محتویات پویا سازگار کرد می باشد. یک مدل ترسیماتی غنی: در WPF به جای رسم کردن پیکسل ها با چند مورد از اشکال پایه ای و ابتدایی، بلوک های متنی و عناصر گرافیکی دیگر سروکار خواهیم داشت. البته در میان مزایای فوق نباید پشتیبانی ذاتی از ترسیمات 3D را از یاد برد. نکته: پشتیبانی از ترسمیات از ترسمیات 3-D در WPF قدرت برابری با OpenGL و یا Direct3D را ندارد. اگر قصد دارید که برنامه ای که ترسیمات سه بعدی سنگینی را در بردارد پیاده سازی کنید (مانند بازی های امروزی) WPF 1.0 احتمالاً جوابگوی کار شما نخواهد بود. یک مدل متنی غنی: سال ها پس از نشان دادن متن ها در کنترل های ضعیفی مانند Labelها، WPF برای برنامه های ویندوز قابلیت نشان دادن متن ها با سلیقه های مختلف در هر نقطه از واسط کاربری را به ارمغان آورده است. پویانمایی به عنوان بهترین مفهوم برنامه نویسی: تاکنون می تواستید با استفاده از زمان سنج فرم برنامه را مجبور به دوباره سازی خودش کنید. اما در WPF، پویانمایی یک جز طبیعی و ذاتی در Framework می باشد. برای این منظور ابتدا انیمیشن ها را با استفاده از تگ های اعلانی تعیین می کنیم و سپس WPF آنها را در دستور کار قرار می دهد. پشتیبانی از رسانه های صوتی و تصویری: ابزاری های ایجاد واسط کاربری که قبلاً مورد استفاده قرار می گرفتند مانند فرم های ویندوزی برای کار با رسانه های صوتی و تصویری به صورت چشمگیری محدود بدوند. اما WPF این مشکل را برای برنامه نویسان رفع کرده است. سبک ها و قالب ها: با استفاده از قالب ها و سبک ها می توانید نحوه رندر شدن عناصر برنامه و ... را به صورت دلخواه تغییر دهید. دستورات: برای بسیاری از کاربران انجام یک کار چه از طریق منوها با نوار ابزار فرقی ندارد؛ زیرا نتیجه هر دو یکسان است. به همین منظور با استفاده از WPF می توان دستورات را در جایی قرار داد و به آنها اشاره کرد. واسط کاربری اعلانی: هر چند برنامه نویسان می توانند پنجره های WPF را با استفاده کدنویسی ایجاد کنند، اما VS.NET از روش دیگری استفاده می کند. VS.NET هر عنصر در پنجره را به صورت تگ های XML در XAML ایجاد می کند. مزیت این کار جداسازی کدهای اصلی برنامه از کدهای مربوط به واسط کاربری می باشد. همچنین update کردن واسط با استفاده از ابزار هایی که برای این منظور در نظر گرفته شده است بسیار راحت تر خواهد بود. برنامه های براساس صفحه: با استفاده از WPF، می توانید برنامه هایی مانند مرورگر ها ایجاد کنید. این برنامه ها به شما اجازه می دهند در مجموعه صفحات حرکت کنید، اطلاعات را کامل کنید و با استفاده از دکمه ها forward/backward به صفحه های بعد و قبل حرکت کنید

[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 14:42 ] [ amir ]

[ ارسال نظر(0) ]

جن و انس را جز برای پرستش خود نیافریده ام (الذاریات ۵۶) هر مسلمانی به وجود جنیان در کنار انسان ها معتقد است همانطور که خداوند سبحان در کتاب آسمانی خود قرآن کریم در این باره آیاتی نازل کرده است پس ایمان داشتن به جن امری واجب است و کسانی که به وجود جن شک کنند و آن را انکار کنند در حقیقت به آیات خداوند شک کرده اند. Quran مقاله ای کامل در مورد جن مسئله ای که امروز در میان جوانان رواج یافته و اکثرا علاقه به آن دارند ارتباط با جنیان است که انشاالله در این باره هم مطالبی بیان خواهم کرد. اما یک مشکل بزرگ که متاسفانه به دلیل رعایت نکردن برخی مسائل گریبان گیر خانواده ها شده جن زدگی است که با مساعدت از حق تعالی راه های رهایی از این معزل نیز در این مقاله قرار خواهد گرفت. نویسنده: یاسین قاسمی خلاصه ای از علوم متافیزیک متافیزیک به تعبیر ابن‌سینا مجموعه‌ای از حکمت ماقبل‌الطبیعه و مابعد‌الطبیعه می‌باشد، همچنین ابعاد غیرفیزیکی و ماورائی انسان را نیز شامل می‌شود که با حواس پنج‌گانه قابل احساس نمی‌باشد ولی با حواس برتر می‌توان آن را ادراک کرد. امروزه در قرن جدید و در هزارة سوم، متافیزیک یکی از حکمتهای مورد توجه بسیاری از افراد در سراسر جهان است. در ایران نیز مشاهده می‌شود که افراد بخصوص جوانان به آن توجه دارند؛ استقبال فراوان از کتابهایی که در این زمینه منتشر می‌شود و یا سمینارهایی که در این مقوله برگزار می‌گردد مبین آن است. متــافیزیک پیرامون تله‌پاتی، سفرروح، سایکومتری، هاله‌شناسی، پیشگویی، کف‌شناسی، حسس‌ششم، هیپنوتیزم، انواع مراقبه، روح و روح‌شناسی، روح‌پزشکی، ارتباط با ارواح، مرگ، جن و جن‌شناسی، ارتباط با جن، نیروهای غیرفیزیکی(نیروهای روانی، فراروانی و روحی)، نقش ماده، انرژی، مکان و زمان در فیزیک و متافیزیک، مــــــی بــاشــد. در قرآن کریم به کرات پیرامون جن، روح، مرگ، عالم ذر، عالم برزخ، معاد و امثال آن صحبت شده است، که همگی مقولات مربوط به متافیزیک است. اسلام ناب محمدی در هیچ جا متافیزیک و فراروانشناسی را انکار نکرده است. فقط در برخی موارد رفتن به سوی آن و یا استفاده از آن را نهی نموده است و آن هم به دلیل خطراتی است که برای فرد یا جامعه دارد: - ۱تله‌پاتی: که عبارت است از ارتباط بین دو یا چند نفر بدون استفاده از حواس پنج‌گانه و با استفاده از نیروی فکر. - ۲سفر روح: که عبارت است از خروج اختیاری روح از بدن و بازگشت اختیاری آن به بدن. - ۳سایکومتری: که عبارت است از سنجش و استخراج خاطرات ثبت شده در اشیاء بی‌جان. ۴- هاله شناسی: که عبارت است از بررسی انرژیهای لطیف و ظریف اطراف بدن انسان که منشاء آن جسم، روان و روح بوده و با حواس پنج‌گانه قابل احساس و ادراک نمی‌باشد و همچنین چگونگی انتقال و تبادل این انرژیها بین افراد(ارسال و دریافت آن). ۵ـ هالة نورانی: که عبارت است از انرژیهای لطیف و ظریف اطراف بدن انسان که منشاء آن جسم، روان و روح بوده و با حواس پنج‌گانه و در حالت عادی قابل احساس و ادراک نمی‌باشد، همچنین ارتباط هالة نورانی با بهداشت و سلامت جسم و روان. - ۶پیشگویی: که عبارت است از تلاش جهت کسب اطلاعات و اخبار در مورد آینده با استفاده از روشهای مختلف. ۷ـ کف شناسی: که عبارت است از بررسی و مطالعه خطوط کف دست و ارتباط آنها با خصوصیات جسمی، روانی و روحی فرد و ارتباط این خطوط با سلامت انسان و بعضاً ارتباط آن با برخی از وقایع آینده. ۸ـ حس ششم: که عبارت است از دریافت برخی اطلاعات و احساس برخی چیزها بدون استفاده از حواس پنج‌گانه. ۹ـ هیپنوتیزم: که عبارت است از قرار گرفتن فرد در وضعیت خاصی که ناخودآگاه او فعال شده و در حالت تمرکز ذهن قرار می‌گیرد ۱۰ـ خود هیپنوتیزم: که عبارت است از قرار گرفتن در حالت خاصی از تمرکز به منظور خود تلقینی برای تقویت محاسن و تضعیف معایب. ۱۱ـ مراقبه(مدی‌تیشن) : که عبارت است از توجه و تمرکز بدون تلاش بر یک موضوع خاص دیداری، شنیداری، گفتاری، فکری و قلبی به عنوان ابزاری برای درک و احساس جهان هستی و رهایی موقت و محدود از دنیای فیزیکی و مسائل و مشکلات آن و سوق دادن توجه و تمرکز به درون. ۱۲ـ مراقبة دیداری: که عبارت است از قرار گرفتن جسم در یک وضعیت بی‌حرکت و تمرکز بر یک منظره و یا تصویر و ثبت آن در ذهن و سپس بستن چشم و تجسم آن منظره و یا تصویر و تداوم این کار به منظور رها شدن از دنیای فیزیکی و فراموش کردن آن و درک و احساس تمام جهان هستی. ۱۳ـ مراقبة گفتاری: که عبارت است از قرار گرفتن جسم در یک وضعیت بی‌حرکت و تکرار یک کلمه و یا عبارت مقدس به زبان و یا به دل همراه با تمرکز برآن. ۱۴ـ مراقبة شنیداری: که عبارت است از قرار گرفتن جسم در یک وضعیت بی‌حرکت و تمرکز بر حس شنوایی و گوش دادن به یک صدا و یا صوت طبیعی و یا گوش دادن به یک نوار موسیقی ۱۵ـ مراقبة فکری: که عبارت است از قرار گرفتن جسم در یک وضعیت بی‌حرکت وتمرکز بر یک موضوع خاص فکری و اندیشیدن در مورد آن. این موضوع فکری می‌تواند مربوط به دنیا و یا عقبی باشد. مثلاً اندیشیدن در مورد علوم مختلف مرسوم در دانشگاهها و اندیشیدن در مورد علت خلقت، خودشناسی، مرگ، حساب و کتابِ آخرت و… ۱۶ـ مراقبة احساسی: که عبارت است از قرار گرفتن جسم در یک وضعیت بی‌حرکت و تمرکز بر قلب و ایجاد یک احساس خوب و مطلوب در آن و تداوم تمرکز برآن حس. ۱۷ـ روح و روح شناسی: که عبارت است از تحقیق و تفحص درمورد ماهیت روح، منشاء و مرجع آن، خصوصیات و ویژگی‌های آن، غایت و مقصد آن، تشابه و تفاوت‌های آن با جسم و روان. ۱۸ـ روح پزشکی: که عبارت است از شناسایی و درمان بیماری‌های روحی. ۱۹ـ ارتباط با ارواح: که شامل تلاش برای ایجاد ارتباط با ارواح زندگان و مردگان به صورت مستقیم و یا با واسطه ابزار و وسایل بوده و این ارواح می‌توانند متعلق به افراد معمولی یا افراد تکامل یافته و پاک باشند. ۲۰ـ جن شناسی: که عبارت است از تحقیق و مطالعه در مورد جن، خصوصیات و ویژگی‌های فردی و اجتماعی آن، تفاوت‌ها و شباهت‌های آن با انسان. ۲۱ـ ارتباط با جن: که عبارت است از تلاش جهت برقراری ارتباط با جن به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم بااستفاده از ابزار و وسایل. - ۲۲خودشناسی: خودشناسی غایت و نهایت شناخت‌هاست که به شناخت خداوند حکیم منتهی می‌شود. هر کس خود را بشناسد، خدای متعال را خواهد شناخت. خودشناسی برترین حکمت‌ها و سودمندترین شناخت‌هاست. - ۲۳خداشناسی: شناخت خداوند عزوجل آغاز دین‌داری، از جمله بالاترین شناخت‌ها و عامل کامل شدن معرفت است. شناخت حضرت حق تعالی سبب دوستی با او و بی‌نیازی از خلق و دل کندن از دنیا می‌شود. کسی که خدا را بشناسد تنها نخواهد ماند(هو معکم این ما کنتم) هر چند به ظاهر از خلق دور ماند، چرا که خداشناسی مونس هر تنهایی و یار و یاور هر بی‌کسی است. خداشناسی نیروی هر ناتوانی، روشنایی هر تاریکی و شفای هر بیماری است…یا من اسمه دوا و ذکره شفا ‍‌جن واژه‌ای عربی و به معنی “موجود پنهان و نادیدنی” است یا نامرئی (ناپیدا). در عرف فارسی «اَجِنّه» جمع جن شمرده می شود. در عربی جمع واژه جن، جِنان است و نوع آن جِنَّه. در قرآن مجید جن موجودی توصیف شده که «از آتش آفریده» شده است. جن دارای دو جنس نر و ماده و دارای علم و ادراک معرفی شده است. همچنین به آنان ویژگی‌های اخلاقی داده شده و مواردی از تماس آن‌ها با انسان را متصور شده‌است. به روایت قرآن جن «از پیش از آفرینش انسان» بر روی زمین می‌زیسته است. در کل جن بیست و دو مرتبه در قرآن تکرار شده و دارای سوره‌ای به همین نام است. جن در فرهنگ اسلام یکی از آفریده های خداوند موجودی است به نام جن. این موجود همانند انسان دارای تکلیف است و هدف از خلقت او، همانند انسان، عبادت و بندگی خداوند است. قرآن در سوره ذاریات آیه ۵۶ و سوره الرحمان آیه ۱۵ می‌فرماید:«جن موجودی است که از آتش آفریده شده است.» (و خلق الجان من مارج من نار) جن اگرچه موجودی است که قدرت انجام کارهای استثنایی و فوق العاده را دارد ولی از نظر وجودی، ضعیف‌تر از انسان و تحت تسخیر اوست؛ چنان که می‌دانیم همین موجودات در حکومت حضرت سلیمان پیامبر خداوند در تحت سلطه او بودند. پیامبری که از جنس انسان‌ها برانگیخته شود پیامبر جنیان نیز هست. ۱- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مکه به سوى بازار عکاظ در طائف آمد و” زید بن حارثه” با او بود، به این منظور که مردم را به سوى اسلام دعوت کند، اما احدى به دعوت او پاسخ نگفت، ناچار به سوى مکه بازگشت تا به محلى رسید که آنجا را وادى جن مى‏نامیدند و در دل شب به تلاوت قرآن پرداخت. جمعى از طائفه جن از آنجا مى‏گذشتند، هنگامى که قرائت قرآن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شنیدند و گوش فرا دادند و به یکدیگر گفتند: ساکت باشید، هنگامى که تلاوت حضرت پایان یافت آنها ایمان آوردند و به عنوان مبلغانى به سوى قوم خود آمدند و آنان را به سوى اسلام دعوت کردند. گروهى از آنها ایمان آوردند و با هم به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسیدند، و پیامبر (صلی الله علیه و آله) تعلیمات اسلام را به آنها یاد داد، اینجا بود که آیات فوق و آیات سوره جن نازل گردید. ۲- شان نزولى از ابن عباس نقل شده که با شان نزول سابق شباهت دارد، با این تفاوت که” پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشغول نماز صبح بود، و در آن تلاوت قرآن مى‏کرد، گروهى از جن که در حال تحقیق و جستجو بودند، و قطع اخبار آسمان آنان را به وحشت افکنده بود، صداى تلاوت قرآن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شنیدند و گفتند: علت قطع اخبار آسمان از ما همین است، اینجا بود که سوى قوم خود بازگشتند و آنها را به اسلام دعوت کردند. ۳- بعد از وفات ابوطالب کار بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخت شد و به سوى طائف رفت تا شاید یارانى پیدا کند. اشراف طائف شدیدا او را تکذیب کردند و آن قدر از پشت سر به پیامبر سنگ زدند که خون از پاهاى مبارکش جارى شد. آن حضرت خسته و ناراحت به کنار باغى آمد و در سایه درخت نخلى نشست، در حالى که خون از پاهاى مبارکش مى‏ریخت. باغ متعلق به” عتبة بن ربیعه” و” شیبة بن ربیعة” دو نفر از ثروتمندان قریش بود، پیامبر از مشاهده آنها ناراحت شد، چون دشمنى آنها را از قبل مى‏دانست. آن دو غلامشان” عداس” را که مردى مسیحى بود با طبقى از انگور خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرستادند. پیغمبر به” عداس” فرمود: از کجایى؟ گفت: از نینوا! فرمود: از شهر بنده صالح خدا” یونس”؟” عداس” گفت: شما از کجا یونس را مى‏شناسید؟ فرمود: من رسول خدایم، خداوند به من خبر داده است. “عداس” به حقانیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) پى برد، براى خدا سجده کرد و پاى پیامبر (صلی الله علیه و آله) را بوسه داد. هنگامى که برگشت “عتبه” و “شیبه” او را سرزنش کردند که چرا این کار را کردى؟! گفت: این مرد صالحى است که مرا از اسرار ناشناخته مردم این سامان در مورد پیامبرمان “یونس” خبر داد، آنها خندیدند و گفتند: مبادا تو را از آئین نصرانیت فریب دهد که او مرد فریبکارى است! پیامبر (صلی الله علیه و آله) به سوى مکه بازگشت (در حالى که محصول این سفر تنها یک مرد مؤمن بود) تا به نزدیکى نخلى در دل شب رسید و مشغول نماز شد. گروهى از جن از اهل “نصیبین” یا “یمن” از آنجا مى‏گذشتند، صداى تلاوت قرآن او را در نماز صبح شنیدند و گوش فرا دادند و ایمان آوردند. امام مسلم از عبدالله بن مسعود رضی الله عنه روایت میکند که فرمود:شبی همراه رسول الله صلی الله و علیه و سلم بودیم ناگهان و را نیافتیم پس گفتیم که ربوده شده یا ترور شده است پس به بدترین حالت شب گذراندیم هنگامی که صبح کردیم دیدیم که او از طرف حراء می آید پس عرض کردیم یا رسول الله! شما را نیافتیم پس جستجوی شما را کردیم و نیافتیم سپس به بدترین حالت شب گذراندیم ! آنگاه رسول الله فرمود: “فرستاده جن نزد من آمد پس به همراه او رفتم و بر آنان قرآن خواندم ” عبدالله می گوید : سپس همراه ما براه افتاد و اثر آنان و اثر آتش آنها به ما نشان داد و در باره تو شه از رسول الله پرسیده بودند پس به آنان فرموده بوده : هر استخوانی که نام خدا بر آن برده شده برای شماست وقتی که بدستان می رسدگوشت بسیار خواهد داشت و هر پشکلی علوفه حیواناتتان خواهد بود” سپس رسول الله فرمود: ” پس با این دو استنجاء نکنید زیرا که غذای برادرانتان (جن) می باشد ۲-از ابوسعید خدری رضی الله عنه روایت است که گفت رسول الله به من فرمود : همانا می بینم که تو گوسفند و صحرانشینی رادوست داری پس هر گاه در بین گوسفندانت و در بادیه ات بودی آنگاه برای نماز اذان دادی پس صدایت را بلند کن زیرا که صدای موذن را جن و انس و چیزی دیگری نمی شنود مگر اینکه در روز قیامت برای او گواهی می دهد. در این که جنیان از آتش ساخته شده اند شکی نیست خداوند می فرماید: {و الجان خلقنه من قبل من نار السموم} (سوره حجر آیه۲۷) “وجن را پیش از آن از آتش گرم و سوزان خلق کردیم” و ابلیس هنگامی که به سجده کردن برای آدم امر شد چنین گفت:{قال انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین} (سوره اعراف آیه ۱۲) یعنی:”من از او (آدم) بهترم مرا از آتش آفریده ای و او را از خاک آفریده ای” و عایشه ام المومنین رضی الله عنهما می گوید : رسول الله فرمودند : “فرشتگان از نور آفریده شده اند و جن ازآتش آفریده شده و آدم از آنچه که برای شما توصیف شده آفریده شده است “ اما اینکه اکنون نیز آنها از آتش هستند و اگر هستند چگونه با آتش عذاب داده میشوند به روایات رجوع میکنیم: حضرت عایشه رضی الله عنها می فرماید : رسول الله صل الله در حالی که نماز می خواندند شیطانی نزدش آمد ، آنگاه رسول الله صل الله علیه وسلم او را محکم گرفت و گلویش را فشار داد. و رسول الله صل الله علیه وسلم فرمود: آنقدر گلویش را فشار دادم ، تا اینکه سردی زبانش بر دستم احساس نمودم…{ این حدیث صحیح است ، وامام نسائی در سنن کبری ( ۱۱۴۳۹) روایت کرده است. از این حدیث چنین نتیجه می گیریم که جن اکنون آتش نیست ، زیرا اگر آتش می بود رسول الله صل الله علیه وسلم سردی زبان شیطان را بر دست خود احساس نمی کرد . و در حدیث دیگری آمده که رسول الله صل الله علیه وسلم فرمودند : دشمن خدا ، ابلیس ، شعله ای از آتش جهت قرار دادن آن در چهره ام آورده… امام مسلم روایت کرده است شمارۀ ( ۵۴۹) از این حدیث چنین می فهمیم که اگر شیطان بر کیفیتی که آفریده شده یعنی (آتش ) باقی می بود احتیاجی برای آوردن شعله ای از آتش نداشت. و همچنین رسول الله صل الله علیه وسلم فرموده است: شیطان مانند خون در رگ انسان حرکت می کند… این حدیث را امام بخاری ( ۳۲۸۱) وامام مسلم ( ۲۱۷۴) روایت کرده اند. و از آیات کلام الله میفهمیم که جن هم مانند انسان مکلف به عبادت و بندگی است سوره ذاریات آیه ۵۶ و ما خلقت الجن والانس إلا لیعبدون و مانند انسان اگر بنده ی صالح و نیکوکار باشد بهشتی و اگر بدکار و ظالم باشد جهنمی خواهد بود… انواع جن شاید برای شما خواهر و برادر مسلمان این یک سوال باشد که جنیان چند قسم هستند؟ در حدیث آمده است که رسول الله صل الله علیه وسلم فرموده است: جنیان سه نوع هستند، یک نوعی از آنها پر دارند و در هوا پرواز می کنند ، و نوعی دیگر مارها و عقربها هستند و نوع سوم آنها سکونت می کنند و کوچ نمی نمایند… امام طبرانی در معجم الکبیر ( ۲۱۴/۲۲) وابن حبان در صحیح ( ۶۱۵۶) وحاکم در مستدرک ( ۲/۴۵۶) روایت کرده اند. جای سکونت جن جن بیشتر جاهای خلوت و صحرا ، و مکانهای که در آن کسی زندگی نمی کند ، می پسندد ، و بدین خاطر بود که رسول الله صل الله علیه وسلم برای دعوت دادن آنان بسوی الله و خواندن قرآن برایشان به صحرا می رفتند، چنانکه در احادیث آمده است. و برخی دیگر از جنها در جاهای کثیف و زباله سکونت می کنند ، و این بخاطر این است که آنها باقی ماندۀ غذای انسانها را می خورند چنانکه در حدیث ذکر شده است. و برخی دیگر آنها همراه انسانها در منزل سکونت می کنند . همچنین در حمامها و توالت نیز زندگی می کنند در این جاها بیشتر جنهای کافر زندگی می کنند زیرا که آنها جاهای نجس و کثیف را بیشتر دوست دارند و از بوی خوب بخصوص بوی مشک بدشان می آید. وهمچنین در شکافها وسوراخها نیز زندگی می کند در حدیث آمده که : ((رسول الله صل الله علیه وسلم از ادرار کردن در سوراخ نهی نموده است)).{ ابوداود بشمارۀ(۲۹)ونسائی بشمارۀ (۳۴) واحمد(۵/۸۲)وحاکم(۱/۱۸۶) روایت کرده اند}. از قتاده یکی از رواویان این حدیث پرسیده شد برای چه ادرار در سوراخ کراهت دارد ؟ گفت: گفته می شود که محل سکونت جن می باشد . وجن در محل خوابیدن شتر نیز زندگی می کنند چنانکه در حدیث آمده است. به صحیح مسلم ( ۳۶۰) وسنن ابوداود(۱۸۴) رجوع شود. غذای جنیان جن نیز مانند انسان میخورد و مینوشد. در احادیث آمده است که رسول الله (ص) گفتند: استخوان و سرگین غذای جنیان است. امام بخاری ( ۳۸۶۰) در حدیثی دیگر رسول الله (ص) فرمودند: هرگاه یکی از شما خواست غذا بخورد پس با دست راست بخورد ، و هرگاه خواست آب بنوشد پس با دست راست بنوشد ، زیرا که شیطان با دست چپ غذا می خورد و با دست چپ آب می نوشد… امام مسلم(۲۰۲۰) تغییر شکل جن خداوند سبحان این قدرت را به جن داده تا خود را به صورتهای مختلف و گوناگون در آورد و در احادیث بسیار این حقیقت ثابت شده که آنها بیشتر به صورت سگ سیاه ، گربه سیاه ، و مار و عقرب برای انسان ظاهر می گردند. و همچنین جن به شکل و صورت انسانها نیز ظاهر می گردد چنانکه در روز بدر شیطان به صورت سراقه بن مالک برای مشرکین ظاهر شد و گفت : امروز کسی بر شما غلبه نمی کند و من حامی و پشتیبان شما هستم. سیره ابن هشام(۱/۵۳۶) تفسیر ابن کثیر ( ۴/۹۳) همچنین جن خود را به شتر،گاو ، گوسفند، اسب و قاطر و الاغ ، و پرندگان نیز در می آورد… پس اگر جن در صورت و شکلهای که گفتیم آشکار شود می توانیم آنها را مشاهده کنیم و در صورت و شکل اصلی که خداوند آنها را آفریده است دیدن آنها ممکن نیست چنانکه در قرآن کریم آمده است: (إنَّهُ یَرَیکُم هُوَوَقَبِیلُهُ مِن حَیث لَاتَرَونَهُم) سورۀ اعراف آیه ۲۷ شیطان وهمدستانش شما را می بینند از جایی که شما آنها را نمی بینید. پناه بردن به جن = شرک به خدا جنیان قدرت هایی دارند که انسان های عادی از آنها بهره مند نیستند اما این دلیل بر برتر بودن جنیان نسبت به انسان ها نیست…خداوند سبحان به انسان لقب خلیفه الله داده و پناه بردن به جنیان و تفکر اینکه جن نسبت به انسان برتر و بالاتر است شرک محسوب میشود. رسول الله (ص) فرمودند: هرگاه یکی از شما در جای منزل گرفت ، آنگاه (( أعوذ بکلمات الله التامات من شر ما خلق )) پناه می برم به کلمه های کامل پروردگار از شر آنچه که آفریده است. بگوید ، تا زمانیکه درآن منزل هست و کوچ نکرده چیزی به وی آسیب نمی رساند.امام مسلم ( ۲۷۰۸) قربانی کردن برای جن = حرام همچنین قربانی کردن برای جن حرام است و این هم نوعی شرک به خدا محسوب میشود. زیرا جن خالق انسان نیست و اگر چیزی برای غیر از خداوند که خالق انسان هاست قربانی شود حرام است. متاسفانه امروزه اکثر کسانی که دچار جن زدگی شده اند به دستور دعا نویس برای جن گوسفند یا … قربانی میکنند تا از شر جن رهایی پیدا کنند اما در حقیقت نوعی شرک انجام داده اند. رسول الله (ص) در این مورد فرمود: خداوند لعنت کند کسی که برای غیر از خدا ذبح می کند. امام مسلم ( ۱۹۷۸) همچنین کمک و مدد خواستن از جنیان حرام است . کمک خواستن از غیر خدا شرک به الله (جل) است. اذیت و آزار جنیان بادلائل مختلف نقلی و عقلی ثابت شده که جن به انسان آزار و اذیت می رساند . و این آزار و اذیت یا بدین خاطر است که انسان به آنها آزار رسانده مثلا بر سرشان آب گرم ریخته یا بر آنان ادرار کرده، و یا اینکه در منزلشان منزل نموده ، پس از وی انتقام می گیرند و به آزار و اذیت می رسانند. و یا بدون هیچ گونه علت و سببی می خواهند به وی آزار برسانند و این فقط یک نوع ظلم وستم است همچنانکه انسانها هنگامی که سرشتشان دگرگون می شود و ایمانشان ضعیف می گردد، برخی نسبت به برخی دیگر ستم روا می دارند. خداوند می فرماید icon sad مقاله ای کامل در مورد جن الَّذِینَ یَأکُلُونَ الربوا لایقومون إلا کما الذی یتخبطه الشیطن من المس) سورۀ بقره آیه ۲۷۵ کسانی که ربا می خورند ( در روز قیامت ) بر نمی خیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماس شیطان دیوانه شده… امام قرطبی می گویند: این آیه دلیل است بر باطل بودن گفتار کسانی که صرع توسط جن را انکار کرده اند ، وگفته اند شیطان در بدن انسان راه ندارد . تفسیر قرطبی( ۳/۳۵۵) و اما چند حدیث و روایت از جن زدگی در زمان رسول الله (ص) عطاء بن أبی رباح می گویند : عبدالله بن عباس به من گفت : آیا می خواهی زن بهشتی به تو نشان دهم؟ گفتم : بله ، گفت : این زن سیاه ، نزد رسول الله صل الله علیه وسلم آمده و عرض کرد یا رسول الله صل الله علیه وسلم من مبتلا به صرع هستم .و در وقت صرع بدنم نمایان می شود ، پس برایم دعاء بفرما . رسول الله صل الله علیه وسلم فرمود: ( اگر خواستی صبر کن ، و پاداش بهشت خواهد بود و اگر خواستی برایت از خداوند دعاء طلب می کنم تا تو را شفا بدهد) پس وی گفت : صبر می کنم ، پس گفت : ای رسول الله صل الله علیه وسلم بدنم لخت و نمایان می شود پس از خداوند بخواه تا اینکه نمایان و لخت نشوم ، آنگاه رسول الله صل الله علیه وسلم برایش دعا کرد. بخاری ( ۵۶۵۲) مسلم( ۲۵۷۶) امام بن حجر در فتح الباری می گوید : در روایت بزار آمده که آن زن گفت : ( من از خبیث می ترسم که مرا برهنه سازد ) و مراد از خبیث همان شیطان می باشد. و صرعی که ام زفر به آن مبتلا می بود از انواع صرع جن ( جن زدگی ) بود. فتح الباری ( ۱۰/۱۱۵) امام احمد از یعلی بن مره روایت می کند : زنی نزد رسول الله صل الله علیه وسلم آمد در حالی که فرزند خردسالش که بیمار بود (جنی شده بود) با خود به همراه آورده بود.آنگاه رسول الله صل الله علیه وسلم فرمود: ( بیرون شو ای دشمن خدا ، من رسول الله هستم ) در نتیجه ان کودک شفا یاب شد. مسند احمد ( ۴/ ۱۷۲،۱۷۱) و در بعضی از الفاظ این حدیث آمده : ما همراه رسول الله صل الله علیه وسلم در سفر بودیم ، آنگاه زنی را دیدیم که نشسته است و کودکی همراه وی می باشد . پس عرض کرد: ای رسول خدا ، به این کودک بلا رسیده و به خاطر بلای او ما هم در بلا هستیم ، و در شبانه روز نمی دانیم چند بار او را می گیرد . رسول الله صل الله علیه وسلم فرمود: ( کودک را به من بده ) آنگاه آن زن کودک را بلند کرد و به رسول الله صل الله علیه وسلم داد، رسول الله صل الله علیه وسلم کودک را در میان خود و پالان شترش قرار داد، سپس دهانش را باز کرد و سه بار در آن دمید، و فرمودند: (( بسم الله أنا عبدالله ، اخسا عدو الله )) آنگاه کودک را به مادرش بر گرادند. وفرمود : ( در هنگام برگشتن در این جا ما را ملاقات کن وما را از حال او با خبر ساز ) یعلی بن مره می گوید : پس ما رفتیم و برگشتیم ، پس آن زن را در آن جا دیدیم که با خودش سه گوسفند دارد . آنگاه رسول الله صل الله علیه وسلم فرمودند: ( کودکت چگونه است ؟) گفت :قسم به ذاتی که تو را به حق فرستاده است تا این لحظه چیزی از آن ندیده ایم . و این گوسفندان را بردارید ، رسول الله صل الله علیه وسلم به من فرمود: ( پائین بیا ویکی را بردار و بقیه به وی بر گردان) مسند احمد (۴/۱۷۰) ارتباط با جنیان بسیاری از مردم دوست دارند با جن ارتباط بر قرار کنند و سوال های خود را از جن بپرسند. همانطور که اشاره کردم کمک خواستن از جنیان شرک به خداوند است و درست نیست. خیلی از دوستان بخاطر حس کنجکاوی دست به این کار میزنند و از عواقب آن بی اطلاع هستند در ادامه به نشانه های جن زدگی در خواب و بیداری میپردازیم. نشانه های جن زدگی در خواب عبارت است از : پریشان بودن و بخواب نرفتن . بیدار شدن مکرر در شب. کابوس ، ( یعنی : انسان در خواب چیزی ترسناک می بیند و می ترسد و نمی تواند حرکت کند ) خوابهای وحشتناک . بطور استمرار حیواناتی را مانند گربه و سگ و شتر و مار و شیر و روباه و موش در خواب دیدن. خنده یا گریه و فریاد در خواب. در خواب ناله کردن. بدون شعور از خواب بلند شدن و در حال خواب راه رفتن. افرادی را درخواب ببیند که دارای قد بسیار بلند یا بسیار کوتاه باشند یا اشخاص سیاهی را ببیند. نشانه های جن زدگی در بیداری : درد سر دائمی از ذکر خدا و نماز و عبادت کراهت داشتن. پریشان خیالی . احساس تنگی در سینه . میل به گوشه نشینی بخواب رفتن انگشتان دست و پا. درد کردن عضوی از اعضای بدنش که پزشکان از علاج آن عاجز باشند. شنیدن صداهای عجیب و غریب.(فریاد و جیغ بچه و زن و …) غش کردن. قصد داشتم تا راه هایی که اساتید گرامی در مورد ارتباط با جنیان بیان کرده اند را در اختیار دوستان قرار بدم ولی بدلیل اینکه ممکن بود سو استفاده ای رخ بده و فرد به مشکلی بر بخوره از انجام این کار صرف نظر کردم… در بالا نشانه های جن زدگی را با هم دیدیم و اما علت جن زدگی جن زدگی علت زیادی دارد که می توان به این چند مورد اشاره کرد: گاهی به خاطر عشق و شهوت به علت دشمنی و مجازات صورت می گیرد ، یعنی اینکه برخی انسانها به آنها آزار واذیت برسانند، ویا اینکه جنیها چنین گمان کنند که آنها از روی عمد آزار و اذیتشان می کنند ، با ادرار کردن بر آنها ، یا با ریختن آب گرم و یا کشتن بعضی از آنان ، اگر چه خود انسان این را نداند ، وجهل و نادانی و ستم در بین جن بسیار وجود دارد پس آنان در هنگام عقوبت و مجازات کردن بیش از آنچه که سزاوار باشد عقوبت می کنند و گاهی اوقات مانند انسانهای احمق و نادان به خاطر پوچی و بیهودگی و اذیت کردن وارد بدن انسان می شوند. ما در این جا بطور خلاصه به ذکر علل جن زدگی می پردازیم عشق ، (پری) زن جنی عاشق مرد انسی شود و یا اینکه مرد جنی عاشق زن انسی گردد. داخل شدن جنی از راه سحر ، این چنین است که جادوگر به خاطر آزار و اذیت فلان شخص او را مامور داخل شدن به بدنش می نماید . ستم انسان به آنها ، و آن با ریختن آب گرم بر آنان ، و یا با افتادن بر رویشان ، و یا با ادرار کردن بر آنان. ستم جن به انسان ، و آن اینکه بدون هیچگونه سبب وارد بدنش گردد و او را اذیت نماید ، و این در یکی از حالات زیر امکان دارد: خشم زیاد ترس بسیار غوطه ور بودن در شهوات و گناهان غفلت بسیار اندوه بسیار خوشحالی زیاد شیخ الاسلام ابن تیمیه در این مورد مفصل سخن گفته اند… بدون شک داخل شدن جن به بدن انسان از جملۀ ظلم و ستمی است که شریعت اسلام از آن نهی کرده ، و از بین بردن ظلم از جمله کارهای است که به انسان اجر و پاداش داده می شود.و رسول الله (ص) هم انسان ها را به این کار تشویق کرده اند. مسلمانان میتوانند با تلاوت قران یا اذکار و دعاهای قرآنی و شرعی به فرد جن زده کمک کنند. اما باید صفاتی را دارا باشند که عبارت اند از : صفات اخلاص داشته باشد. دارای عقیدۀ صحیح باشد . متمسک و پایبند به احکام قرآن و سنت باشد. به راههای شیطان و احوال جن آگاهی داشته باشد. دارای علم و آگاهی باشد، بویژه به اصول دین و امور دعوت . به طاعت و عبادت خداوند مداومت داشته باشد. از محرمات اجتناب کند. از بدعت دوری کند. بر ادعیه و اذکار و اوراد محافظت نماید. جن گیری جن گیری و یا علاج فرد جن زده دارای سه مرحله است: ۱٫قبل از علاج ۲٫هنگام علاج ۳٫بعد از علاج مرحله اول: بر خداوند توکل نماید و دعا کند که خداوند گشایشی بدهد و او را در این امر یاری کند. پاک ساختن آن خانه و مکانی که علاج در آن صورت می گیرد، با بیرون بردن عکس و چیزهای منکری که مانع ورود فرشتگان می گردد. بیرون آوردن تعویذ و دعاهای که در گردن و بازوی مریض است. امر کردن زنان به رعایت حجاب کامل و اینکه همراه با محرم باشد. بر طهارت و پاکیزه بودن ، پس شخص معالج و حاضرین وضو بگیرند . چند دقیقه ای دربارۀ ایمان به خدا و توکل بر او برای حاضرین صحبت کردن . مرحله دوم: دست خود را بر روی سر بیمار بگذارد ، و با ترتیل و صدای بلند آیات زیر را در گوشش بخواند. خواندن سوره فاتحه سوره البقره آیات ۱-۵ سوره البقره آیات ۱۶۳-۱۶۴ سوره البقره آیات ۲۵۵-۲۵۷ سوره بقره آیات ۲۸۵-۲۸۶ سوره آل عمران آیات ۱۸-۱۹ سورۀ اعراف ۵۴ سورۀ مؤمنون ۱۱۵-۱۱۸ سورۀ صافات ایات ۱-۱۰ سورۀ احقاف ۲۹ -۳۲ سورۀ الرحمن ۳۳-۳۶ سورۀ حشر ۲۱-۲۴ سورۀ جن ۱-۹ سورۀ اخلاص سورۀ فلق سورۀ ناس بعد از تلاوت آیات یا جنی از بدن بیرون می شود و یا اینکه یکی از حالات زیر مشاهده می شود: مریض غش می کند. فریاد می زند. دست بر گوشهایش می گذارد. فریاد می زند و می گوید قرآن نخوان . صداهای عجیبی مانند صدای حیوانات بیرون می آورد. چشمانش را می بندد. بدنش شروع به لرزش می کند. آنگاه بعد از مشاهده این علامات او را مخاطب قرار بده و از وی این سؤالها را بپرس: نامت چیست؟ چه دیانتی داری ؟ علت داخل شدن به بدن این شخص چیست ؟ آیا کسی دیگر نیز همراه تو است ؟ آیا به دستور شخص سحرگری به بدن این شخص داخل شده ای ؟ در کجای بدن هستی؟ پس اگر جنی مسلمان باشد او را پند و اندرز بده و او را نصیحت کن ، و سبب داخل شدنش را بدان ، اگر به خاطر ظلم و ستم این کار کرده برایش بیان کن که سر انجام ستمکاران در روز قیامت سخت است ، اگر مسئله عشق و عاشقی است بگو این عمل درست نیست و او را از عذاب الهی بترسان ، و اگر به خاطر این بوده که شخص در حق او ستم کرده برایش بگو این شخص قصد آزار واذیت نداشته زیرا تو را ندیده ، و کسی که متعمداً کاری نکرده سزاوار عقوبت نیست ، و مسلمان برادر مسلمان است . پس اگر پذیرفت و بیرون شد خدا را سپاس بگوئید . و قبل از بیرون شدنش باید عهد ببندد که دیگر بر نگردد وبه کسی آزار نرساند ، وچنین بگوید: (( با خدای بزرگ عهد و پیمان می بندم که بدون آزار و اذیت از بدن این شخص بیرون شوم ، و هرگز بسوی او یا مسلمان دیگری بر نمی گردم و هیچ مسلمانی را اذیت نکنم ، اگر من عهد خودم را شکستم پس لعنت و نفرین خداوند و فرشتگان و همه مردم بر من باد)) بعد از عهد بستن با گفتن سلام علیکم از بدن بیرون می شود . و نکته ای که باید توجه داشت این است که باید از انگشتان دست یا پاهایش، و یا از گوش و یا بینی و یا دهانش بیرون شود.و هرگز به وی اجازه ندهید که از چشم یا شکمش بیرون شود. -اما اگر جنی کافر باشد قبل از هر چیز او را به اسلام دعوت بده ، پس اگر پذیرفت و مسلمان شد برایش بیان کن وجودش در بدن این شخص و آزار رساندن به وی ظلم است و باید از او بیرون شود. و در صورت نپذیرفتن اسلام و اصرار بر کفر و اذیت و آزار این شخص ، او را تهدید کن و آن آیات سابق را تکرارکن و (آیت الکرسی) وسوره های ( یس) و ( صافات) و ( دخان) و ( جن ) و (حشر ) و (همزه) و (أعلی) که به جن آزار و رنج می رساند را بخوان. اگر باز هم از بیرون شدن انکار کرد با زدن بر شانه ها و ران و بازویش او را مجبور به بیرون رفتن بکن. مرحله سوم: برای اینکه جنی نتواند باردیگر به بدن این شخص برگردد لازم است که وی دستورات زیر داده شود: پایبندی و محافظت بر طاعت و عبادات ، و بخصوص نماز پنچگانه را با جماعت خواندن. دوری از گناهان و منکرات. خواندن (( سورۀ بقره )) در منزل . با وضو خوابیدن . خواندن (( آیت الکرسی )) قبل از خواب . خواندن دعای خواب . خواندن (( سورۀ تبارک )) قبل از خوابیدن ، اگر سواد خواندن ندارد به نوار یا قرائت کسی گوش فرا دهد. خواندن (( سورۀ یس )) یا گوش گرفتن آن در هنگام صبح. در انجام هر کاری ( بسم الله) گفتن . خواندن اذکار و اوراد صبح و شام. تنها نخوابیدن. اگر مریض زن است باید او را به اداء کردن حق شوهر ، و رعایت حجاب شرعی امر کرد. خواندن سوره یا جزئی از قرآن یا شنیدن آن در شبانه روز. توصیه هایی برای در امان بودن از شر جنیان: بر اذکار و اوراد صبح و شام محافظت کن. قرآن را بسیار تلاوت کن و یا به آن گوش فرا بده . هرگاه از جای بلندی پریدی ( بسم الله ) بگو. هرگاه آب داغ روی زمین ریختی ( بسم الله ) بگو. هرگاه وارد اتاق تاریکی شدی ( بسم الله ) بگو . هرگاه چیزی سنگینی بر زمین انداختی ( بسم الله ) بگو . هرگز در سوراخ ادرار نکن. تنها نخواب ، در صورت مجبور بودن حتماً با وضو بخواب و اذکار خواب را فراموش نکن. به سگی یا گربه ای آزار نرسان . به تنهای درشب به صحرا نرو. ماری که در منزل دیده می شود نکش ، و در این مسئله به نکات زیر توجه کن : هرگاه در خانه ات ماری دیدی سه روز به او هشدار بده و به او بگو : (( شما را قسم می دهم به آن عهدی که سلیمان بن داوود از شما گرفته است که به ما آزار و اذیت نکنید و دوباره ظاهر نشوید)) صحیح مسلم (۷/۴۹۴) .اگر بعد از سه روز دوباره آشکار شد او را بکش . اگر بعد از سه روز دوباره ظاهر شد و او را کشتی پس در این صورت یا شیطان است و یا جن یهودی یا مسیحی است . و یا جن مسلمان سرکش و ستمگری است و یا مار حقیقی است. هرگاه در خانه ماری دیدی که دو خط سفید یا سیاه روی کمرش است . و یا مار دم کوتاهی دیدی فوراً او را بکش زیرا پیامبر اسلام دستور کشتن مارهای که دارای چنین صفتی هستند را داده. در خارج از منزل هر نوع ماری که دیدی بکش زیرا که پیامبر صل الله علیه وسلم فقط از کشتن مارهای که در خانه است نهی نموده است. آیات منتخب از قرآن کریم در مورد جن متن عربی آیه : وَجَعَلُواْ لِلّهِ شُرَکَاء الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُواْ لَهُ بَنِینَ وَبَنَاتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا یَصِفُونَ الانعام ۱۰۰ برای خدا شریکانی از جن قرار دادند و حال آنکه جن را خدا آفریده است و بی هیچ دانشی ، به دروغ دخترانی و پسرانی برای او تصور کرده اند او منزه است و فراتر است از آنچه وصفش می کنند متن عربی آیه : وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نِبِیٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الإِنسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاء رَبُّکَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا یَفْتَرُونَ الانعام ۱۱۲ و همچنین برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم برای ، فریب یکدیگر ، سخنان آراسته القا می کنند اگر پروردگارت می خواست ، چنین نمی کردند پس با افترایی که می زنند رهایشان ساز متن عربی آیه : وَیَوْمَ یِحْشُرُهُمْ جَمِیعًا یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُم مِّنَ الإِنسِ وَقَالَ أَوْلِیَآؤُهُم مِّنَ الإِنسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنَا بِبَعْضٍ وَبَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِیَ أَجَّلْتَ لَنَا قَالَ النَّارُ مَثْوَاکُمْ خَالِدِینَ فِیهَا إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلیمٌ الانعام ۱۲۸ و روزی که همگان را گرد آورد و گوید : ای گروه جنیان ، شما بسیاری از آدمیان را پیرو خویش ساختید یارانشان از میان آدمیان گویند : ای پروردگار ما ، ما از یکدیگر بهره مند می شدیم و به پایان زمانی که برای زیستن ماقرار داده بودی رسیدیم گوید : جایگاه شما آتش است ، جاودانه در آنجاخواهید بود ، مگر آنچه خدا بخواهد هر آینه پروردگار تو حکیم و داناست متن عربی آیه : یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالإِنسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِّنکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِی وَیُنذِرُونَکُمْ لِقَاء یَوْمِکُمْ هَـذَا قَالُواْ شَهِدْنَا عَلَى أَنفُسِنَا وَغَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَشَهِدُواْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کَانُواْ کَافِرِینَ الانعام ۱۳۰ ای گروه جنیان و آدمیان ، آیا بر شما پیامبرانی از خودتان فرستاده نشده تا آیات مرا برایتان بخوانند و شما را از دیدار چنین روزی بترسانند ؟ گویند : ما به زیان خویش گواهی می دهیم زندگی دنیایی آنان را بفریفت وبه زیان خود گواهی دادند ، که از کافران بودند متن عربی آیه : قَالَ ادْخُلُواْ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِکُم مِّن الْجِنِّ وَالإِنسِ فِی النَّارِ کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَّعَنَتْ أُخْتَهَا حَتَّى إِذَا ادَّارَکُواْ فِیهَا جَمِیعًا قَالَتْ أُخْرَاهُمْ لأُولاَهُمْ رَبَّنَا هَـؤُلاء أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَابًا ضِعْفًا مِّنَ النَّارِ قَالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلَـکِن لاَّ تَعْلَمُونَ الاعراف ۳۸ گوید : به میان امتهایی که پیش از شما بوده اند ، از جن و انس ، در آتش ، داخل شوید هر امتی که به آتش داخل شود امت همکیش خود را لعنت کند تا چون همگی در آنجا گرد آیند ، گروههایی که پیرو بوده اند در باره گروههایی که پیشوا بوده اند گویند : پروردگارا ، اینان ما را گمراه کردند، دو چندان در آتش عذابشان کن گوید : عذاب همه دو چندان است ولی شما نمی دانید متن عربی آیه : وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ الاعراف ۱۷۹ برای جهنم بسیاری از جن و انس را بیافریدیم ایشان را دلهایی است ، که بدان نمی فهمند و چشمهایی است که بدان نمی بینند و گوشهایی است که بدان نمی شنوند اینان همانند چارپایانند حتی گمراه تر از آنهایند اینان خود غافلانند متن عربی آیه : قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن یَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیرًا الاسرا ۸۸ بگو : اگر جن و انس گرد آیند تا همانند این قرآن را بیاورند نمی توانندهمانند آن را بیاورند ، هر چند که یکدیگر را یاری دهند متن عربی آیه : وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاء مِن دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا الکهف ۵۰ و آنگاه که به فرشتگان گفتیم که آدم را سجده کنید ، همه جز ابلیس که ، ازجن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت سجده کردند آیا شیطان و فرزندانش را به جای من به دوستی می گیرید ، حال آنکه دشمن شمایند ؟ ظالمان بدچیزی را به جای خدا برگزیدند متن عربی آیه : وَحُشِرَ لِسُلَیْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ النمل ۱۷ سپاهیان سلیمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمدند و آنها به صف می رفتند متن عربی آیه : قَالَ عِفْریتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ وَإِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ النمل ۳۹ عفریتی از میان جنها گفت : من ، قبل از آنکه از جایت برخیزی ، آن را، نزد تو حاضر می کنم ، که من بر این کار هم توانایم و هم امین متن عربی آیه : وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِیرِ سبا ۱۲ و باد را مسخر سلیمان کردیم بامدادان یک ماهه راه می رفت و شبانگاه یک ماهه راه و چشمه مس را برایش جاری ساختیم و گروهی از دیوها به فرمان پروردگارش برایش کار می کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما می پیچید به او عذاب آتش سوزان را می چشانیدیم متن عربی آیه : فَلَمَّا قَضَیْنَا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَن لَّوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ سبا ۱۴ چون حکم مرگ را بر او راندیم حشره ای از حشرات زمین مردم را بر مرگش آگاه کرد : عصایش را جوید چون فرو افتاد ، دیوها دریافتند که اگر علم غیب می دانستند ، در آن عذاب خوارکننده نمی ماندند متن عربی آیه : قَالُوا سُبْحَانَکَ أَنتَ وَلِیُّنَا مِن دُونِهِم بَلْ کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَکْثَرُهُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ سبا ۴۱ می گویند : تو منزهی تویی ولی ما ، نه آنها اینان جنها را می پرستیدند و بیشترین به آنها ایمان داشتند متن عربی آیه : وَقَیَّضْنَا لَهُمْ قُرَنَاء فَزَیَّنُوا لَهُم مَّا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِم مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ إِنَّهُمْ کَانُوا خَاسِرِینَ فصلت ۲۵ و برایشان همدمانی مقدر کردیم و آنان حال و آینده را در نظرشان بیاراستند و بر آنها نیز همانند پیشینیانشان از جن و انس ، عذاب مقرر شد زیرا زیانکار بودند متن عربی آیه : وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا رَبَّنَا أَرِنَا الَّذَیْنِ أَضَلَّانَا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ نَجْعَلْهُمَا تَحْتَ أَقْدَامِنَا لِیَکُونَا مِنَ الْأَسْفَلِینَ فصلت ۲۹ کافران گویند : ای پروردگار ما ، آن دو تن را از جن و انس که ما را گمراه کردند به ما بنمایان ، تا پای بر سر آنها نهیم تا از ما فروتر روند متن عربی آیه : أُوْلَئِکَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِم مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ إِنَّهُمْ کَانُوا خَاسِرِینَ الاحقاف ۱۸ در باره اینان همان سخن که در باره امتهای پیشین از جن و انس گفته ، شده بود به حقیقت می پیوندد اینان زیان کنندگانند متن عربی آیه : وَإِذْ صَرَفْنَا إِلَیْکَ نَفَرًا مِّنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْا إِلَى قَوْمِهِم مُّنذِرِینَ الاحقاف ۲۹ و گروهی از جن را نزد تو روانه کردیم تا قرآن را بشنوند چون به ، حضرتش رسیدند گفتند : گوش فرا دهید چون به پایان آمد ، همانند بیم دهندگانی نزد قوم خود بازگشتند متن عربی آیه : وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ الذاریات ۵۶ جن و انس را جز برای پرستش خود نیافریده ام متن عربی آیه : یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَن تَنفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانفُذُوا لَا تَنفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ الرحمن ۳۳ ای گروه جنیان و آدمیان ، اگر می توانید که از کناره های آسمانها و، زمین بیرون روید ، بیرون روید ولی بیرون نتوانید رفت مگر با داشتن قدرتی متن عربی آیه : قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِّنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآنًا عَجَبًا الجن ۱ بگو : به من وحی شده است که گروهی از جن ، گوش فرا دادند ، و گفتند که ما قرآنی شگفت شنیدیم متن عربی آیه : وَأَنَّا ظَنَنَّا أَن لَّن تَقُولَ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى اللَّهِ کَذِبًا الجن ۵ و ما می پنداشتیم که ، آدمی و جن در باره خدا دروغ نمی گویند متن عربی آیه : وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِّنَ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِّنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا الجن ۶ و نیز مردانی بودند از آدمیان که به مردانی از جن پناه می بردند و بر طغیانشان می افزودند

[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 14:36 ] [ nima ]

[ ارسال نظر(0) ]

یکی از شرم‌آورترین گوشه‌هایی تاریخ زمانی است که انسان صاحب عقل و شعور در برابر سنگ‌ها و چوب‌ها به پرستش و کرنش می‌پردازد. تاریخ از انسان‌هایی حکایت می‌کند که خدای واحد را به فراموشی می‌سپردند و در برابر خدایانی دروغین به سجده می‌پرداختند. در این مطلب پژوهشکده قصد دارد ابتدا نگاهی به بت پرستی در کشور ها مختلف بپردازد و سپس به نشانه های آن در عالم هستی توجهی داشته باشد… با این که می‌دانیم سراسر زندگی عرب غیر متمدن، آمیخته با جهل است، از آن رسوم خرافی گرفته تا آداب و رسوم متداول بین مردم، اما هیچ کدام شرم آورتر از پرستش مشتی چوب و سنگ نبود. بقول بایل: «انسان اگر به کلی منکر وجود خدا باشد و هیچ خدائی را نپرستد بهتر از آن است که بت‌پرستی را شعار خود نماید».(۱) آن هم در سرزمین حجازی که پدر همه موحدان عالم، یعنی حضرت ابراهیم آنجا را برای پرستش خدای یگانه انتخاب کرده و خانه کعبه را در آن بنا ساخته و توجه مردم را از بتان، متوجه کعبه و خدای واقعی کرده بود. ولی دیری نگذشت که این سرزمین مقدس مملو از بتان رنگارنگ شد و هر قبیله‌ای بتی برای خود در کعبه نهاد و به پرستش آن مشغول شد به هر حال بت‌پرستی از دیر باز در بین مردم عربستان رایج بود. در این باره کتبی چند از تاریخ بت‌پرستی اعراب و اسامی بت‌های آنان به دست رسیده که معروف‌ترین آن‌ها الاصنام کلبی است ولی ما در مقاله کوشیده‌ایم از منابع گوناگون به این موضوع بپردازیم، امیدوارم که مورد توجه محققین قرار بگیرد. 045 مقاله ای کامل در مورد بت پرستی تاریخچه بت‌پرستی اعراب « در یکی از کتیبه‌های آشوری در ضمن بیان حمله هاسارهادن به عربستان و مراجعتش از آنجا چنین می‌نویسد: پادشاه اعراب با هدایای زیادی در نینوا به دربار من حاضر گردید، او پای مرا بوسیده و التجا کرد که خدایانش را به او برگردانم، من از این حال او متأثر شده مجسمه‌های خدایان او را حکم کردم که مرمت نموده و ثنای خدای آشور را روی آن‌ها کنده بعد از امضاء به او برگردانیدم».(۲) « شایع است اول کسی که در عرب بت پرستید و بت‌پرستی را بین عرب رواج داد عمر بن لحی بود، او که در سفری به سرزمین شام رفت و مردمی از عمالقه را دید که بت می‌پرستیدند تحت تأثیر آن‌ها واقع شده و روح بت‌پرستی در جسم او نیز حلول کرد، عمر بن لحی که از دیدن حرکات آن مردم و احترام آن‌ها برای مقداری سنگ تعجب کرده بود پرسید: این دیگر چه رسمی است، این سنگ‌ها چیستند که این قدر نسبت به آن‌ها احترام می‌کنید؟ آن مردم گفتند: این بت‌هایی هستند که ما آن‌ها را می‌پرستیم و از آن‌ها یاری می‌خواهیم و آن‌ها ما را یاری می‌کنند و هر وقت از این بت‌ها باران تقاضا کنیم، بت‌ها بر ما باران می‌فرستد و ما سیراب می‌شویم و از قحطی نجات می‌یابیم، عمر بن لحی که سخت تحت تأثیر این حرف‌ها قرار گرفت گفت: آیا یکی از این بت‌ها را به من می‌دهید که آن را به سرزمین خود ببرم همانجا که عرب ها برای زیارت خانه خدا می‌آیند آن‌ها نیز قبول کردند و یکی از خدایان خود بنام هبل را به او دادند. پس آن را به مکه آورد و نزد کعبه نهاد و اول بتی بود که در مکه نهاده شد. سپس اساف و نائله را آوردند و هر کدام را بر یکی از ارکان کعبه نهادند و طواف کننده، طواف خود را از اساف شروع می‌کرد و آن را می‌بوسید».(۳) اولین پرستندگان بت این چنین بود که بدبختی و جهالت عرب شروع شد البته قبل از عرب اقوام زیادی بودند که بت می‌پرستیدند و از زمان‌های بسیار قبل، این امر رواج داشت. نظرات در این باره که بت‌پرستی چگونه پدید آمد و رواج یافت، متفاوت است. « بنا بر عقیده فارسیان ابتدا بت‌پرستی از هوشنگ بود او که دختری داشت و صورت و قیافه دخترش را خیلی دوست داشت تا این که از بخت بد روزگار، دختر مرد پدر که عاشق دختر خود بود دستور داد مجسمه او را درست کردند و هر روز به یاد دخترش به دیدن این مجسمه می‌رفت ولی پدر که بی‌تابی بسیار در مرگ دخترش می‌کرد دستور داد که بتی در هیأت دخترش تراشیدند و هر کجا که می‌رفت این بت را نیز با خود می‌برد از آن روزگار کم کم بت‌پرستی رواج یافت».(۴) حمزه اصفهانی نیز می‌گوید: «پرستش و صورتگری بت‌ها در روزگار طهمورث پدید آمد، بدین سان که گروهی از مردم عزیزان خود را از دست دادند لذا برای تسکین دردهای خود، مجسمه‌هایی همانند مردگان خود ساختند و بعد از مدت‌ها، پرستش مجسمه‌ها در نظر ایشان جلوه گر آمد و به پرستش آنها به بهانه این که واسطه میان ایشان و خداوند و مایه تقرب هستند، پرداختند».(۵) درباره رومیان و یونانیان نیز می‌گویند که: « رئیس خانواده یعنی مرد در خانه خودش مورد پرستش واقع می‌شد و وقتی نیز می‌مرد از او مجسمه‌ای درست می‌کردند و آن مجسمه را پرستش می‌کردند».(۶) در تواریخ اسلامی نیز آمده: «کسی مرده بود شیطان گفت مجسمه او را درست کنید بعد این مجسمه کم کم به صورت بت، پرستش شد». (۷) علل بت‌پرستی از مجموع مطالب فهمید می‌شود که بت‌پرستی چند علت مهم و اساسی دارد که هر قوم بت‌پرست را، که مورد مطالعه قرار دهیم، بت‌پرستی آن‌ها ناشی از یکی از علت‌هاست. ۱- علت اول بت‌پرستی را می‌توان همان عشق به آفریدگار هستی دانست، به چه معنا؟ به این معنا که خداوند عشق خود را به صورت فطری در نهاد هر شخصی قرار داده است که جای شک و شبهه‌ای در آن نیست، شما ابتدائی‌ترین اقوام را که نگاه کنید در می‌یابید فطرتاً به دنبال آفریدگار و صاحب دنیا می‌گردند و در این سیر بعضی‌ها به خطا رفته و گمان می‌کنند آفریدگار آنان مشتی سنگ و چوب است، از همین رو بت‌پرست می‌شوند و بت‌های بی‌روح را مورد پرستش قرار می‌دهند. « با توجه به این که توجه انسان به امور دنیوی و وسایل مادی بسیار زیاد است این موضوع انسان‌ها را به طرف بت‌پرستی می‌کشاند و بت‌پرست می‌کند».(۸) و به قول میرچا الیاده: «وقتی به عنوان مثال سخن از به اصطلاح پرستش و سجده سنگ می‌رود باید دانست که همه سنگ‌ها مقدس تلقی نمی‌شوند، همواره بعضی سنگ‌ها به علت شکل و بزرگی یا استلزامات آئینی شان مورد پرستش و نیایش قرار می‌گیرند، وانگهی خواهیم دید که غرض عبادت، خود سنگ نیست و سنگ‌های مقدس به میزانی که دیگر سنگ ساده نیستند بلکه تجلیات خداوند هستند مقدسند. به عبارت دیگر هر شی به میزانی که چیزی دیگر در خود دارد مقدس می‌شود».(۹) گیوم اوکامی قاطعانه می‌گوید: « این که خداوند در سکوی طبیعت بشری ظاهر شود از مقوله ایمان است و این امر با این که طبیعت جانوری چون الاغ را نیز بپذیرد متضاد نیست به همین دلیل می‌تواند در سنگ یا چوب نیز حضور یابد».(۱۰) «بت‌پرستان اولیه به این موضوع خوب واقف بودند که واقعاً سنگ یا چوب نیستند که باید پرستید، بلکه روح قدسی که در این جمادات است پرستیده می‌شود، همان روحی که آن‌ها خیال می‌کردند در سنگ‌های زیبا و بزرگ متجلی می‌شود، چرا که سختی و زبری و دوام ماده از لحاظ شعور مذهبی انسان ابتدائی، تجلی قداست هستند … نمی‌دانیم که بشر هرگز خود سنگ را پرستیده یا نه؟ چون به هر حال انسان ابتدائی همواره چیزی را غیر از آن چه که سنگ در بردارد و بیان می‌کند سجده کرده است».(۱۱) ۲- علت دوم بت‌پرستی را ترس گفته‌اند، در زمان‌های بسیار دور که انسان تقریبا از تمامی علل و حوادث دنیا بی‌خبر بود، وقتی با حادثه‌ای هولناک روبرو می‌شد ناخودآگاه برای کاهش ترس خود به موجودی مافوق طبیعت پناه می‌برد و به این وسیله خود را در پناه آن موجود قرار می‌داد و با جرئت بیشتر با حوادث روبرو می‌شد و گمانش این بود که این موجود در دل سنگ‌ها و چوب‌ها جای دارد؛ لذا برای جلب نظر این موجودات مافوق طبیعی به سنگ‌ها شکل داد، آن را پرستش کرد و برای آن نذرها و قربانی‌ها کرد، شاید که این موجود دلش به رحم آمده کمتر بلایا و حوادث نازل کند. منتسکیو در این باره می‌گوید: « اگر بت‌پرستان برای عیوب بزرگ و بیماری‌های سخت بت می‌تراشیدند، نه به خاطر اینکه آن عیوب را دوست داشتند و یا خواهان آن بودند، بلکه بر عکس به واسطه نفرتی که از آن عیوب داشتند برای آنها بت می‌تراشیدند که از شر آن‌ها در امان باشند. مثلاً وقتی اهالی جنگجوی اسپارت معبدی برای وحشت بر پا نمودند معنایش این نبود که ترس را دوست می‌داشتند؛ و می‌خواستند همواره ترس به سراغ آن‌ها بیاید، بلکه بر عکس از ترس متنفر بودند و آرزو می‌کردند که هرگز وحشت در قلوب سربازان آن‌ها پیدا نشود».(۱۲) « همچنین در بسیاری موارد آفریقائی‌ها ماسک‌های خود را به عنوان بت و طلسم می‌دانستند و به این عنوان نذرها و قربانی‌هایی نثارشان می‌کردند تا قدرت آن‌ها برقرار باشد و نیت خیر و نظر مساعدشان از پرستندگان برنگردد».(۱۳) ۳- سومین و شاید مؤثرترین علت شیوع بت‌پرستی همان عشق به مردگان خود و بزرگان خود بود که برای این افراد مجسمه‌ها برپا می کردند و بعضی از همان ابتدا آن مجسمه را پرستش می‌کردند. ولی بعضی دیگر به مرور زمان و در نسل‌های بعدی این مجسمه را مورد پرستش قرار می‌دادند. « چنانچه ابن قیم هم علت بت‌پرستی را همین بزرگداشت مردگان می شمارد»، « و حتی در بسیاری از جاها خیال می‌کردند که روح هر مرده‌ای بعد از مرگ در سنگ قبر وارد می‌شود و در واقع سنگ قبر را محافظی می‌دانستند که مرده را از گزند جانوران و دزدان، و فنا شدن مصون می‌داشت».(۱۵) از زمان‌های بسیار دور به احترام افراد، مردم مجسمه‌هایی از قهرمانان، بزرگان و رؤسای قوم خویش را می‌ساختند و آن را محترم می‌شمردند، که عاقبت این کار، همان طور که گفتیم منجر به بت‌پرستی سنگ و چوب شد. هرودوت در تاریخش اهالی آرگوس را یادآور می‌شود که چگونه مجسمه دو جوان را به پاس فداکاریشان بر در معبد نصب کردند و آن مجسمه‌ها مورد احترام آن مردم قرار گرفت، جریان از این قرار بود که این دو مجسمه در یکی از جشن‌ها که به افتخار یکی از خدایان برپا شده بود، این دو جوان هر چه به انتظار مرکبی ماندند تا مادران خود را به جشن برسانند فایده نبخشید و مرکبی از راه نرسید، آن دو از خود گذشتگی به خرج داده و مادران را بر دوش گرفته و آن مسافت طولانی را پیمودند تا به معبد و محل جشن رسیدند، وقتی به معبد رسیدند در جمع حضار و افراد شرکت کننده در جشن از فرط خستگی از دنیا رفتند، مردم حاضر در آنجا که این منظره را با چشمان خود دیده بودند به پاس احترام این دو جوان، دو مجسمه از آن‌ها ساختند و در معبد قرار دادند. (۱۶) بعضی ها خود مردگان را به صورت مجسمه، یا درون مجسمه‌ای قرار می‌دادند و آن را احترام می‌کردند. « مثلاً میکرفیوس فرزند خئوپس در مصر وقتی سلطنت می‌کرد، دخترش به ناگاه فوت کرد، پادشاه که از مرگ دخترش بسیار ناراحت شده بود به پاس احترام دخترش دستور داد گاوی از چوب ساختند که شکم آن خالی بود و روی آن را تذهیب کرده بودند، دختر مرده خود را درون مجسمه گاو نهاده و گاو را بدون آن که دفن کند در کاخ خود نگهداری می‌کرد و هر روز در کنار آن انواع عطریات را استعمال و هر شب پیوسته چراغی در کنار آن روشن می‌کرد».(۱۷) « اصلا مصری‌ها قبرهای خود را به گونه ای می‌ساختند که جسد مردگان را مومیائی می‌کردند و بعد سراسر جسد را از گچ می‌پوشاندند و سیمای مرده را به حداکثر ممکن شبیه به سیمای او روی آن گچ نقاشی می‌کردند و آن را ایستاده در داخل تابوتی از بلور قرار می‌دادند، نزدیکان مرده مدت یک سال تابوت را نزد خود حفظ می‌کردند و از هر چه می‌خوردند به او نیز تعارف می‌کردند و قربانی‌هایی به او هدیه می‌کردند پس از آن مدت، آن را به قبرستانی که در حوالی شهر بود منتقل می‌کردند».(۱۸) یا « در قوم اسیدون وقتی پدری می‌مرد فرزندان، موهای سر مرده را می‌کندند و سپس سر را تمیز و سرخ می‌کردند و آنگاه در موقع قربانی‌های بزرگ سالیانه خود، این سر را مانند اشیاء مذهبی پرستش و نیایش می‌کردند».(۱۹) هر یک از این آداب و رسوم، می‌توانست نقشی اساسی در سوق دادن مردم به سوی بت‌پرستی داشته باشد، و احتمالا یکی از دلائل مهم بت‌پرستی همین آداب و رسوم اقوام مختلف درباره مرده‌های خود بود که قبلا توضیح آن را بیان کردیم. بدین ترتیب سنگ‌ها مورد پرستش واقع شدند بدون آن که خود آن‌ انسان ها بفهمند چه انجام می‌دهند، در واقع منشأ این کار عشق به کعبه بود و خدای واحد،کم کم که فرزندان نسل بعد از نسل، بزرگ شدند و رفتارهای پدران خود را می‌دیدند، این گمان برایشان پیش آمد که به راستی آنچه که مقدس است و باید پرستش کرد این سنگ‌ها هستند که پدران ما آن‌ها را همراه خود دارند ولی غافل از این نکته که تعظیم آن سنگ‌ها که پدران انجام می‌دادند علت دیگر دارد و آن به عشق کعبه و خدای کعبه بود و این سنگ‌ها به تنهائی ارزشی نداشتند که مورد احترام واقع شوند. علت بت‌پرست شدن عرب جاهلی درباره بت‌پرست شدن عرب نیز قول‌های متفاوتی وجود دارد اما مهم‌ترین دلائل بت‌پرست شدن عرب را چند چیز شمردند. ۱- داستان سفر عمر بن لحی به شام و آوردن بتی از آنجا که قضیه‌اش را توضیح دادیم. ۲- علت رواج بت‌پرستی در میان اولاد اسماعیل (عرب عدنانی) و تمایل آنها به بت‌پرستی این بوده که هر مسافری که از مکه به اطراف سفر می‌کرد، از سنگ‌هایی که در اطراف خانه کعبه وجود داشت به عنوان تبرک به همراه خود برمی داشت تا آن سنگ‌ها را به خاطر مجاورتی که با کعبه داشتند در سفر تعظیم و تقدیس کنند، « مسافران در هر منزلگاه که فرود می‌آمدند سنگ‌های نامبرده را بر زمین می‌گذاشتند و به عشق کعبه و به یاد طواف کعبه آن سنگ‌ها را مانند کعبه می‌پرستیدند و به دور آن‌ها طواف می‌کردند و برای تبرک دست و صورت خود را به آن‌ها سنگ‌ها می‌مالیدند».(۲۰) ۳- علت سوم بت‌پرستی در میان عرب جاهلی همان احترام به مردگان بود که بحث آن گذشت. از ابن کلبی روایت کرده‌اند که گفت: «پدرم خبر داده و گفته: بت‌های ود، سواع، یغوث، یعوق و نسو مردانی نیکوکار بودند که وقتی مردند خویشاوندانشان برای آن‌ها گریه کردند و از مفارقت آن‌ها بی‌تابی می‌کردند، در این وقت مردی به آن‌ها گفت: آیا می‌خواهید ۵ مجسمه به صورت آن‌ها برای شما بسازم ولی بدون روح، چرا که من بر ایجاد روح در آن‌ها توانائی ندارم گفتند: آری، او ۵ مجسمه به صورت آن مردگان ساخت و در جائی نصب کرد و از آن به بعد خویشان مردگان می‌آمدند و آن مجسمه‌ها را تعظیم می‌کردند و به عنوان احترام دور آن‌ها طواف می‌کردند تا این که مدتی به این حال گذشت … پس از نسل سوم، مردم گفتند: گذشتگان ما این بت‌ها را بدان سبب تعظیم می‌کردند که آن‌ها نزد خدا شفیعان آنان بودند از این رو مردم به عبادت آن بت‌ها مشغول شدند و در شرک و کفر فرو رفتند».(۲۱) وقتی که بت‌ها در بین عرب رواج پیدا کرد، هر عربی که از تمدن اطلاعی نداشت و سعادت و شقاوت خود را در گرو این سنگ‌ها می‌دید برای جلب نظر این بتان دست به هر کار می‌زد و حتی‌المقدور سعی می‌کرد خانه او به یکی از این خدایان سنگی مزین شود و از خدای اختصاصی خود، کمال بهره را ببرد و این امید را داشت که در کار مزرعه او را یاور باشد و محصول او را پر رونق کند و در سفرها یار و محافظ شخصی او باشد و در شهر خود، شر شیطان، اجنه، چشم‌های بد و تنگ نظر را از سر او کوتاه کند، و در واقع با چنین امیدی هر عرب یک بت در خانه خود داشت و از او استمداد می‌جست و حتی در سفرها این خدایان را همراه داشتند. کلبی می‌گوید: «وقتی عربی به سفر می‌رفت در ضمن راه که پیاده می‌شدند چهار سنگ از زمین برمی داشت و یکی از آن‌ها را که زیباتر بود انتخاب می‌کرد و خدای خود قرار می‌داد و سه عدد باقی را به جرم بد شکلی، پایه‌های دیگر خود قرار می‌داد و پس از پختن غذا و حرکت، سنگ‌ها را رها می‌کرد و می‌رفت تا این که به منزلگاه دیگر برسد و روز از نو و خدای دیگر از نو، و این شده بود کار عرب که سنگی زیبا را خدا کند بعد که سنگی زیباتر پیدا شد خدای قبلی را به دور بیندازد و خدای جدید اختیار کند».(۲۲) بخاری از ابی رجاء عطاردی نقل می‌کند: « ما سنگ‌ها را پرستش می‌کردیم، هر گاه سنگ زیباتری به دست می‌آوردیم سنگ اول را دور انداخته و سنگ زیبای جدید را می‌پرستیدیم و هر گاه سنگی نمی‌یافتیم مقداری خاک جمع نموده و گوسفندی را می‌آوردیم و از شیر آن گوسفند روی خاک‌ها می‌دوشیدیم و اطراف آن طواف می‌کردیم».(۲۳) ابن کلبی گفته است: «هر خانواده‌ای در مکه دارای بت ویژه‌ای بود که در خانه خود آن را عبادت می‌کرد، چون یکی از اهالی خانه عازم سفر می‌شد آخرین کارش در هنگام خروج از خانه این بود که بت‌های خانوادگی را مسح و تبرک و طواف می‌کرد و هنگام بازگشت از سفر هم نخستین کاری که انجام می‌داد مسح و تقدیس آن‌ها بود».(۲۴) بت‌های عرب در بین عرب، بت‌های زیادی وجود داشت که از مهم‌ترین آن‌ها هبل را می‌توان نام برد، همان بتی که می‌گویند « عمرو بن لحی از سفر با خود آورد، این بت یکی از شریف‌ترین بت‌های عرب بود که یک وقتی آن را از شام آوردند در داخل خانه کعبه قرار دادند».(۲۵) «گویند چون ابوسفیان از جنگ احد برگشت هنوز به خانه خود نرفته، پیش هبل در آمد و به او گفت: نعمت دادی و مرا یاری کردی و انتقام مرا از محمد گرفتی آنگاه سر خود را تراشید».(۲۶) و خیلی وقت‌ها هم که عرب ها در کار متحیر می‌شدند پناه به این بت می‌بردند و از او طلب خیر می‌کردند؛ و به قول معروف استخاره می‌کردند که این کاری که می‌خواهند انجام دهند خیر است یا شر، « این استخاره به این صورت بود که در پیش روی هبل هفت تیر نصب کرده بودند که در اولین تیر عنوان صریح و در دومی عنوان ملصق نوشته شده بود وقتی در امری تردید می‌کردند و یا در نوزادی شک می‌کردند (که از پدرش است یا از غیر پدرش) ابتدا به هبل هدیه‌ای تقدیم می‌کردند و سپس آن تیرها را هدف قرار می‌دادند، اگر تیری که هدف قرار می‌گرفت دارای عنوان صریح بود جواب استخاره مثبت می‌شد و اگر دارای عنوان ملصق می‌بود جواب منفی تلقی می‌شد، تیر سومی به امور میت اختصاص داشت و تیر چهارمی مخصوص امور ازدواج بود و سه تای دیگر تفسیر نشده و من (ابن کلبی) نمی‌دانم مخصوص حل و فصل چه اموری بودند».(۲۷) از دیگر بت‌های معروف عرب، لات و عزی بودند که قریش آن‌ها را دختران خدا می‌شمردند، لات یکی از بت‌های بسیار قدیمی است که ویل دورانت درباره او می‌گوید: «اگر بدانیم که هرودوت ال- ایل- لات را به عنوان بزرگ‌ترین خدای عرب یاد کرده است کهن‌سالی این خدایان عربی را دریافت توانیم کرد».(۲۸) لات ظاهرا خدای شمس بود و مادر خدایان به شمار می‌آمد چنان که صابئین عقیده داشتند که کعبه و بت‌های کعبه از آن صابئین بوده و پرستندگان این بت‌ها هم از زمره صائبین بوده‌اند. و بت (لات) به اسم زحل بود و عزی به اسم زهره (۲۹) و هر یک از دو بت لات و عزی معابدی داشتند که عرب به آنجا می‌رفتند و لات و عزی را پرستش می‌کردند، این لات و عزی همان بت‌هایی هستند که مشرکین وقتی به جنگ پیامبر (جنگ احد) آمده آن دو بت را هم با خود آورده بودند و برای آن‌ها شعار می‌دادند و به این دو بت بر لشکر مسلمین تفاخر می‌کردند و به این دو بت تبرک می‌جستند و گمانشان این بود که همراه داشتن این دو بت باعث پیروزی آن‌ها می‌شود. شاید هیچ بتی به اندازه عزی در بین عرب عزیز نبود، به طوری که آن را از جان خویش دوست‌تر می‌داشتند و تا آخرین دقایق زندگی به او وفادار می‌ماندند، «وقتی که ابو احیمه دچار بیماری شد و نفس‌های آخر را می‌کشید همه دور او جمع شده بودند و منتظر بودند که چه می‌شود آیا می‌میرد و یا این که زنده می‌ماند، که یکی از آن مردم ابو لهب بود که کنار ابو احمیه نشسته بود ، به ناگاه دیدند مریض در بستر بیماری گریه می‌کند، لهب گفت: چرا گریه می‌کنی؟ اگر از مرگ می‌ترسی آن برای همه است، شتری است که در هر خانه‌ای خوابیده و چاره‌ای از آن نیست، ابو احیمه با لحنی غمگین در حالی که هنوز قطرات اشک از گونه‌اش می‌چکید گفت: نه گریه‌ام برای ترس از مرگ نیست و علتی دیگر دارد من از این گریه می‌کنم که می‌ترسم پس از من کسی عزی را نپرستد ابو لهب گفت: به خدا سوگند عزی را که تا حالا پرستیده‌اند برای خاطر تو عبادت نمی‌کردند که پس از مرگت عبادت او را ترک کنند، در اینجا بود که ابو احیمه نفسی راحت کشید و گفت اکنون من در تعظیم عزی و حمایت او جانشینی لایق دارم».(۳۰) بعد هم چشم‌ها را برهم گذاشت و مرد. محققان نام عزی (و هم چنین نام مناف را) با کمی تغییرات از نام الهه‌های بابلیان و نبطی ها می‌دانند، در سنگ‌نوشته‌های بابلیان کلمه (غروساری) دیده شده که ترجمه‌اش الهه آتش می‌باشد؛ هم چنین بعل که یکی از بت‌های معروف عرب بود و در بعلبک نیز معبدی بزرگ داشته مورد پرستش بسیاری از مردم عرب بود و حتی قبایل یمنی و مردم شمال جزیره العرب آن را پرستش می‌کردند ، « بعل از بت‌های امم و ملت‌های دیگر بوده که الهه نر محسوب می‌شده و در خرابه‌های شهر پالمیرا (شهر نخل) که اعراب آن را تدمر می‌گفتند آثار بتکده قدیمی و بزرگی به نام بعل ملاحظه شده است، گویند نام این بت نیز از بابل آمده چرا که از جمله الهه‌های بزرگ بابلیان، چند الهه بنام انو، بال و هیا بود و چنین استنباط می‌شود که بعل همان بال باشد».(۳۱) دو بت معروف دیگر عرب، اساف و نائله بودند که درباره این دو افسانه‌های زیادی وجود دارد ، «معروف است که این دو بت در ابتدا زن و مردی بودند که عاشق همدیگر بودند و این عشق بازی‌ها ادامه می‌یابد تا این که روزی در درون خانه کعبه، مکان را خلوت می‌یابند و فرصت را مناسب می‌شمرند و با هم نزدیکی می‌کنند، در اینجا خدا بر این دو غضب کرده و عذاب خود را بر آن دو فرود آورده و آن دو را به صورت مجسمه مسخ می‌کند، به مرور زمان مردم آن دو را به خدائی خود قبول می‌کنند و آن دو را مورد پرستش قرار می‌دهند و دو زناکار و مورد غضب خداوند خدای قوم می‌شوند». (۳۲) البته این داستان به افسانه شبیه تر است چرا که اعتقاد ما این است که قومی که به عذاب الهی دچار شوند و مسخ شوند بعد از سه روز از بین خواهند رفت و چیزی از مسخ شدگان باقی نمی‌ماند، ولی داستان این دو بت هر چه بود عرب آن‌ها را خدای خود می‌دانست و «قریش به احترام آن دو هر چند یک بار قربانی می‌آوردند و نزد اساف و نائله قربانی را ذبح می‌کردند» (۳۳). عرب جاهلی با این که در برابر بت‌هایشان بسیار متعصب بودند و به هیچ وجه حاضر به ترک بت‌پرستی نبودند و با تمام نیرو با مخالفین بت‌پرستی مبارزه می‌کردند، ولی در دل چنان که باید و شاید اعتقاد به این بت‌ها نداشتند و گاه می‌شد چوبی به دست می‌گرفتند و برگرده بت بی‌جان فرو می‌آوردند و او را به باد دشنام و ناسزا می‌گرفتند، ولی با تمام این موارد حاضر به ترک بت‌پرستی نبود. در عرب بتی بود به نام سعد که شکل آن عبارت بود از صخره‌ای دراز که این بت را پسران کنانه می‌پرستیدند، «روزی عربی شترش را نزدیک معبد این بت آورد تا از آن بت تبرک یابد، (به این امید که شیر شترانش زیادتر شود، بیشتر زاد و ولد کند) وقتی به نزدیک آن بت رسید شترش از آن بت و خدا ترسید و رو به فرار نهاد، در آن هنگام صاحب شتر که از این واقعه ناراحت شده بود سنگی برداشت و به آن بت کوبید و گفت: خدا تو را متبرک و مبارک نگرداند که شتر مرا ترسانیدی و رم دادی، پس از آن رو گردانید و به دنبال شترش رفت و این سطر را سرود: آمدیم نزد سعد که ما را با گمشده‌ی خود جمع کند، ولی او ما را بیش از پیش از هم دور گردانید دیگر از بندگان سعد نیستم آیا سعد جز سنگی است که در تنوفه قرار دارد؟ نه بر راهنمائی قادر است و نه بر گمراهی».(۳۴) « امروءالقیس شخصی بود که عده‌ای پدرش را به قتل رساندند او مجهز می‌شود و شمشیر از رو می‌بندد تا به جنگ قاتلان برود و آن‌ها را به تلافی پدرش به قتل برساند ولی با خود می‌گوید بهتر است قبل از هر اقدامی بروم در معبد ذوالخلصه با تیر، فال بگیرم که آیا به جنگ قاتلان بروم یا نه، وقتی وارد معبد می‌شود و تیر را پرتاب می‌کند فال می‌گوید: نباید برود، بار دیگر تکرار می‌کند باز جواب منفی است بار سوم تیر را پرتاب می‌کند ولی گویا صد بار هم تیر را پرتاب کند جواب منفی است. امروءالقیس که این وضعیت را می‌بیند، عصبانی می‌شود تیرها را می‌شکند و بر صورت بت می‌کوبد و با عصبانیت می‌گوید:‌ ای لعنتی! اگر پدر خودت را کشته بودند باز مرا از خونخواهی پدرت منع می‌کردی؟» (۳۵) کار این اعراب و رفتار امروءالقیس، همچو رفتار جوانان یونان و چین قدیم می‌ماند، چنان که ویل دورانت می‌گوید: « جوانان یونان قدیم، گاهی مجسمه (پان) خداوند را کتک می‌زدند که چرا به آن‌ها شکار خوبی نداده است، تا آنجا که می‌دانم اگر ماهیگیران ایتالیا با همه دعائی که کرده باشند ماهی زیادی نگیرند صورت حضرت مریم را به دریا می‌اندازند ،اگر دعای چینیان ثمری نبخشد ممکن است تصویر یکی از خدایان را به صورت وهن‌آوری در خیابان‌ها حمل کنند و او را با عتاب و خطاب کتک بزنند و با سرزنش تمام بگویند: تو ای روح سگ، ما برای تو معبد ساختیم که در آن سکونت کنی، تو را به طرز زیبائی طلا کاری کردیم و خوب پروراندیم و برای تو قربانی‌ها کردیم با این همه تو ناسپاسی می‌کنی».(۳۶) قربانی انسان به پای بت‌ها این عرب جاهلی که روزی همچون جوانان یونانی و چینی بت‌ها را به باد فحش و کتک می‌گیرد، فردایش از در آشتی در می‌آید و برای جلب نظر او آدمیان را قربانی می‌کند و نذر آن بت می‌کند. نیلوس (Nilus) در اوایل قرن پنجم میلادی نقل کرده که اهل پطره، گاه پیش از طلوع آفتاب با سرود دینی و با تشریفات خاصی، انسانی را در پیشگاه عزی یا ستاره ناهید قربانی می‌کردند، و از دوره پیش از این تاریخ نیز، فرفوریوس (Porphyry) آورده است که: « اهل دومه در حران هر ساله پسری را ذبح می‌کردند و زیر مذبح دفن می‌نموده‌اند. درباره منذربن ماءالسماء پادشاه حیره هم آورده‌اند که پسر پادشاه، شخصی را اسیر کرد و برای عزی ذبح کرد؛ و نیز از تواریخ سریانی نقل کرده‌اند که یکی از ملوک حیره چند تن از دوشیزگان نصارا را که تارک دنیا بودند برای عزی قربانی کرد».(۳۷) و شهرستانی هم می‌گوید: « عرب از بخاطر تقرب به اصنام قربانی می‌کردند و بتان را به خون قربانی رنگین می‌کردند و این فعل را سبب زیادی مال می‌دانستند».(۳۸) « منذربن ماءالسماء پادشاه حیره (۵۰۵- ۵۴۴) پیروان مسیحی را به ستاره زهره پیشکش می‌کرد؛ عرب‌های شبه جزیره سینا نیز کسانی را برای زهره قربانی می‌کردند».(۳۹) البته به نظر می‌رسد در اواخر دوره جاهلی قربانی کردن آدم برای بت‌ها از بین رفته و به جای آن قربانی حیوانات متداول شده باشد، هرچند نمی‌توان به طور یقین گفت در تمامی سرزمین عرب قربانی آدم منتفی شده بود، ولی از شواهد و قرائن پیداست که قربانی حیوان، جایگزین قربانی انسان شده بود. عرب همان طور که خیلی از چیزها را از همسایگان و کشورهای دیگر به وام گرفته است، ممکن است آداب و رسوم مربوط به بت‌پرستی را، که یکی از آن‌ها هم قربانی برای بتان می‌باشد از دیگر جاها آموخته باشد. در کشورهای مختلف از قرن‌های بسیار دور و گذشته رسم قربانی انسان برای بت‌ها مرسوم و متداول بوده است، در کشورهائی چون مصر و یونان و هند و … انسان‌های فراوانی به پای سنگ‌ها و چوب‌ها قربانی می شدند؛ در مصر قدیم رسم بود پسران و دختران زیبا روی را به الهه نیل تقدیم کنند؛ در یونان نیز برای خدایان گوناگون هزاران هزار انسان قربانی می‌کردند. در عربستان نیز احتمال می‌رود بعد از آن که اصل بت‌پرستی را پذیرفت، این رسم را نیز از کشورهای بیگانه اخذ کرده باشد؛ و جالب‌تر از کتک زدن بت و فحش دادن به او، خوردن بت است، عرب وقتی از کشک یا خرما بتی می‌ساخت و او را عبادت می‌کرد و او را نزد خدا شفیع قرار می‌داد، وقتی خوب او را عبادت می کرد و او را می پرستید، اگر دچار گرسنگی می‌شد خدای خویش و معبود خود را که مدت‌ها در پای او سر به سجده نهاده بود و برای او قربانی‌ها کرده بود او را با ولع تمام نوش جان می‌کرد. درباره بنو حنیفه می‌گویند: در جاهلیت بتی از حلیس ساخته بودند و روزگاری آن را می‌پرستیدند. پس قحطی پیش آمد و بنوحنفیه آن بت را خوردند و مردی از بنی تمیم این شعر را گفت: اکلت ربها حنفیه من جوع قدیم بها و من اعواز. و دیگری سرود: اکلت حنفیه ربها زمن التقحم و المجاعه لم یحذروا من ربهم سوء العواقب و التباعه (۴۰) و هر چند که در این ایام تاریک گوئی بر تمامی عقل‌ها غباری از جهل نشسته و به هیچ رو این غبار جهل از عقل‌ها جدا شدنی نیست اما افرادی پیدا شدند که لختی اندیشیدند و از آن سرمایه الهی، یعنی عقل استفاده کردند و راهی روشن بر خلاف راه عموم جامعه در پیش گرفتند و تن به خواری پرستش مشتی سنگ و چوب و کشک و خرما که ساخته دست خود آن‌ها بود ندادند. این افراد چگونه می‌توانستند خدائی را بپرستند که روباهی می‌آمد و بر صورت آن خدا بول می‌کرد و آن خدا توانائی این که از این روباه جلوگیری کند نداشت. آیا چنین خدائی به راستی مستحق پرستش بود؟. «یکی از این افراد از کنار بتی می‌گذشت، دید روباهی بر آن بت بول می‌کند، آن شخص که این منظره را دید، فی‌البدیهه سرود:» ارب یبول الثعلبان برأسه لقد ذل من بالت علیه الثعالب ترجمه: «آیا می‌شود که روباهان بر سر خدایان بول کنند؟ خوار است خدائی که روباه بر آن بول کند.» (۴۱) و تنها چیزی که باعث شد عدی بن حاتم از بت‌پرستی دست بردارد، این بود که با چشم خود دید «مالک بن کلثوم به بتی به نام فلس با نیزه حمله می‌کند و آن بت توان دفاع از خود را ندارد و همین جریان باعث جرقه‌ای در ذهن عدی شد و از بت‌پرستی به سوی مسیحیت راه پیدا کرد».(۴۲) می‌گویند: «آمازیس بین هزاران چیز گران بهائی که داشت، حوض زرین بود ،که خود و تمام مهمانانش پای خود را در آن می‌شستند خراب کرد و با آن مجسمه‌ای از خداوند ساخت و در داخل شهر در نقطه‌ای مناسب قرار داد، مصریان دسته دسته به زیر مجسمه می‌رفتند و آن را پرستش کامل می‌کردند، وقتی آمازیس از رفتار مردم شهر مطلع شد، مصریان را دعوت کرد و ماهیت آن مجسمه را برای آن‌ها فاش کرد و گفت این مجسمه از حوضی ساخته شده است که در گذشته در آن استفراغ و ادرار می‌کرده اند، پاهای خود را در آن می‌شستند و اکنون شما آن را مورد پرستش قرار می‌دهید».(۴۳) خدا پرستان در عصر بت‌پرستان در این دوران مخالف جهت عمومی ( بت پرستی ) حرکت کردن واقعاً مشکل بود، اما آنان که راه خود را یافتند از حرف‌ها و زخم زبان‌های دیگران نمی‌هراسیدند، شجاعانه خدای واحد و یگانه را پرستش می‌کردند« ابوقیس یکی از حرکت کننده‌های مخالف جهت عمومی بود، او که از بنی تجار بود، از بت‌پرستیدن بیزار شد و خانه خویش را مسجدی ساخت و گفت من خدای ابراهیم را می‌پرستم».(۴۴) و این هم صدای زید بن عمر است که خطاب به بت‌پرستان گستاخانه فریاد می‌زند: «ای فرزندان عرب شما از سنگی پرستش می‌کنید که نه می‌شنود و نه می‌بیند نه زیان می‌رساند و نه سود می‌دهد، بروید و دین ابراهیم را جستجو کنید، این جسارت زید همهمه‌ای در مردم انداخت، فریادها بر ضد او بلند شد عموی زید از میان جمعیت پیش آمده دست زید را گرفته با خود می‌برد، مردم به دنبال آن‌ها روان شده و با انگشت او را نشان می‌داده و می‌گفتند: این همان دیوانه‌ای است که همه روز درب کعبه می‌آمد و پشت به دیوار داده و می‌گفت: ‌ای خدا اگر می‌دانستم تو را چگونه پرستش کنم می‌کردم، ولی نمی‌دانم».(۴۵) «زهیر بن ابی سلمی مزنی روزی به درختی گذشت که بعد از خزان سبز شده بود، گفت: اگر از دشنام عرب نمی‌ترسیدم ایمان می‌آوردم به آن قادری که این درخت را بعد از خشک شدن و خزان زنده گردانید و استخوان‌های پوسیده آدمی را نیز خیلی زود زنده می‌گرداند».(۴۶) نتیجه تاریخ شاهد بسیاری از خرافه‌ها و مسخ فکر آدمی در برابر ساخته‌های خود بوده است. یک روز به نام دین فکر و شعور بشر مسخ می‌شود، روزی دیگر آداب و رسوم قومی باعث مسخ او می‌شود و… لذا پیامبران الهی برای همین مبعوث شدند تا این زنگارها را از ذهن آدمی بزدایند؛ و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) یکی از موفق‌ترین این پیامبران بود که در زمانی اندک توانست از قومی بت‌پرست و مسخ‌شده به وسیله بت‌ها و رسوم جاهلی، مردمی دیگر بسازد و این معجزه تاریخی پیامبر اسلام است. بت­پرستی ظاهری و مادی، نه بت­پرستی به معنای عام که طبق بیان قرآن، شامل پیروی از هوای نفس[۵]نیز می­شود، از زمان حضرت نوح(ع) رواج یافته است.[۶] در میان قوم حضرت نوح(ع) مردان صالحى (به نام­های “وَدّ”، “سُواع”، “یَغوث”، “یَعوق” و “نَسر”)[۷] بودند که مردم به آن­ها اظهار علاقه مى‏کردند، شیطان از علاقه­ی مردم سوء استفاده نموده و بعد از مرگ آن مردان، مردم را تشویق به ساختن مجسمه­ی آن بزرگان و گرامى داشت آن مجسمه‏ها کرد.[۸] مدتی نگذشت که نسل­هاى بعد، رابطه­ی تاریخى این موضوع را فراموش کرده و تصور نمودند که این مجسمه‏ها موجوداتى محترم هستند که باید مورد پرستش قرار گیرند، به این ترتیب به پرستش بت­ها سرگرم شده و مستکبران ظالم آنان را با این طریق إغفال نموده و به بند بت­پرستی کشیدند.[۹] یکی دیگر از ریشه­های بت­پرستی، اعتقاد مشرکان به وجود و خالقیت خدای متعال[۱۰] و ملائکه است که آن­ها را داراى صورت­های پوشیده از انسان­ می­دانند؛ لذا براى هر کدام صورتى از طلا، نقره و جواهرات تراشیده و آن­ها را عبادت می­کردند. عده­ی دیگر ستارگان را در عالم مؤثر دانسته و چون اغلب ستارگان پنهان هستند، صورت­هایى براى آن­ها ساخته و به جاى ستارگان، آن صورت­های بتی را عبادت می­نمودند.[۱۱] منشأ دیگر دوگانه­پرستى یا چند گانه­پرستى در بین اقوام، تنوع موجودات عالم است؛ به دلیل اینکه افراد کوته‏فکر باور نمی­کردند که ­همه­ی موجودات گوناگون و متنوّعى که در آسمان و زمین است، مخلوق خدای واحد است، براى هر نوعى از انواع موجودات، خدایى قائل بودند که از آن تعبیر به “رب­النوع” مى‏کردند؛ مانند: رب­النوع صحرا، باران، آفتاب، جنگ و صلح و…؛ لذا در اعتقاد آن­ها، این خدایان خیالی که گاه از آن­ها به عنوان فرشته نیز یاد مى‏نمودند، فرمانروایان این جهان بوده و چون موجودات غیر محسوس بودند، تمثال­هایی براى آن­ها ساخته و عبادت مى‏کردند. این عقاید خرافى از یونان به مناطق دیگر و سرانجام به حجاز منتقل شد؛ ولى اعراب به خاطر توحید ابراهیمى که در میان آن­ها به یادگار مانده بود، نمى‏توانستند وجود «اللَّه»[۱۲] را منکر شوند، در نتیجه این عقائد را به هم آمیختند؛ یعنی در عین حالی­که به وجود خدا عقیده داشتند، اعتقاد به فرشتگانى پیدا کردند که رابطه­ی آن­ها با خدا، رابطه­ی دختر و پدر بود، و بت­هاى سنگى و چوبى را مظهر و تمثال­هایى از آن مى‏دانستند.[۱۳] بت­های معروف در طول تاریخ بت­پرستان: خدای متعال در سوره مبارکه نوح نام بزرگ­ترین بت­های زمان حضرت نوح را ذکر ­کرده است: «وَ قالُوا لاتَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَ لاتَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا یغُوثَ وَ یعُوقَ وَ نَسْراً»[۱۴] «و گفتند: دست از خدایان و بت­هاى خود بر ندارید، (بخصوص) بت­هاى “ود” و “سُواع” و “یَغوث” و “یَعوق” و “نَسر” را رها نکنید!» این پنج بت، از جمله بت­هایی است که نام آنها در طول تاریخ حفظ شد تا اینکه به عرب­ها منتقل شد؛ یعنی بت “ودّ” که به صورت مرد بود، برای قبیله­ی کلب، “سُواع” که به صورت زن بود، برای قبیله­ی هَمدان، “یغوث” که به صورت شیر بود، برای قبیله­ی مَذحَج، “یعوق” که به صورت اسب بود، برای قبیله­­ی مُراد و “نسر” که به صورت عقاب بود، برای قبیله­ی حمیر به ارث رسید؛ به همین دلیل بعضی اعراب­، عبد ودّ و عبد یغوث نامیده شده‏اند.[۱۵] قرآن بت معروف قوم حضرت الیاس(ع) را “بَعل” معرفی کرده[۱۶] و گفته شده: این بت بزرگ، از جنس طلا بوده که چهار صورت داشته و دارای چند خدمتکار و شهر “بعلبک” لبنان نیز منسوب به آن است.[۱۷] اما سه بت مشهور عرب به نام­های “لات” متعلّق به قبیله­ی ثقیف، “عزّى” متعلق به قبایل بنى­سلیم، غطفان، جَشم، نضر و سعدبن­بکر و بت “منات” براى قبیله­ی قدید بود؛ البته بت­های دیگری نیز بودند، مانند: “اساف”، “نائله” و “هُبَل” که مورد پرستش اهل مکّه قرار گرفتند. اعراب بت “اساف” را در کنار حجرالاسود، بت “نائله” را در نزدیکى رکن یمانى و بت “هبل” را که هجده ذراع طول داشت و بزرگ­ترین بت عرب بود، در بالاى کعبه نصب کرده بودند.[۱۸] قرآن کریم در مورد سه بت مشهور اعراب­ جاهلی می­فرماید: «أَفَرَأَیتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى»‏[۱۹] «به من خبر دهید آیا بت­هاى “لات” و “عزى” و “منات” که سومین آن­ها است، (دختران خدا هستند)؟!» بت­پرستان، این سه بت را تمثال­هایى از فرشتگان می­دانستند و ادعا مى‏کردند که فرشتگان به طور کلى از جنس دختران هستند؛ البته برخی از این بت­پرستان، بعضى از بت‏ها را تمثالى از انسان­ها باور داشتند؛ و همچنین ملائکه را که از نظر آن­ها ارباب بت­ها بودند، نیز در دختر بودن (انوثیت) و شفاعت، مستقل مى‏دانستند؛[۲۰] درحالی­که قرآن کریم از ملائکه با عنوان “عبادالرحمن” یاد نموده، نه مونث و نه مذکر، که در مجردات(موجودات غیر مادی)، سخن گفتن از مذکر و مؤنث معقول نیست.[۲۱] نتیجه اینکه بت­پرستان و مشرکان، اشیاء و موجوداتی مانند خورشید،[۲۲] ماه،[۲۳] ستارگان،[۲۴] مجسمه­های سنگی و چوبی ساخته­ی دست خود،[۲۵] و حتی مسیحیت که حضرت عیسی(ع) را به عنوان خدای دیگر خود می­دانند،[۲۶] مورد پرستش قرار می­دادند که در این مقاله به تعداد زیادی از این بت­ها اشاره شد. ریشه­ها­ی اصلی گرایش به بت­ها ۱٫ جهل: بنی­اسرائیل بعد از دیدن چندین معجزه­ی الهی به دست حضرت موسی(ع)، باز ایمان نیاورده و به پیامبر خدا گفتند: برای ما بت­هایی بساز که آن­ها را عبادت کنیم.[۲۷] بت­پرستان جاهل با وجود اینکه می­دانستند، بت­ها دوامی نداشته و از بین می­روند و مالک هیچ چیزی حتی نفع و ضرر خود نیستند، باز آن­ها را تعظیم و تکریم می­کردند.[۲۸] خدای متعال خطاب به قوم موسی می­فرماید: «إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُون»‏[۲۹] «شما جمعیتى جاهل و نادان هستید.» یعنی با روشن بودن این مطلب که هیچ واسطه­ای بین خدای یگانه و این بت­ها نیست و خدای با این عظمت که هیچ مثل و مانندی ندارد، جاهلانه است که معنای عالی الوهیت را به این تمثال­های سنگی، چوبی، نقره­ای و طلایی حمل کرد.[۳۰] جهل بت­پرستان از چند جهت بود، از یک سو نسبت به خدا و ذات پاکش و این­که هیچ­گونه شبیهی براى او تصور نمى‏شود، جهل داشتند؛ از سوى دیگر جهلشان به علل اصلى حوادث جهان بود که گاهى سبب می­شد حوادث را به یک سلسله علل خیالى و خرافى از جمله بت، نسبت دهند و از سوى سوم جهل به جهان ماوراء طبیعت است که جز مسائل حسّى را نمى‏بینند و باور نمى‏کنند؛ مثلا قطعه سنگى را از کوه جدا کرده و بخشی از آن را در ساختمان منزل خود مصرف می­کردند و با بخشی دیگر، مجسمه­ای ساخته و در برابر آن سجده نموده و مقدّرات خویش را به دست او می­سپردند که این عین جهالت است.[۳۱] ۲٫ تقلید کورکورانه: بت­پرستان جاهل، از اجداد جاهل و گمراه خود تقلید می­کردند و ملاک صحت کار خود را عمل پدران و پیشینیان خود می­دانستند، و در برابر نهی پیامبران الهی از عبادت بت­ها، جوابشان این بود که ما پیرو آباء و أجداد خود هستیم و آنچه پدرانمان عبادت می­کردند، ما نیز عبادت می­کنیم؛ درحالی­که عقل صحیح اجازه نمی­دهد که انسان به کسی که از علم بهره‏اى ندارد، مراجعه نموده و هدایت و راهنمایى او را که در عین گمراهى است، بپذیرد؛ بنابراین تقلید جاهل از جاهلى که حقیقتا جاهل است، مذموم است و این نوع تبعیت، کورکورانه و در نهایت جهالت است.[۳۲] خدای متعال در آیات متعدد،[۳۳] متعرض این نوع جهالت و تقلید بت­پرستان شده و آن­ها را به شدت توبیخ کرده است: «وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَینا عَلَیهِ آباءَنا أَوَلَوْ کانَ آباؤُهُمْ لایعْقِلُونَ شَیئاً وَ لایهْتَدُون‏»[۳۴] «و هنگامى که به آن­ها گفته شود: از آن­چه خدا نازل کرده است پیروى کنید، مى‏گویند: بلکه ما از آن­چه پدران خود را بر آن یافتیم پیروى مى‏نمائیم، آیا نه این است که پدران آن­ها چیزى نمى‏فهمیدند و هدایت نیافتند؟!» پندار مشرکان بر نفع بت­ها گمان بت­پرستان بر این بود که بت­ها، برای آن­ها منافعی دارند که برخی از این پندارها را بر اساس آیات قرآن به اختصار بیان می­کنیم: الف. شفاعت: تصور بت­پرستان این بود که بت­ها نزد خدا تقرّب دارند و در امور دنیوی، آن­ها را شفاعت می­کنند: «هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَاللَّه‏»[۳۵] «مى‏گویند: اینان(بت­ها) شفیعان ما، نزد خدا هستند» یعنی بت­ها از خداى تعالى درخواست می­نمایند تا کارهای مهم ما را به سامان رسانند، یا اگر فرضا بعث و حشری در کار باشد، چنان­چه اعتقاد مؤمنان است، از خداى تعالى برای ما درخواست نجات از عذاب آخرت را می­کنند.[۳۶] ب. عزت: بت­پرستان به ­غیر خدا معبودانى براى خود انتخاب کرده بودند؛ به­ این گمان ­که بت­ها سبب عزّت آن­ها شده و با این وسیله نزد حق تعالى ارجمند شده و مقام والایی به دست می­آورند.[۳۷] در حقیقت پندارشان این بود که اگر با یک خدا عزّت می­یابند، با خدایان بیشتر، عزّت بیشتر پیدا می­کنند،[۳۸] که قرآن می­فرماید: «وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِیکُونُوا لَهُمْ عِزًّا» [۳۹] «آنها غیر از خدا معبودانى براى خود انتخاب کرده‏اند، تا مایه­ی عزتشان باشد» ج. نصرت: عبادت بت­ها از ناحیه­ی بت­پرستان بر این امید بود که آن­ها را یارى کنند؛ زیرا بر این باور غلط بودند که تدبیر امورشان به این خدایان واگذار شده و خیر و شرّشان هر چه هست، در دست آن­هاست؛ به همین جهت، خدایان ناتوان (بت­ها) را عبادت مى‏کردند تا با این عبادت، آن­ها را از خود راضى کرده و بر آنان خشم نگیرند و نعمت را از ایشان قطع نکرده و بلا و مصیبتی بر آنان نازل نکنند:[۴۰] «وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ»[۴۱] «آنها غیر از خدا معبودانى براى خویش برگزیدند به این امید که از سوى آنها یارى شوند (و مورد حمایت بتان قرار گیرند)» أبعاد ضعف و حقارت بت­ها از نگاه قرآن قرآن کریم در مقام مبارزه با شرک و بت­پرستی، اول ادعا و اتهام آنها را نسبت به ساحت مقدس قرآن و پیامبر اسلام بی­پایه خوانده، سپس ب

[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 14:30 ] [ nima ]

[ ارسال نظر(0) ]

جامعه شناسي مرگ و مردن كليفتون برايان ترجمه عليرضا رضايت از آنجا که مساله مرگ مساله‌اي مبتلابه همه بشريت است، مرگ پژوهي نيز اساسا حوزه اي بين رشته اي است و لذا يکي از رشته هايي که در قرن حاضر به اين مساله ورود پيدا کرده، جامعه شناسي است. مقاله حاضر مسائلي که در زمينه مطالعه مرگ مطرح شده و نيز موضوعاتي که ناظر به جامعه شناسي مرگ است را مورد توجه قرار مي دهد. نويسنده کوشيده است تا حد امکان فهرستي از ادبيات پربار و متنوع مرگ پژوهي از گذشته تا کنون را معرفي کند؛ در عين حال، به اهم رشته هايي که با مرگ پژوهي به نوعي مرتبط هستند نيز در خلال مباحث اشاره کرده است. *** مرگ و مسائل مربوط به آن از زمان پيدايش تمدن بشري از جمله موضوعات سرنوشت ساز، بحث انگيز حوزه انديشه و گفتمان جامعه شناختي بوده اند. طيِ قرن ها دانشمندانِ بسياري از حوزه ها تاملات خود را در خصوص موضوع مرگ مستندسازي کرده اند. فيلسوفان معناي مرگ و زندگي را مورد توجه و تامل قرار داده اند. الهيدانان کوشيده اند تا واقعيت هاي مربوط به آخرت شناسي ها را اثبات کنند. مورخان هزاران مدل از رفتار مربوط به مرگ در گذشته را مستندسازي کرده اند. شعرا و رمان نويسان با حالتي شاعرانه از مرگ و مردن سخن مي گويند. باستان شناسان ويرانه ها و دست ساخته هايي کشف کرده اند و معناي اين کشفيات را با توجه به الگوهاي حيات و مرگ در ميان قبايل باستاني تفسير مي کنند. دانشمندان و پزشکان ابعاد فيزيولوژيکي حيات و مرگ را کاويده اند. مبلغان از الگوهاي ناشناخته اي از رفتار و باورهاي مربوط به مرگ در ميان اقوام ابتدايي خبر داده اند که آنها با اين باورها و رفتارها سال هاست که زيسته و آنها را پاس داشته اند. اخيراً انسان شناسان ارزش ها، مناسک، و مراسم هايي در ارتباط با مرگ را از اقوامِ پيش از کتابت و بوميان مناطق مختلف مورد بررسي قرار داده اند. بنابراين، تا قرن بيستم مجموعه عظيمي از منابع، اطلاعات، و دانش بوجود آمد که همه حول موضوع مرگ و مردن و موضوعات مرتبط با آن گرد آمده بود. اما جاي يک چيز در اين ميان خالي بود و آن هم پژوهش هاي آکادميک در حوزه روانشناسي و جامعه شناسي در خصوص مرگ بود، هر چند فرويد پيش تر (که در فاصله سده هاي 19 و 20 مي زيست) از موضوعاتي مانند تفاوت بين سوگواري و ماليخوليا(سودا) و روند پرداختن به مرگ سخن گفته بود. سوگواري فرايندي طبيعي است که معطوفِ تجربه ي غم و اندوه به هنگام مرگ يک عزيز است. ماليخوليا عارضه اي است ناظر به افسردگي. او همچنين در خصوص مفهوم اعتقاد انسان به جاودانگي شخصي بحث کرده است. در حقيقت، فرويد بر اين بود که ما نمي توانيم نگراني در مورد مرگ خودمان را تجربه کنيم و اظهار داشت که مرگ خود ما در واقع بسيار غير قابل تصور و باور نکردني است؛ در اصل، هيچ کس به مرگ خود باور ندارد... و در حوزه ناخودآگاه، هريک از ما به جاودانگي خود اعتقاد داريم. از جهت جامعه شناختي، اميل دورکيم، نخستين جامعه شناس فرانسوي، پژوهش هاي مفصلي در خصوص ميزان خودکشي و اينکه چگونه اين ميزان مي توان با ابعاد مختلف ثبات اجتماعي در ارتباط باشد انجام داد. او نتايج پژوهش خود را در باب خودکشي در آغاز اين قرن منتشر نمود و تک نگاشتِ او در 1951 در آن زمان به اثري کلاسيک و ماندگار بدل گرديد. مرگ پژوهي در گذشته و حال بيان تکامل تاريخي جامعه شناسي مرگ و مردن امري چالش برانگيز است زيرا مطالعه مرگ آنچنان بين رشته اي شده که دشوار بتوان بسياري از رشته هاي پژوهشي را از رشته هاي ديگري که به ابعاد اجتماعي مرگ و مردن پرداخته اند جدا نمود. به دليل ترکيب پيچيده ي پژوهش هاي بين رشته اي جامعه شناختي که مجموعه ي دانش مربوط به مرگ و مردن را شکل داده اند، برخي نويسندگان مايلند عناويني عام تر از جامعه شناسي مرگ، روانشناسي مرگ و امثالهم را بکار برند. برخي، ادبيات و منابع مربوط به اين موضوع را در يک موضوع کلي تري به نام مرگ پژوهي گنجانده اند، در حاليکه برخي ديگر در باب موضوع "جنبشِ مرگ آگاهي" سخن گفته اند. در خصوص مرگ پژوهي، پاين(1977) گفته است که مرگ پژوهي به مثابه رشته اي دانشگاهي پديده اي کاملا جديد است که به اوايل دهه 1960 باز مي گردد. اين عنوان ناظر به گرايش به مرگ و مردن است که در ميان دانشمندان علوم اجتماعي از اواسط تا اواخر دهه هاي 1950 و 1960 بوجود آمد و منجر به ايجاد دوره هاي درسي در کالج در دپارتمان هاي مختلفي شد که به ابعاد گوناگون مرگ و مردن مي پرداختند. آغاز به کار چند نشريه علمي با محوريت اين موضوع؛ برگزاري همايش ها و کارگاه هاي آموزشي؛ و انتشار کتب درسي، تک نگاشته ها، و جزوات در باره مرگ و مردن از جمله اقداماتي بود که در اين زمينه صورت گرفت. عنوان جنبش مرگ آگاهي ناظر به احياي گرايش علمي به مرگ و مردن پس از نيم قرن وقفه در دوران "انکار مرگ" است. دوکا(2003) مي نويسد: اصطلاح جنبش مرگ آگاهي ناظر به شبکه اي از افراد، گروه ها و سازمان هاي پراکنده اما مرتبط با هم است. افراد و گروه هايي که در اين شبکه ي گسترده هستند بر يک چيز تمرکز دارند و آن مرگ، مردن و مصيبت است(هر چند ممکن است لزوما هدف، الگو و روش يکساني در اين خصوص نداشته باشند). بسياري از دانشمنداني که به مساله مرگ و مردن مي پردازند صرفا از عنوان مرگ پژوهي براي اشاره به ادبيات بين رشته اي، در هم بافته، و اغلب ناپايدار و نيز چشم اندازها و استراتژي هاي پژوهشي نظري مختلف استفاده مي کنند که براي بررسي ابعاد اجتماعي مرگ، مردن و مصيبت بکار مي رود. در طول دو دهه نخست قرن بيستم، منابع علوم اجتماعي در باره اين موضوع سخن نمي گفتند، جز اينکه تعدادي از کتاب هاي انسان شناسي با موضوع آداب و رسوم و رفتار ( از جمله مراسم هاي خاکسپاري) برخي فرهنگ هاي پيش از کتابت و عاميانه منتشر شدند. براي نمونه مي توان به آثار فريزر 1913؛ ريورز 1911؛ تيلور 1926 و مالينووسکي 1938 اشاره کرد. تا دهه 1920 دانشمندان علوم اجتماعي گرايشي محدود نسبت به موضوعات مرگ و مردن داشتند. واندرلين آر. پاين(1977) در اثر مشروح و دقيق خود در خصوص تحول اجتماعي-تاريخيِ مرگ پژوهي گزارش مي دهد که در دهه هاي 1920 و 1930 چندين مقاله و کتاب علوم اجتماعي در اين زمينه منتشر شد. پاين در اثر خود به تحليل انتقادي گِبهارت (1928) از مراسم خاکسپاري در آمريکا و مسئول امور کفن و دفن اشاره مي کند. تاکيد اصلي او بر هزينه ي خاکسپاري است که به زعم وي بسيار گزاف بوده است. جالب اينجاست که اين انتقاد از هزينه بالاي خاکسپاري به مدت بيش از هفتاد سال موضوع گفتمان علميِ پژوهش در خصوص مرگ گرديد. تاکيد بر کارگردان مراسم خاکسپاري، محل برگزاري مراسم، و فعاليت هاي اجتماعي مربوط به خاکسپاري همچنان يکي از مولفه هاي اصلي پژوهش در باره مرگ تا به امروز بوده است. پاين(1977) همچنين به پژوهش توماس اليوتِ جامعه شناس اشاره مي کند که عمدتا روي اندوه و مصيبت کار کرده است. اين تاکيد بر اندوه و مصيبت نيز به يکي از گرايش هاي پژوهشي در علوم اجتماعي بدل شد. پاين در پژوهش جامع خود درباره اين موضوع به دو دانش مرتبط با مرگ نيز اشاره مي کند که در دهه 1940 پديد آمدند. او همچنين از کتاب سيلويا آنتوني(1940) با نام کشف مرگ توسط کودکان ياد مي کند. اين کتاب در خصوص تجارب کودکان از مرگ سخن مي گويد. مساله ي مرگ آگاهي در سال هاي بعد به موضوعي عمده در حوزه مرگ پژوهي بدل شد. افزون براين، پاين در خصوص اهميت پژوهشِ روانپزشکي به نام اريک ليندمان بحث کرده است؛ او در 1944 مقاله اي در باره موضوع اندوهِ شديد و نحوه غلبه بر آن به چاپ رساند. به اعتقاد ليندمان اندوه امري طبيعي است که مي توان بر آن فائق آمد. اساس کار او در اين پژوهش بازماندگان آتش سوزيِ Coconut Grove در بوستون در 1942 بود که در آن 490 نفر مردند. پس از نيم قرن پرهيز از موضوع مرگ و مردن در ايالات متحده، تلفات انساني جنگ جهاني دوم را نمي توان از ياد برد يا پنهان کرد. چندين کشور از جمله روسيه، آلمان در اين جنگ شرکت داشتند که تلفات نظامي و غير نظامي بيشماري دادند. روزنبرگ و پک(2003) گزارش مي دهند که در طول جنگ جهاني دوم 20 ميليون نظامي و 30 ميليون غير نظامي کشته شدند. حمله بمب افکن هايي که هامبورگ و درسن در آلمان را بمباران کردند و بمباران اتمي هيروشيما و ناکازاکي در ژاپن سبب شد در هر حمله دست کم يکصد هزار نفر غير نظامي کشته شوند. دامنه ي تخريب بمباران اتمي با قابليت نابودي ميليون ها نفر هيچگاه از اذهان ما پاک نخواهد شد و مرگ بار ديگر مهم ترين دلمشغولي مردم شده است. مردم از طريق تلويزيون مي توانند براحتي از جنگ ها، بلاياي طبيعي، و حوداث مختلف مرگ آور مطلع گردند. لذا اينکه مرگ مجدداً موضوعِ گفتمان عمومي و خصوصي و علمي و دانشگاهي گردد امري اجتناب ناپذير است. احياي گرايش به مرگ به جنبشِ مرگ آگاهي معروف شده است(دوکا، 2003). در کنار اين جنبش، تلاش هاي عالمانه اي وجود دارد که به بررسي، تحليل و ارزيابي ابعاد اجتماعي مرگ و مردن مي پردازند. اگر چه اين جنبش در دهه 1950 آغاز شده بود اما سرآغاز دقيق گرايش علمي گسترده و جديد به مساله مرگ موضوعي مناقشه برانگيز است. دوکا(2003) گفته است اين جنبش از همايشي آغاز شد که توسط هرمان فيفل در 1956 در انجمن روانشناسي آمريکا برگزار گرديد. گروهي از دانشمندانِ علاقمند به حوزه مرگ و مردن در اين همايش شرکت کردند. دوکا اين رويداد را اينگونه توصيف مي کند: جنبش مرگ آگاهي به مثابه جنبشي اجتماعي موفقيت چشمگيري در نيمه آخر قرن بيستم داشته است. از زمان گردهمايي کوچک دانشمندان در نشست حرفه اي 1956 هزاران دوره درسي در سطح کالج در باره موضوع مرگ و مردن ارائه شده است. پاين(1977) خاطر نشان مي کند که يکي از جامعه شناسان به نام ويليام کيفارت نخستين پژوهش تجربي-جامعه شناختي در خصوص مرگ را در 1950منتشر نمود که به طور خاص به مساله وضعيت پس از مرگ مي پردازد. احياي گرايش به مرگ در سطح ملي احتمالا از چند سال پيش تر همزمان با پيدايش يک داستان خيالي آغاز شده است. در 1948 اِولين آرتور سَنت جان وو، رماني با عنوان عزيزِ دل منتشر کرد. اين اثر يک موفقيت در سطح ملي بود و کتابي خواندني در بسياري از کالج ها گرديد. اين رمان نشان مي دهد که مرگ جنبه اي طنزآميز(و در عين حال غم انگيز) دارد و انسان مي تواند به مرگ بخندد و به نوعي با آن سرگرم گردد. اگر مردم به نحوي مثبت به اين رمان خنده دار در مورد مرگ پاسخ دهند(که اين کار را کرده اند) در اينصورت مرگ مي تواند بار ديگر موضوعي مورد علاقه براي عموم مردم و متعاقباً براي دانشمندان گردد. رابرت دبليو هبنستاين در تز دوره کارشناسي ارشد خود در 1949 مطالعه اي جامعه شناختي از جنبش مرده سوزان در ايالات متحده ارائه کرد. لازم به ذکر است که هبنستاين پژوهش خود را بيش از آنکه معطوف مرگ و مردن کرده باشد به گردانندگانِ مراسم خاکسپاري پرداخته است. در همان سال هبنستاين و ويليام لمرز(1955) کتابي با عنوان تاريخ مراسم خاکسپاري در ايالات متحده منتشر کردند. در همين راستا کتاب ديگري از آنها منتشر شد که سنت هاي خاکسپاري در جهان خارج (1960)نام داشت. کتاب نخست سرشار از جزئيات تاريخي بود و کتاب دوم مطالعه اي کاملا بين فرهنگي بود. بدون شک تعدادي از دانشمندان در حوزه مرگ و مردن درگير پژوهش در باب اين موضوع از طريق پژوهش در زمينه جامعه شناسي کار و جامعه شناسي حرفه اي(شغلي) شده اند. تقريبا در همين زمان تعدادي از کتاب هاي علمي درباب مرگ و مردن پديد آمد که به جنبش مرگ آگاهي سرعت بيشتري بخشيد. در 1955 يکي از انسان شناسان اجتماعيِ انگليسي به نام جئوفري گورِر در مقاله اي که در کتابي به ويراستاري خود نوشت، از گرايش فرهنگي جامعه جديد به انکار يا ناديده گرفتن مرگ بحث کرده و عوامل پيشيني اي که سبب اين گرايش شده اند را مورد بررسي قرار داده است. در 1965 کتاب گورر تجديد چاپ شد و به يکي از آثار تاثيرگذار در زمينه مرگ و مردن بدل گرديد. در 1959 جامعه شناسي آمريکايي به نام لي روي بومن کتابي تحت عنوان آيين خاکسپاري آمريکايي منتشر نمود. کتاب او در واقع انتقادي بود از هزينه هاي گزاف مراسم هاي خاکسپاري، اعمال اسراف آميز و پر هزينه ي کفن و دفن و صنعت تدفين. اين کتاب در آن زمان و حتي امروز مخاطبان بسياري پيدا نکرد و از آن زمان هم در محافل آکادميک تاثير چنداني نداشت، اما الگويي شد براي کتاب هايي که بعدها در اين زمينه منتشر شدند؛ اين کتاب ها اگر نگوييم مخالف سرسخت، اما منتقد جدّيِ هزينه هاي سرسام آور آيين هاي خاکسپاريِ آمريکايي ها و صنعتِ تدفين شدند. پاين به کتاب هارمر(1963) تحت عنوان هزينه ي گزافِ مردن اشاره مي کند که تلقيِ کاملا منفي اي نسبت به هزينه هاي بالاي خاکسپاري در آمريکا دارد. در همان سال کتابي تجاري با عنوان شيوه آمريکاييِ مرگ به قلم جسيکا ميتفورد(1963) منتشر شد که تاثيري فوق العاده بر مردم آمريکا بر جاي گذاشت و يک شبه به کتابي پرفروش بدل گرديد. در اين کتاب نظير همان انتقادهاي بومن اما به شکلي ژورناليسيتي تر بيان شده بود. دوکا(2003) اثر ميتفورد را برگرفته از سنت هوچيگري مي داند. کتاب ميتفورد نه تنها در داخل کشور پرفروش بود بلکه موضوع آن در جاهاي ديگر نيز تاثير گذار شد. دوکا(2005) اظهار مي دارد که گرايش به برگزاري مراسم يادبود و صرف هزينه هاي کمتر براي مراسم تدفين يکي از دستاوردهاي کتاب ميتفورد بود. دوکا در ادامه مي افزايد گرايش به برگزاري مراسم يادبود که در اثر کتاب ميتفورد بوجود آمد منجر به ايجاد انجمن هاي محلي شد که اين انجمن ها تدارکات مربوط به مراسم هاي خاکسپاري را با هزينه اي معقول در اختيار بازماندگان متوفي قرار مي دادند. يکي از کتاب هاي حائز اهميت در باره مرگ و مردن را روانشناسي به نام هرمان فيفل(1959) نگاشته است: معناي مرگ. در اين کتاب که مجموعه اي از چند مقاله است شماري از ابعاد مهم مرگ و مردن از جمله خودکشي، ترس از مرگ، مرگ و هنر مدرن، مرگ و دين، مرگ از نگاه کودکان، و مقالات متعددي در باب فلسفه و مرگ مورد بررسي قرار گرفته اند. تعدادي از دانشمندان جديد مانند پاين و دوکا مرگ پژوهيِ فيفل را يکي از تاثيرگذار ترين کتاب هاي زمان خود دانسته اند. دوکا معتقد است اين کتاب مطالعه مرگ را مشخصا تبديل به رشته اي دانشگاهي کرده است و طيف وسيعي از موضوعات و مسائلي را در خصوص مرگ در اختيار دانشمندان قرار مي دهد. در 1958 جامعه شناسان مختلف با کتاب هايي در حوزه روشنگري و ارتقاء آگاهي مواجه شدند که بررسي جامعه شناختي مرگ و مردن را تسريع کرد و همچنين کوشيدند جامعه شناسي مرگ را به عنوان يک حوزه پژوهشي مشروعيت دهند. از جمله شخصيت هاي برجسته در اين کار مي توان به ويليام فانس و رابرت فولتون (1958) اشاره کرد که مقاله اي با عنوان جامعه شناسي مرگ: حوزه پژوهشيِ فراموش شده، را به چاپ رساندند. مطالعه مرگ راه خود را به مثابه مطالعه اي بين رشته اي تا به امروز ادامه داده است. در اين رابطه، در ماه مه 1963 نشريه ي American Behavioral Scientist موضوع خاصي تحت عنوان پژوهش اجتماعي و بيمه عمر را منتشر نمود.اين مقاله بر پژوهش اجتماعي تاکيد داشت که به مرگ و مردن و موضوع بيمه عمر مي پرداخت. کساني که در اين باره مطلب مي نگاشتند شامل افرادي از صنعت بيمه عمر و نويسندگاني از چند حوزه علوم اجتماعي بودند. از آن جمله مي توان به رابرت مرتون، تالکوت پارسونز، کينگسلي ديويس، و ماتيلدا وايت ريلي اشاره کرد. پارسونز در مقاله خود تحت عنوان پژوهشي کوتاه در باب مرگ در جامعه آمريکايي درباره اين باور بحث مي کند که جامعه آمريکايي، فرهنگي است که مرگ را انکار مي کند. او چندين تلقي اجتماعي از مرگ را مطرح مي کند که عمدتا ناظر به کنترل و مهار مرگ است تا انکارِ آن. پاين نشان مي دهد که فولتون تابدانجا پيش رفت که براي نخستين بار پيشنهاد ايجاد واحد درسي درباره مرگ و مردن در دانشگاه مينسوتا در آمريکا در 1963 را مطرح کرد. هر چند گفته شده که پيش تر از او جان مورگان که استاد فلسفه بوده است در يکي از دانشگاه هاي کانادا اقدام به ايجاد يک دوره درسي درباره مرگ کرده است. از ديگر نقاط عطف در جامعه شناسي مرگ و مردن در اواسط دهه 1960 اتفاق افتاد. فولتون(1965) مقاله خود را با کتابي تحت عنوان مرگ و هويت تکميل کرد. اين کتاب از چند رشته به طور همزمان براي بررسي مساله مرگ استفاده کرده است. پاين اين مجموعه را يکي از عالي ترين مجموعه هايي توصيف مي کند که در زمان خود نگاشته شده است. او در ادامه مي افزايد که اين کتاب واجد کتابنامه اي غني است که تاکنون در باب مرگ گردآوري شده است. در همان سال دو جامعه شناس به نام هاي بارني گلاسر و آنسلم اشتراوس(1965) کتابي با نام آگاهي از مردن منتشر کردند. اساس کار آنهادر اين کتاب پرداختن به روند اجتماعي مردن و به طور خاص مردن در بيمارستان بود. اين دو محقق معناي مرگ را در بيمارستان بررسي کردند و در عين حال به تعامل بين بيماران و اعضاي خانواده به مثابه يک فرايند اجتماعي پرداختند. گلاسر و اشتراوس در 1968 کتاب ديگري تحت عنوان زمان مردن منتشر ساختند. آنها در اين کتاب مرگ را به مثابه مقوله اي که واجد مسيري است که در آن مي توان به بيماران الگويي از مردن نشان داد را مفهوم سازي کردند. کتاب آنها نشان مي دهد که چگونه الگوهاي مردن موقتي بر پرسنل بيمارستان و خانواده و معنا و تفسير راه هاي گوناگون مرگ تاثير مي گذارد. از ديگر آثار منتشر شده در اين رابطه مي توان به کتاب درگذشتن: سازماندهي اجتماعي مردن به قلم سادناو(1967) اشاره کرد. در اين کتاب نيز بافت مردنِ سازمان يافته و سازماندهي اجتماعي مراقبت بيمارستاني و بيماران درحال احتضار مي پردازد. در 1966 پاين براي نخستين بار در کالج دارموت يک دوره ي بين رشته اي با عنوان "مرگ" برگزار کرد. رابرت بلانر(1966) مقاله اي تحت عنوان مرگ و ساختار اجتماعي به چاپ رساند. او در اين مقاله معتقد است که مرگ از حيث مناسبات اجتماعي تاثيري مخرب بر سازو کارهاي اجتماعي دارد. يکي از فرضيه هاي او آن است که جامعه کساني که مي ميرند را با کاستن از ارزش اجتماعيِ کهنسالي دست کم مي گيرد و با اين کار تاثيرات مخرب مرگ را کاهش مي دهد. شايد يکي از نقاط عطف علمي در تکامل مطالعه اجتماعي مرگ و مردن کتابي است با نام درباب مرگ و مردن به قلم دکتر اليزابت کوبلر راس (1969). او پنج مرحله روانشناختي-جامعه شناختيِ مردن را مطرح مي کند و مي گويد بيماران از اين مراحل بايد عبور کنند. در نهايت، بيمار به مرحله پنجم يعني مرحله پذيرش ميرسد که در آن مي تواند با آرامش و سکون با مرگ مواجه مي شود. کتاب کوبلر راس و نيز مقالات و ديگر نوشته هاي او از جمله منابع و مراجع مهم در حوزه مرگ پژوهي است. نظريه او در باره پنج مرحله مرگ امروزه يکي از مولفه هاي برنامه درسي و کاري متخصصان، پرستاران، روانپزشکان و ديگر علوم رفتاري است. دوکا درباره کوبلر راس مي گويد: پيام او پيامي بود که تکنولوژي ضد انساني را رد مي کرد و از مرگي طبيعي استقبال مي کرد و حتي در پايان زندگي نيز امکان رشد و بالندگي مي ديد که تمام آن در فرهنگ آمريکايي در دهه 1960 طنين انداز بود. در 1968 نگارنده مقاله حاضر نشريه ي جديدي با عنوان سمپوزيوم جامعه شناسي در دانشگاه کنتاکي منتشر نمود. اولين شماره اين نشريه به موضوع مرگ اختصاص يافت. موضوع مرگ توجه بسياري را جلب نمود و اقبال فراوان يافت. در 1966 دو رواشناس به نام هاي ريچارد کاليش و رابرت کستنبام نشريه اي با عنوان Omega در زمينه و موضوعات مربوط به مرگ تاسيس کردند. در 1970 اين نشريه تبديل به يک ژورنال علمي شد. تا اواخر سال هاي دهه 1960 مطالعه مرگ و مردن روال و خط سير خود را پيدا کرد و مرگ پژوهي به مثابه يک حوزه مطالعاتي صاحب هويت شد. دوره ها و واحدهاي درسي مختلف در اين زمينه در دانشگاه ها و کالج ها شکل گرفتند. و چند سال بعد مجموعه اي از کتاب ها و مقالات و ديگر مطبوعات با موضوع مرگ و مردن پديد آمدند. جامعه شناسي مرگ اکنون به عنوان يک حوزه پژوهشي تخصصي پذيرفته شده اما رشد و تکامل ادبيات مرگ پژوهي همچنان به مثابه يک مقوله و تلاش بين رشته اي ادامه دارد و جدا کردن سازوکار جامعه شناختي از سازوکار ديگر علوم رفتاري امري دشوار است. جامعه شناسي مرگ به عنوان بخشي از سازوکار مرگ پژوهي در فاصله سال هاي 1970 تا 2006 شاهد رشد و تکامل قابل ملاحظه اي از جهات مختلف بوده است. در 1970 نخستين کتاب درسي در حوزه جامعه شناسي مرگ به قلم گلن ام. ورنون تحت عنوان جامعه شناسي مرگ: تحليلي از رفتار مرتبط با مرگ منتشر شد. محور پژوهشي اين کتاب مسائلي است که در سال هاي اوليه دهه 1970 مطرح بود از آن جمله مي توان به اين موارد اشاره کرد: معنا و تفسير مرگ، ترس از مرگ و مردن، مردن به مثابه فرايندي اجتماعي، زمان مرگ و حفظ و بقاي حيات، خاکسپاري، اندوه و ماتم، و در نهايت بازسازي يا بازيابي تعادل در نظام اجتماعي اي که مرگ آن را بر هم زده است. اين کتاب در دوره هاي مرگ پژوهي و خاصه دپارتمان هاي جامعه شناسي به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفت. در عين حال، با توجه به اينکه مطالعه مرگ امري بين رشته اي است، عنوان اين کتاب يعني جامعه شناسي مرگ، سبب شد ساير دپارتمان ها از اين کتاب استقبال چنداني نکنند. شماري از کتاب هاي ديگر نيز در باره مرگ در سالهاي اخير منتشر شده است از آن جمله مي توان به اين موارد اشاره کرد: مرگ: چشم اندازهاي موجود، ادوين اشنيدمان (1976)؛ مرگ، جامعه و تجربه انساني، به قلم رابرت کستنبام(1977)؛ ادراک مرگ و مردن نوشته ي سندرا گالاديرز ويلکاکس و ماريلين ساتون(1977)؛ رويارويي با حقايق به قلم هانلور واس(1979)؛ مرگ: واپسين مواجهه تاليف دال هارت(1979)؛ و واقعيت اجتماعي مرگ، نوشته ي کتي چارماز(19780). در طول دهه 1980 چندين عنوان کتاب ديگر نيز درباره مرگ و مردن به نگارش درآمد: مرگ، اندوه، و روابط نوع دوستانه به قلم ريچارد کاليش(1981)؛ کاليش در اثر پيشين خود، مرگ و مردن را از چشم اندازي بين فرهنگي مورد بررسي قرار داده بود. از جمله کتاب هاي معروف در اين زمينه که در مدت کوتاهي به چاپ هفتم رسيد کتاب آخرين رقص: مواجهه با مرگ و مردن نوشته ي لين آن داسپلدر و آلبرت لي استريکلند است. به طور کلي، سال 1985 سالي پربار براي کتاب هاي حوزه مرگ بوده است: کتاب مردن، مرگ و اندوه نوشته لوئيس آي کِن؛ مرگ، اندوه و سوگواري نوشته ي مردن در چرخه ي حيات: بررسي چشم اندازهاي اجتماعي، بيوپزشکي و روانشناختي به قلم جان استفنسون؛ ادراک مرگ، مردن و اندوه نوشته ي مايکل لمينگ و جورج ديکنسون؛ کتاب اخير که در سال 2006 به چاپ ششم رسيد عمدتا در کلاسهاي درس تدريس مي شود. در اواخر دهه 1980 چند اثر ديگر نيز درباره مرگ پژوهي منتشر شد: مردن و مرگ: غلبه، مراقبت و ادراک نوشته ي جودي اوک و گنه ازيل؛ مرگ در ميانه حيات: تاثيرات فرهنگي و اجتماعي بر مرگ، اندوه و سوگواري نوشته ي جک کامرمان(1988)؛ پايان: جامعه شناسي مرگ و مردن نوشته ي مايکل کرل(1989)؛ و مردن و اندوه: دوران حيات و چشم اندازهاي خانواده به قلم آليسيا اسکينر کوک و کوين آن اولتن برونز (1989). از 1990 كتاب هايي به صورت درامد به مرگ و مردن منتشر شد. نخستين آنها كتاب مرگ ومردن: حيات و زندگي به قلم كور و ناب(1994) است. كتاب بعدي كتاب مرگ، سوگواري و نوع دوستي نوشته ي رابرت مارون(1997) است. و در نهايت كتابي تحت عنوان كيفيت زندگي: خوب زيستن، خوب مردن به قلم جنت لمبك(2003) است. اين فهرست كتب مربوط به درامد به مرگ فهرست جامعي نيست. علاوه بر كتاب هاي فوق الذكر تعدادي از كتاب ها به قلم روانشناسان،‌جامعه شناسان و متخصصان رشته اي ديگر نيز به نگارش درآمده است. اما اغلب اين كتاب ها توسط جامعه شناسان براي استفاده در دوره هاي مقدماتي مربوط به مطالعه مرگ مورد استفاده قرار گرفته است. متون اصلي در طي 36 سال گذشته يعني از دهه 1970 به بعد به تاريخ و تكامل مطالعه مرگ و مردن پرداخته اند. نكته جالب در بررسي اين منابع آن است كه طيف موضوعي اين كتاب ها طيِ ثُلثِ قرن گذشته تقريبا تغييري نكرده است. گويي كه حوضي از موضوعات وجود داشته كه هر رشته قدري از آن برگرفته است. هر كتاب تركيب خاصي از موضوعات را در بر مي گيرد و اين تركيب خاص است كه هر كتاب را ممتاز مي كند. تعدادي از كتاب ها تركيبي از موضوعاتي را در بر مي گيرند كه تقريبا مشابه كتاب هاي ديگر است. اين پوشش متفاوت در موضوعات منتج به دو مقوله شده كه از حيث جهت گيري كاملا مجزا هستند. برخي متون عمدتا به موضوعاتي اختصاص دارند كه ناظر به تعامل شخصي،‌عواطف،‌و ابعاد ذهني مرگ هستند. از جمله اين موضوعات مي توان به ترس از مرگ،‌فرايند اجتماعي مرگ،‌ تعامل بين اعضاي خانواده،‌ بيماران، ‌و پرسنل بيمارستان، اندوه و سوگواري اشاره كرد. اين دسته از متون به طور خاص ناظر به موضوعات و مسائل شخصي-ذهني مرگ هستند. اين نوع از كتاب ها را روانشناسان، پيري شناسان، متصديان امر سلامت و بهداشت و يا كساني كه به نوعي با امور روحاني سروكار دارند ار قبيل روحانيون، كشيش ها،‌ فيلسوفان و الهيدانان مي نويسند. اين متون چشم اندازي اجتماعي-روانشناختي و پزشكي-اجتماعي دارند. و از حيث جهتگيري،‌ صبغه اي درماني دارند. دسته ديگري از كتاب ها كتاب هايي هستند كه جهت گيريِ انسانشناختي-جامعه شناختي دارند. اين كتاب ها عمدتا معطوف مسائلي از جمله خاكسپاري، مراقبت از جسد، ميزان مرگ و مير،‌علل مرگ،‌ علت شناسي مرگ، مرور آخرت شناسي ها، و موضوعات مرتبط مانند تجارب نزديك مرگ، ميزان خودكشي و ...است. اين دسته از منابع بيش از آنكه قابليت كاربرد داشته باشد توصيفي است و از حيث جهت گيري صبغه ي اطلاع رساني دارد. و نويسنده آن نيز عمدتا جامعه شناس است. دوره هاي اصلي و مقدماتي مرگ پ‍‍‍‍ژوهي دوره هاي چند رشته اي اند و در دپارتمان هاي مختلف ارائه مي شوند. اما بازار تنوع طلب است و نويسندگان مي كوشند چشم اندازها و جهت گيري هاي مختلف وگوناگون در زمينه مطالعه مرگ را بررسي كنند. نكته آموزنده در اينجا آن است كه وقتي كتاب هاي جديد را با كتاب هاي مثلا دهه 1970 مقايسه مي كنيم متوجه مي شويم كه اين كتاب ها واجد تصوير، نمودار، جدول هستند در عين حال موضوعات تقريبا يكسان است هر چند ترتيب آنها متفاوت شده است. برخي موضوعات جديد به اين كتاب ها افزوده شده است. از آن جمله اند: قوانين مربوط به مرگ،‌ مباحث مربوط به تجارب نزديك به مرگ،‌ جنگ، تروريسم و ... . تفاوت قابل توجه كتاب هاي جديد در زمينه مرگ با كتاب هاي متقدم تر آن است كه در كتاب هاي جديد،‌مباحث متكي به ادبياتي غني و ذكر پژوهش هاي پيشين است. اما واقعيت آن است كه جدا كردن تاليفات يا چشم اندازهاي جامعه شناختي از رشته هاي ديگر با گرايش مرگ پژوهي امري دشوار است. به نظر مي رسد كه پارامترهاي اصلي مرگ پژوهي بنيان گذاشته شده است و تنها كار باقي مانده پر كردن خلاء ها و بررسي تفاوت هاي جزئي در اين زمينه است. گسترش مطالعات مربوط به مرگ همانگونه که پيش تر اشاره شد در اواسط دهه 1960 تنها تعداد معدودي دوره هاي مربوط به مرگ و مردن البته به صورت پراکنده ارائه شد که نخستين آنها دوره فولتون در 1963 و پس از آن دوره پاين در 1966 بود. اما تادهه 1960 دوره هاي مرگ پژوهي در کالج ها و دانشگاه ها عمدتا توسط روانشناسان، جامعه شناسان ، و ديگر دست اندرکاران علوم انساني و اجتماعي برگزار شد. موضوع آموزش مرگ(مرگ شناسي) في نفسه هم دانشگاهيان را مجذوب خود کرد و هم ديگر متصديان امر بهداشت و سلامت و نيز حوزه هاي مشاوره. اين امر سبب شد در دانشگاه ها تقاضاي براي برگزاري دوره هاي درسي مرگ و مردن به سرعت بالا رود. در کنار اينها موسسات مرگ پژوهي و مرگ شناسي نيز تاسيس شدند. يکي از اين مراکز و موسسات، مرکز مطالعات روانشناختي مرگ، مردن و رفتار مرگ آور است که در آوريل 1969 توسط رابرت کستنبام در دانشگاه واين تاسيس شد. مرکز ديگر را رابرت فولتونِ جامعه شناس در جولاي 1969 در دانشگاه دانشگاه مينسوتا تاسيس کرد. به گفته دوکا اين دو محقق تا 1971 بيش از 600 دوره و واحد درسي در زمينه مرگ و مردن ايجاد کردند. و تاسال 1978 بيش از يک هزار دوره درسي در اين زمينه در ايالات متحده بوجود آمد و بيش از 30 هزار دانشجو در اين دوره ها ثبت نام کردند. به موازات افزايش علاقه وگرايش به موضوعات مربوط به مرگ و مردن منابع آموزشي فراواني از قبيل فيلم، ويدئوکليپ، و کاسِت هاي فراواني نيز توليد شد و اين امر سبب افزايش هرچه بيشتر دوره هاي درسي در اين زمينه گرديد. در دسترس بودن اين مواد آموزشي و کمک آموزشي يکي از عوامل مهم معرفي مرگ و مردن و مسائل مربوط به آن به مدارس ابتدايي و راهنمايي بود. در سال 1976 سازماني حرفه اي و چند رشته اي به نام مرکز مرگ شناسي افتتاح گرديد. نام اين سازمان بعدها به انجمن مشاوره و مرگ شناسي تغيير کرد. اين سازمان از زمان تاسيس تاکنون کانون رشد و گسترش مرگ شناسي و جنبش مرگ آگاهي بوده است. نشريه مرگ پژوهي در 1971 منتشر شد اما تا سال 1977 بيشتر دوام نياورد. هانلور در 1977 نشريه جديدي به نام مرگ شناسي منتشر نمود نام اين نشريه بعدها به مطالعات مرگ تغيير کرد. اين نشريه به همراه نشريه ي Omega در نهايت به نشريات رسمي انجمن مشاوره و مرگ شناسي تبديل شدند. نشريات ديگري نيز در زمينه مطالعات مرگ پديد آمدند که به آنها اشاره مي کنيم: نشريه ي Markers در 1980؛ نشريه مطالعات تجارب نزديک به مرگ در بهار 1988؛ نشريه آمريکايي Loss, Grief, and Care ( 1996)که بعدها به نشريه ي Social Work in End of Life & Palliative Care تغيير نام داد. در سالهاي اخير پس از آنکه متون اصلي و مباني مربوط به حوزه مرگ انديشي منتشر شدند مجموعه هايي به صورت مُنتخبات (برخي توسط جامعه شناسان و برخي نيز توسط دانشمندان علوم ديگر) نيز پديد آمدند. البته در حوزه جامعه شناسي تک نگاشت هايي نيز منتشر شد که برخي از آنها بعدها در چاپ هاي بعدي ضميمه ي مجموعه ي دانش مربوط به مرگ پژوهي شدند. از جمله اين تک نگاشت ها مي توان به کتاب مردگان و زندگان نوشته ي وارنر(1959) اشاره کرد. يکي از بخش هاي اين کتاب برخي ابعاد نمادگرايي اجتماعي و تلقي جامعه را در خصوص مرگ و مردگان و گورستان هاي محلي بررسي مي کند. از ديگر نمونه ها در اين زمينه کتاب مرگ، اندوه، و سوگواري به قلم جئوفري گورر(1965) انسان شناس اجتماعي انگليسي است. ارنست بيکر، انسان شناس فرهنگي آمريکايي نيز کتابي دارد تحت عنوان انکار مرگ. اما سرآمد تمام تک نگاشت ها در زمينه مرگ به سال 1981 باز مي گردد زمانيکه فيليپ آريس(مورخ اجتماعي فرانسوي) کتاب معروف هنگامه ي مرگ ما را نگاشت. نظريه آريس اين بود که در گذشته هاي دور مرگ از نگاه جامعه امري اجتناب ناپذير، قابل پذيرش، طبيعي و همراه با آرامش بوده است؛ در طول زمان ودر طي قرون اين ديدگاه تغيير کرده است آنچنان که اين پديده به امري ترسناک، مستور، پزشکي شده، کثيف، و مطرود بدل شده است. استاد يار دين پژوهي در دانشگاه بوستون، استفان پروترو(2001) تک نگاشتي مفصل در خصوص مرگ از منظر جامعه شناختي به چاپ رسانده تحت عنوان تطهير شده با آتش؛ اين کتاب در واقع بررسي تاريخ اجتماعي گورستان در ايالات متحده است. برخي تک نگاشت ها نيز به مساله مرگ در فرهنگ هاي ديگر پرداخته اند. از نمونه هاي آنها مي توان به اثر هيکارو سوزوکي(2001) اشاره کرد تحت عنوان بهاي مرگ: صنعت خاکسپاري در ژاپن. افزون بر تک نگاشتها دائره المعارف هايي نيز با موضوع مرگ و مردن به چاپ رسديده است: دائره المعارف مرگ، ويراسته ي رابرت کستنبام(1989)؛ دائره المعارف پديده ها و باورهاي پس از مرگ، ويراسته ي جيمز اويس(1995): چاپ بعديِ اين دائره المعارف در سال 2001 تحت عنوان مرگ و کتاب آخرت: دائره المعارف مرگ، تجربه نزديک به مرگ و حيات پس از مرگ روانه بازار نشر شد؛ جديدترين دائره المعارفي که در حوزه مرگ منتشر شده، دائره المعارف مرگ و مردن ويراسته ي کسِل ساليناس و وينز است که در 2005 روانه بازار شد. داگلاس ديويس، استاد مطالعات ديني و الهيات نيز به جنبه ديگري از مرگ پرداخته است: گورستان. دائره المعارف گورستانِ او در 2005 منتشر شد. شايان ذکراست که اين منابع و مراجع مختلف که از ابعاد گوناگون مرگ سخن مي گويند همگي توسط دانشمندان و انديشمندان حوزه هاي گوناگون علوم نوشته و ويراسته شده اند. جامعه شناسي مرگ ارتباط بسيار تنگاتنگي با رشته هاي ديگر دارد آنچنانکه نمي توان آن را خارج از جريان مرگ پژوهي به آساني مورد بررسي قرار داد. موضوعاتي که اخيرا در قالب مقاله در نشريات در باره مرگ به چاپ مي رسد به جز دو مورد خاص و نادر اغلب همان موضوعاتي است که در ابتدا وجود داشته است. اما گرايشي که اخيرا رواج پيدا کرده گرايشي است که نمونه آن را مثلا مي توان در مقاله کاکس، گرت، و گراهام(2004-2005) با عنوان "مرگ در فيلم هاي ديزني: برايندهاي آن براي درک کودکان از مرگ" و مقاله گودرام(2005) تحت عنوان "تعامل بين انديشه و احساس در پيِ خبرِ قتل يک عزيز" مشاهده کرد. نمونه ديگر مقاله اي است که اساسا از يک ژانر جديد در حوزه نگاه به مرگ حکايت دارد: مقاله برين(2004) با عنوان "مردگان و زندگان در سرزمين صلح: جامعه شناسي معبد ياشوکوني". به طور کلي، پژوهش در باره مرگ شامل موضوعات ذيل مي شود: تحليل هاي جمعيت شناختي از ميزان مرگ و مير؛ اميد به زندگي؛ سبب شناسيِ بيماري؛ مطالعات مربوط به نوع نگاه به اضطراب و نگراني در خصوص مرگ و ترجيحات و سلائقي که در زمينه مراسم خاکسپاري وجود دارد؛ اوتانازي؛ حق تصرف در جسم؛ تحليل قوم نگارانه ي رفتار مربوط به تدفين؛ تاريخ و بوم شناسي گورستان ها؛ تحليل رفتار پرسنل پزشکي با بيمار؛ تحليل تاريخي تحولات مربوط به آخرت شناسي؛ شکل تدفين؛ رفتار خاکسپاري؛ رفتار مربوط به مردن؛ رفتار مربوط به پرسنل پزشکي نسب به بيماراني که در لحظات پاياني زندگي هستند؛ و مطالعات بين فرهنگي مربوط به رفتار مرتبط با مرگ. به نظر مي رسد پربار ترين و ثمر بخش ترين پژوهش ها در خصوص مرگ و مردن، ايجاد پارادايم هاي نظري و تيپ شناسي هاي تحليلي درباره رفتار مربوط به مرگ است. از آن جمله مي توان به مراحل مردنِ کوبلر راس(1969)؛ يا طرح تکامل تاريخيِ آخرت شناسي، مراسم خاکسپاري توسط استفن سان(1985) اشاره کرد. نظر به مجموعه پژوهشي جامعي که توليد شده و طرح هاي نظري و تيپ شناسي هاي تحليلي که از اين ادبيات برخاسته است، ديگر ترديدي باقي نمي ماند که پژوهش در حوزه مرگ (از جمله پژوهش هاي جامعه شناختي) به مرور زمان نظري تر خواهند شد. به هر روي، شايد تعداد حوزه ها و شاخه هاي جامعه شناسي که همانند جامعه شناسي مرگ مجال و فرصت براي پژوهش در آنها فراوان باشد چندان زياد نيست. ذات و بافت (مطالعه) مرگ از حيث تکرار مرگ، حالات مرگ، معناي مرگ، ترس از مرگ، فرايند خاکسپاري، تجربه اندوه و سوگواري، يادبود و بزرگداشت، خودکشي و اوتانازي، و غيره اين قابليت را دارد که دچار تحولات عميق گردد. اين تغييرات واجد معناي بسيار مهمي براي حوزه هاي متعدد و مختلف حيات اجتماعي ماست و در واقع، کلِّ نظام جمعي ما را تحت تاثير قرار مي دهد. دانشمندان حوزه جامعه شناسي مرگ در آينده برنامه هاي پژوهشي فراواني در سر دارند.

[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 14:25 ] [ nima ]

[ ارسال نظر(0) ]

امام علی ‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام می‌باشند. ایشان در سن ۳۵ سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختی‌ها و رنج بسیاری را بر امام رواداشتند و سر انجام مأمون عباسی ایشان را در سن ۵۵ سالگی به شهادت رساند. در این نوشته به طور خلاصه، بعضی از ابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می‌نماییم. نام، لقب و کنیه امام: نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان “رضا” به معنای “خشنودی” می‌باشد. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل می‌فرمایند: “خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده‌اند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند.” 13298 Original 233b207c 0cd6 497c 9541 58526e9a47e5 مقاله ای کامل در مورد امام رضا(ع) یکی از القاب مشهور حضرت “عالم آل محمد” است. این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد. جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش، بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر این سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش “جنبه علمی امام” آمده است. این توانایی و برتری امام، در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات، کاملاً این مطلب روشن می‌گردد که این علوم جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد. پدر و مادر امام: پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال ۱۸۳ ﻫ.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان “نجمه” نام داشت. تولد امام: حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال ۱۴۸ هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: “هنگامی‌که به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌کردم و وقتی به خواب می‌رفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر “لااله‌الاالله” را از شکم خود می‌شنیدم، اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت.”(۲) نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.(۳) زندگی امام در مدینه: حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می‌پرداختند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست می‌داشتند و به ایشان همچون پدری مهربان می‌نگریستند. تا قبل از این سفر، با اینکه امام بیشتر سالهای عمرش را در مدینه گذرانده بود، اما در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند. امام در گفتگویی که با مأمون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه می‌فرمایند: “همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه‌های شهر مدینه عبور می‌کردم، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می‌آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او را برآورده سازم مگر اینکه این کار را انجام می‌دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى‌نگریستند.” امامت حضرت رضا (علیه السلام): امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله و علیه و اله) اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (علیه السلام) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونه‌ای از آنها اشاره می‌نماییم. یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام) می‌گوید: «ما شصت نفر بودیم که موسی بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: “آیا می‌دانید من کیستم؟” گفتم: “تو آقا و بزرگ ما هستی.” فرمود: “نام و لقب من را بگویید.” گفتم: “شما موسی بن جعفر بن محمد هستید.” فرمود: “این که با من است کیست؟” گفتم: “علی بن موسی بن جعفر.” فرمود: “پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من می‌باشد.”»(۴) در حدیث مشهوری نیز که جابر از قول نبى ‌اکرم نقل می‌کند امام رضا (علیه السلام) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شده‌اند. امام صادق (علیه السلام) نیز مکرر به امام کاظم می‌فرمودند که “عالم‌ آل محمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو می‌باشد.” اوضاع سیاسی: مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که می‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد: ده سال اول امامت آن حضرت، که همزمان بود با زمامداری هارون. ۱- پنج سال بعد از‌ آن که مقارن با خلافت امین بود. ۲- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود. مدتی از روزگار زندگانی امام رضا (علیه السلام) همزمان با خلافت هارون الرشید بود. در این زمان است که مصیبت دردناک شهادت پدر بزرگوارشان و دیگر مصیبت‌های اسفبار برای علویان (سادات و نوادگان امیرالمؤمنین) واقع شده است. در آن زمان کوشش‌های فراوانی در تحریک هارون برای کشتن امام رضا (علیه السلام) می‌شد تا آنجا که در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نیافت نقشه خود را عملی کند. بعد از وفات هارون فرزندش امین به خلافت رسید. در این زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حکومت سایه افکنده بود و این تزلزل و غرق بودن امین در فساد و تباهی باعث شده بود که او و دستگاه حکومت، از توجه به سوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از این رو می‌توانیم این دوره را در زندگی امام دوران آرامش بنامیم. اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین را شکست داده و او را به قتل برساند و لباس قدرت را به تن نماید و توانسته بود با سرکوب شورشیان فرمان خود را در اطراف و اکناف مملکت اسلامی جاری کند. وی حکومت ایالت عراق را به یکی از عمال خویش واگذار کرده بود و خود در مرو اقامت گزید و فضل ‌بن ‌سهل را که مردی بسیار سیاستمدار بود، وزیر و مشاور خویش قرار داد. اما خطری که حکومت او را تهدید می‌کرد علویان بودند که بعد از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت، اکنون با استفاده از فرصت دو دستگی در خلافت، هر یک به عناوین مختلف در خفا و آشکار عَلم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افکار عمومی مسلمین به سوی خود، و کسب حمایت آنها موفق گردیده بودند و دلیل آشکار بر این مدعا این است که هر جا علویان بر ضد حکومت عباسیان قیام و شورش می‌کردند، انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به یاری آنها بر می‌خواستند و این، بر اثر ستم‌ها و نارواییها و انواع شکنجه‌های دردناکی بود که مردم و بخصوص علویان از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند. از این رو مأمون درصدد بر آمده بود تا موجبات برخورد با علویان را برطرف کند. بویژه که او تصمیم داشت تشنجات و بحران‌هایی را که موجب ضعف حکومت او شده بود از میان بردارد و برای استقرار پایه‌های قدرت خود، محیط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزیر خود فضل بن سهل تصمیم گرفت تا دست به خدعه‌ای بزند. او تصمیم گرفت تا خلافت را به امام پیشنهاد دهد و خود از خلافت به نفع امام کناره‌گیری کند، زیرا حساب می‌کرد نتیجه از دو حال بیرون نیست، یا امام می‌پذیرد و یا نمی‌پذیرد و در هر دو حال برای خود او و خلافت عباسیان، پیروزی است. زیرا اگر بپذیرد ناگزیر، بنابر شرطی که مأمون قرار می‌داد ولایت عهدی آن حضرت را خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او را پس از امام نزد تمامی گروه‌ها و فرقه‌های مسلمانان تضمین می‌کرد. بدیهی است برای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون این که کسی آگاه شود، امام را از میان بردارد تا حکومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت علویان با خشنودی به حکومت می‌نگریستند و شیعیان خلافت او را شرعی تلقی می‌کردند و او را به عنوان جانشین امام می‌پذیرفتند. از طرف دیگر چون مردم حکومت را مورد تایید امام می‌دانستند لذا قیامهایی که بر ضد حکومت می‌شد جاذبه و مشروعیت خود را از دست می‌داد. او می‌اندیشید اگر امام خلافت را نپذیرد ایشان را به اجبار ولیعهد خود می‌کند که در اینصورت بازهم خلافت و حکومت او در میان مردم و شیعیان توجیه می‌گردد و دیگر اعتراضات و شورشهایی که به بهانه غصب خلافت و ستم، توسط عباسیان انجام می‌گرفت دلیل و توجیه خود را از دست می‌داد و با استقبال مردم و دوستداران امام مواجه نمی‌شد. از طرفی او می‌توانست امام را نزد خود ساکن کند و از نزدیک مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هر حرکتی از سوی امام و شیعیان ایشان را سرکوب کند. همچنین او گمان می‌کرد که از طرف دیگر شیعیان و پیروان امام، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جایگاه خود را در میان دوستدارانش از دست می‌دهد. سفر به سوی خراسان: مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدینه، خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوی خراسان روانه کنند. همچنین دستور داد حضرتش را از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشد، بیاورند. مسیر اصلی در آن زمان راه کوفه، جبل، کرمانشاه و قم بوده است که نقاط شیعه‌نشین و مراکز قدرت شیعیان بود. مأمون احتمال می‌داد که ممکن است شیعیان با مشاهده امام در میان خود به شور و هیجان آیند و مانع حرکت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند که در این صورت مشکلات حکومت چند برابر می‌شد. لذا امام را از مسیر بصره، اهواز و فارس به سوی مرو حرکت داد.ماموران او نیز پیوسته حضرت را زیر نظر داشتند و اعمال امام را به او گزارش می‌دادند. حدیث سلسلة الذهب: در طول سفر امام به مرو، هر کجا توقف می‌فرمودند، برکات زیادی شامل حال مردم آن منطقه می‌شد. از جمله هنگامیکه امام در مسیر حرکت خود وارد نیشابور شدند و در حالی که در محملی قرار داشتند از وسط شهر نیشابور عبور کردند. مردم زیادی که خبر ورود امام به نیشابور را شنیده بودند، همگی به استقبال حضرت آمدند. در این هنگام دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی، به همراه گروه‌های بیشماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب را گرفته و عرضه داشتند: “ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت سوگند می‌دهیم که رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان، پیامبر خدا، برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد.” امام دستور توقف مرکب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارک امام روشن گردید. مردم از مشاهده جمال حضرت بسیار شاد شدند به طوری که بعضی از شدت شوق می‌گریستند و آنهایی که نزدیک ایشان بودند، بر مرکب امام بوسه می‌زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افکنده بود به طوری که بزرگان شهر با صدای بلند از مردم می‌خواستند که سکوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت بشنوند. تا اینکه پس از مدتی مردم ساکت شدند و حضرت حدیث ذیل را کلمه به کلمه از قول پدر گرامیشان و از قول اجداد طاهرینشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائیل از سوی حضرت حق سبحانه و تعالی املاء فرمودند: “کلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هر کس آن را بگوید داخل حصار من شده و کسی که داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود.” سپس امام فرمودند: “اما این شروطی دارد و من، خود، از جمله آن شروط هستم.” این حدیث بیانگر این است که از شروط اقرار به کلمه لااله‌الاالله که مقوم اصل توحید در دین می‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت و پذیرش گفتار و رفتار امام می‌باشد که از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی را توحید و شرط توحید را قبول ولایت و امامت می‌دانند. ولایت عهدی: باری، چون حضرت رضا (علیه السلام) وارد مرو شدند، مأمون از ایشان استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کرد و گفت: “همه بدانند من در آل عباس و آل علی (علیه السلام) هیچ کس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علی بن موسی رضا (علیه السلام) ندیدم.” پس از آن به حضرت رو کرد و گفت: “تصمیم گرفته‌ام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم.” حضرت فرمودند: “اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی.” مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام اصرار ورزید. اما امام فرمودند:‌ “هرگز قبول نخواهم کرد.” وقتی مأمون مأیوس شد گفت: “پس ولایت عهدی را قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید.” این اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمی‌فرمودند و می‌گفتند: “از پدرانم شنیدم، من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون ‌الرشید دفن خواهم شد.” اما مأمون بر این امر پافشاری نمود تا آنجاکه مخفیانه و در مجلس خصوصی حضرت را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند: “اینک که مجبورم، قبول می‌کنم به شرط آنکه کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم.” مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن حضرت، دست را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: “خداوندا! تو می‌دانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار این امر را اختیار کردم؛ پس مرا مؤاخذه نکن همان گونه که دو پیغمبر خود یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا، عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی.” جنبه علمی امام: مأمون که پیوسته شور و اشتیاق مردم نسبت به امام و اعتبار بی‌همتای امام را در میان ایشان می‌دید می‌خواست تا این قداست و اعتبار را خدشه‌دار سازد و از جمله کارهایی که برای رسیدن به این هدف انجام داد تشکیل جلسات مناظره‌ای بین امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شاید بتوانند امام را از نظر علمی شکست داده و وجهه علمی امام را زیر سوال ببرند که شرح یکی از این مجالس را می‌آوریم: “برای یکی از این مناظرات، مأمون فضل بن سهل را امر کرد که اساتید کلام و حکمت را از سراسر دنیا دعوت کند تا با امام به مناظره بنشینند. فضل نیز اسقف اعظم نصاری، بزرگ علمای یهود، روسای صابئین (پیروان حضرت یحیی)، بزرگ موبدان زرتشتیان و دیگر متکلمین وقت را دعوت کرد. مأمون هم آنها را به حضور پذیرفت و از آنها پذیرایی شایانی کرد و به آنان گفت: “دوست دارم که با پسر عموی من (مأمون از نوادگان عباس عموی پیامبر است که ناگزیر پسر عموی امام می‌باشد.) که از مدینه پیش من آمده مناظره کنید.” صبح روز بعد مجلس آراسته‌ای تشکیل داد و مردی را به خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد و حضرت را دعوت کرد. حضرت نیز دعوت او را پذیرفتند و به او فرمودند: “آیا می‌خواهی بدانی که مأمون کی از این کار خود پشیمان می‌شود.” او گفت: “بلی فدایت شوم.” امام فرمودند: “وقتی مأمون دلایل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجیل از خود انجیل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئین بزبان ایشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسی و بر رومیان به زبان رومی‌شان بشنود و ببیند که سخنان تک ‌تک اینان را رد کردم و آنها سخن خود را رها کردند و سخن مرا پذیرفتند آنوقت مأمون می‌فهمد که توانایی کاری را که می‌خواهد انجام دهد ندارد و پشیمان می‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.” سپس حضرت به مجلس مأمون تشریف ‌فرما شدند و با ورود حضرت، مأمون ایشان را برای جمع معرفی کرد و سپس گفت: “دوست دارم با ایشان مناظره کنید.” حضرت رضا (علیه السلام) نیز با تمامی آنها از کتاب خودشان درباره دین و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود: “اگر کسی در میان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال کند.” عمران صایی که یکی از متکلمین بود از حضرت سؤالات بسیاری کرد و حضرت تمام سؤالات او را یک به یک پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنیدن جواب سؤالات خود از امام، شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد و با برتری مسلم امام، جلسه به پایان رسید و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایی را به حضور طلبیدند و او را بسیار اکرام کردند و از آن به بعد عمران صایی خود یکی از مبلغین دین مبین اسلام گردید. رجاء ابن ضحاک که از طرف مأمون مامور حرکت دادن امام از مدینه به سوی مرو بود، می‌گوید: «آن حضرت در هیچ شهری وارد نمی‌شد مگر اینکه مردم از هر سو به او روی می‌آوردند و مسائل دینی خود را از امام می‌پرسیدند. ایشان نیز به آنها پاسخ می‌گفت و احادیث بسیاری از پیامبر خدا و حضرت علی (علیه السلام) بیان می‌فرمود. هنگامی که از این سفر بازگشتم نزد مأمون رفتم. او از چگونگی رفتار امام در طول سفر پرسید و من نیز آنچه را در طول سفر از ایشان دیده بودم بازگو کردم. مأمون گفت: “آری، ای پسر ضحاک! ایشان بهترین، داناترین و عابدترین مردم روی زمین است.”» اخلاق و منش امام: خصوصیات اخلاقی و زهد و تقوای آن حضرت به گونه‌ای بود که حتی دشمنان خویش را نیز شیفته و مجذوب خود کرده بود. با مردم در نهایت ادب تواضع و مهربانی رفتار می‌کرد و هیچ گاه خود را از مردم جدا نمی‌نمود. یکی از یاران امام می‌گوید: “هیچ گاه ندیدم که امام رضا (علیه السلام) در سخن بر کسی جفا ورزد و نیز ندیدم که سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند. هرگز نیازمندی را که می‌توانست نیازش را برآورده سازد رد نمی‌کرد در حضور دیگری پایش را دراز نمی‌فرمود. هرگز ندیدم به کسی از خدمتکارانش بدگویی کند. خنده او قهقهه نبود بلکه تبسم می‌فرمود. چون سفره غذا به میان می‌آمد، همه افراد خانه حتی دربان و مهتر را نیز بر سر سفره خویش می‌نشاند و آنان همراه با امام غذا می‌خوردند. شبها کم می‌خوابید و بسیاری از شبها را به عبادت می‌گذراند. بسیار روزه می‌گرفت و روزه سه روز در ماه را ترک نمی‌کرد. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت. بیشتر در شبهای تاریک، مخفیانه به فقرا کمک می‌کرد.”(۵) یکی دیگر از یاران ایشان می‌گوید: “فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسی بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود، اما هنگامی که در مجالس عمومی شرکت می‌کرد، خود را می‌آراست (لباسهای خوب و متعارف می‌پوشید).(۶) شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت چراغ ایرادی پیدا کرد، میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست کند، اما امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود: “ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمی‌گیریم.”(۷) شخصی به امام عرض کرد: “به خدا سوگند هیچکس در روی زمین از جهت برتری و شرافت اجداد، به شما نمی‌رسد.” امام فرمودند:” تقوی به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار، آنان را بزرگوار ساخت.”(۸) مردی از اهالی بلخ می‌گوید: “در سفر خراسان با امام رضا (علیه السلام) همراه بودم. روزی سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگزاران حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ایشان غذا بخورند. من به امام عرض کردم: “فدایت شوم بهتر است اینان بر سفره‌ای جداگانه بنشینند.” امام فرمود: “ساکت باش، پروردگار همه یکی است. پدر و مادر همه یکی است و پاداش هم به اعمال است.”(۹) یاسر، خادم حضرت می‌گوید: «امام رضا (علیه السلام) به ما فرموده بود: “اگر بالای سرتان ایستادم (و شما را برای کاری طلبیدم) و شما مشغول غذا خوردن بودید بر نخیزید تا غذایتان تمام شود. به همین جهت بسیار اتفاق می‌افتاد که امام ما را صدا می‌کرد و در پاسخ او می‌گفتند: “به غذا خوردن مشغولند.” و آن گرامی می‌فرمود: “بگذارید غذایشان تمام شود.”»(۱۰) یکبار غریبی خدمت امام رسید و سلام کرد و گفت: “من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. از حج بازگشته‌ام و خرجی راه را تمام کرده‌ام اگر مایلید مبلغی به من مرحمت کنید تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زیرا من در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند مانده‌ام.” امام برخاست و به اطاقی دیگر رفت و از پشت در دست خویش را بیرون آورد و فرمود: “این دویست دینار را بگیر و توشه راه کن و لازم نیست که از جانب من معادل آن صدقه دهی.” آن شخص نیز دینارها را گرفت و رفت. از امام پرسیدند: “چرا چنین کردید که شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟” فرمود: “تا شرمندگی نیاز و سوال را در او نبینم.”(۱۱) امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمایی ایشان تنها به گفتار اکتفا نمی‌کردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه ای مبذول می‌داشتند. یکی از یاران امام رضا (علیه السلام) می‌گوید: «روزی همراه امام به خانه ایشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنایی بودند. امام در میان آنها غریبه‌ای دید و پرسید: “این کیست؟” عرض کردند: “به ما کمک می‌کند و به او دستمزدی خواهیم داد.” امام فرمود: “مزدش را تعیین کرده‌اید؟” گفتند: “نه هر چه بدهیم می‌پذیرد.” امام برآشفت و به من فرمود: “من بارها به اینها گفته‌ام که هیچکس را نیاورید مگر آنکه قبلا مزدش را تعیین کنید و قرارداد ببندید. کسی که بدون قرارداد و تعیین مزد، کاری انجام می‌دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهی باز گمان می‌کند مزدش را کم داده‌ای ولی اگر قرارداد ببندی و به مقدار معین شده بپردازی از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل کرده‌ای و در این صورت اگر بیش از مقدار تعیین شده چیزی به او بدهی، هر چند کم و ناچیز باشد؛ می‌فهمد که بیشتر پرداخته‌ای و سپاسگزار خواهد بود.”»(۱۲) خادم حضرت می‌گوید: «روزی خدمتکاران میوه‌ای می‌خوردند. آنها میوه را به تمامی نخورده و باقی آنرا دور ریختند. حضرت رضا (علیه السلام) به آنها فرمود: “سبحان الله اگر شما از آن بی‌نیاز هستید، آنرا به کسانی که بدان نیازمندند بدهید.”» مختصری از کلمات حکمت‌آمیز امام: امام فرمودند: “دوست هر کس عقل اوست و دشمن هر کس جهل و نادانی و حماقت است.” امام فرمودند: “علم و دانش همانند گنجی می‌ماند که کلید آن سؤال است، پس بپرسید. خداوند شما را رحمت کند زیرا در این امر چهار طایفه دارای اجر می‌باشند: ۱- سؤال کننده ۲- آموزنده ۳- شنونده ۴- پاسخ دهنده.” امام فرمودند: “مهرورزی و دوستی با مردم نصف عقل است.” امام فرمودند: “چیزی نیست که چشمانت آنرا بنگرد مگر آنکه در آن پند و اندرزی است.” امام فرمودند: “نظافت و پاکیزگی از اخلاق پیامبران است.” شهادت امام: در نحوه به شهادت رسیدن امام نقل شده است که مأمون به یکی از خدمتکاران خویش دستور داده بود تا ناخن‌های دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور داد تا دست خود را به زهر مخصوصی آلوده کند و در بین ناخن‌هایش زهر قرار دهد و اناری را با دستان زهر‌آلودش دانه کند و او دستور مأمون را اجابت کرد. مأمون نیز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار کرد که امام از آن انار تناول کنند. اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار کرد تا جایی که حضرت را تهدید به مرگ نمود و حضرت به جبر، قدری از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر کرد و حال حضرت دگرگون گردید و صبح روز بعد در سحرگاه روز ۲۹ صفر سال ۲۰۳ هجری قمری امام رضا (علیه السلام) به شهادت رسیدند. تدفین امام: به قدرت و اراده الهی امام جواد (علیه السلام) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان، بدن مطهر ایشان را غسل داده و بر آن نماز گذاردند و پیکر پاک ایشان با مشایعت بسیاری از شیعیان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گردید و قرنهاست که مزار این امام بزرگوار مایه برکت و مباهات ایرانیان است. در یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ هجری قمری در شهر مدینه و در خانواده حضرت امام موسی بن جعفر(ع) از دامان بانویی پاک نهاد به نام تکتم فرزندی متولد شد که او را علی نامیدند وی بعدا به کنیه، ‌ابوالحسن و به لقب رضا خوانده شد .علی بن موسی علیه السلام ۳۵ساله و بزرگترین فرزند خانواده خود بود که پدر بزرگوارش به شهادت رسید و با فضائل و شایستگیهایی که دارا بود به تصریح پدر در سال ۱۸۳ ه.ق مسئولیت امامت و رهبری شیعه و حفظ اصول اسلامی را به عهده گرفت. به طور کلی مدت امامت حضرت رضا علیه السلام به سه دوره تقسیم می شود. * ده سال نخستین ، که با زمامداری هارون الرشید مصادف بود. * پنج سال بعد که در حکمرانی محمد امین فرزند بزرگتر هارون گذشت. * پنج سال پایان امامت که مصادف با حکومت مأمون می شد، ‌و در همین دوره بود که به ایران دعوت شد و اجبارا ولیعهدی را پذیرفت. زندگی پر بار حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام صرف تعلیم و بیان حقایق اسلام، تصحیح فرهنگ دینی مسلمانان، ‌مبارزه با مستکبران وخلفای غاصب، ‌حمایت از مستضعفین و محرومین،‌ و رهبری نیروهای انقلاب تشیع گردید. مدت بیست سال به وظایف الهی و اجتماعی خوداقنمود، ‌و در ابلاغ کلمه حق سخت کوشید و سرانجام پس از مبارزه و تلاش فراوان بر علیه خلافت بی عباس در سال ۲۰۳ هجری به دست مأمون به شهادت رسید و در قریه سناباد دفن شد و مرقدش زیارتگاه مسلمانان پارسا و شیعیان جهان گشت. امام رضا(ع) ابو الحسن على بن موسى(ع)ملقب به«رضا»امام هشتم از ائمه اثنى عشر(ع)و دهمین معصوم از چهارده معصوم(ع)است . سال تولد آن حضرت را ۱۴۸ و ۱۵۳ ه.ق. و ماه تولد ایشان را ذو الحجه و ذو القعده و ربیع الاول گفته‏اند و مشهور آن است که روز تولد آن حضرت یازدهم ذو القعده بوده است. کنیه آن حضرت ابو الحسن بوده است و چون حضرت امیر(ع)نیز مکنى به ابو الحسن بوده‏اند حضرت رضا(ع)را ابو الحسن ثانى گفته‏اند.مشهورترین لقب ایشان«رضا»بوده است که بنا بر روایتى در عیون اخبار الرضا(۱۳/۱)علت ملقب بودن آن حضرت به«رضا»این بوده است که«رضی به المخالفون من أعدائه کما رضی به الموافقون من أولیائه و لم یکن ذلک لأحد من آبائه علیهم‏السلام فلذلک سمی من بینهم بالرضا…»یعنى هم دشمنان مخالف و هم دوستان موافق به(ولایت عهد او)رضایت دادند و چنین چیزى براى هیچیک از پدران او دست نداده بود، از این رو در میان ایشان تنها او به«رضا»نامیده شد.اما به روایت طبرى(وقایع سال ۲۰۱)مأمون آن حضرت را«الرضى من آل محمد»نامید و صدوق هم بنا بر روایتى دیگر در عیون اخبار الرضا(۱۴۷/۲)چنین گفته است. باید متذکر شد که داعیان و مبلغان بنى عباس در اواخر عهد بنى امیه مردم را دعوت مى‏کردند که با«رضا از آل محمد»بیعت کنند، یعنى بى‏آنکه از کسى نام ببرند مى‏گفتند چون خلافت بنى امیه درست نیست باید به کسى از خاندان محمد(ص)که مورد رضایت همه باشد بیعت کنند.بنى عباس با حکومت آل على مخالف بودند ولى چون مأمون که خود از بنى عباس بود حضرت رضا(ع)را به ولایتعهدى برگزید، همه از مخالف و موافق به او راضى شدند و مصداق«رضا من آل محمد»در حق آن حضرت صادق آمد و به آن لقب موسوم و مشهور شد. مادر آن حضرت ام ولد بود.(کنیزى بود که از مولاى خود فرزند آورده بود.)درباره نام و زادگاه مادر آن حضرت اختلاف است و به اغلب احتمالات از مردم شمال آفریقا یا مغرب مراکش بوده است. در کتب معتبر، از جمله در عیون اخبار الرضا، نصوص و دلایل امامت آن حضرت مذکور است و در همین کتاب(۲۳/۱ به بعد)وصیت نامه مفصلى از حضرت امام موسى کاظم(ع)مندرج است. پس از آنکه محمد امین در بغداد کشته شد و خلافت در خراسان بر مأمون مسلم گردید، مأمون تصمیم گرفت تا خلافت را پس از خود به کسى که غیر از خاندان بنى‏عباس باشد بسپارد و پس از تحقیق و بررسى در احوال علویان کسى را شایسته‏تر و برازنده‏تر از على بن موسى بن جعفر(ع)ندید و از این رو کس فرستاد و او را از مدینه به خراسان فرا خواند. درباره علت این تصمیم مطالبى گفته شده است و از جمله بنا بر خبرى در عیون اخبار الرضا از قول مأمون نقل شده است که گویا هنگامى که امین خود را در بغداد خلیفه خواند و بسیارى از نقاط شرق عالم اسلام بر مأمون عاصى شدند، مأمون عهد و نذر کرد که اگر بر مشکلات فائق آید خلافت را در محلى قرار دهد که خداوند قرار داده است و چون بر برادرش غالب آمد و به خلافت رسید کسى را سزاوارتر از على بن موسى(ع)ندید و او را از مدینه بخواست و ولایت عهدى خود را به او تفویض کرد. این مطلب درست به نظر نمى‏رسد، زیرا مستلزم آن است که مأمون شیعه باشد و امامان را تا حضرت رضا قبول داشته باشد و گرنه«قرار دادن خلافت در محلى که خداوند قرار داده است»معنى ندارد.اما اگر هم مأمون ارادتى به حضرت امیر(ع)و بعضى از اهل بیت داشته است دلیل تشیع او به معنى دقیق کلمه(امام واقعى دانستن حضرت رضا)نمى‏شود.علاوه بر این اگر مأمون خود را سزاوار خلافت نمى‏دانست دلیلى نداشت که با امین بر سر خلافت بجنگد و خود را امیر المؤمنین بخواند. بعضى گفته‏اند فضل بن سهل ذو الریاستین که در حکم وزیر مأمون بود او را بر این کار واداشت.اما باید دید که چه علتى موجب گردید تا فضل بن سهل مأمون را بر این کار وابدارد؟ به احتمال قوى دلایل فضل و مأمون در انتصاب حضرت رضا(ع)به ولایتعهدى سیاسى بوده است، زیرا پس از قتل امین اوضاع عراق و شام سخت آشفته بود و در میان بنى عباس فرد برجسته‏اى که مورد قبول و رضایت همگان باشد وجود نداشت و مأمون با همه لیاقت و شخصیت سیاسى در عراق ناشناخته بود.در یمن و کوفه و بصره و بغداد و ایران عامه مردم از زمان منصور به بعد آن انتظارى را که از خلافت بنى عباس داشتند برآورده ندیدند، زیرا مردم تشنه عدل و داد و اسلام واقعى بودند.از این رو چشمها و دلها نگران و منتظر خاندان امام على(ع)بودند و امیدها و آرزوهاى خود را به افراد برجسته و متقى این خاندان بسته بودند. فضل و مأمون با شم سیاسى خود از مشاهده اوضاع نابسامان شهرهاى مهم و شورش مردم(مانند قیام ابو السرایا در کوفه و علوى دیگر در یمن)به این نکته پى برده بودند و مى‏خواستند با انتخاب فرد برجسته و ممتازى از خاندان على به ولایتعهدى رضایت مردم را به خود جلب کنند و پایه‏هاى خلافت مأمون را مستحکم سازند به همین جهت مأمون در سال ۲۰۰ ه.ق. بنا به گفته طبرى رجاء بن ابى الضحاک و فرناس خادم(در بعضى روایات شیعه یاسر خادم)را به مدینه فرستاد تا على بن موسى بن جعفر(ع)و محمد بن جعفر عم حضرت رضا(ع) را به خراسان ببرند. رجاء بن ابى الضحاک، خویش نزدیک فضل بن سهل بود و همین امر شاید مؤید این مطلب باشد که فضل بن سهل در کار ولایتعهدى حضرت رضا(ع)دخالت داشته است. در روایات شیعه آمده است که مأمون به حضرت رضا نوشت تا از راه بصره و اهواز و فارس به خراسان برود نه از راه کوفه و قم و دلیل این امر را کثرت شیعیان در کوفه و قم ذکر کرده‏اند، زیرا مأمون مى‏ترسید که شیعیان کوفه و قم به دور آن حضرت جمع شوند.این مؤید آن است که عامل فرا خواندن حضرت رضا به خراسان عاملى سیاسى بوده است و مأمون مى‏ترسیده است که کثرت شیعیان در کوفه یا قم سبب شود که آن حضرت را به خلافت بردارند و رشته کار بکلى از دست مأمون خارج گردد. مشهور است که به هنگام ورود حضرت رضا(ع)به نیشابور طالبان علم و محدثان دور محفه آن حضرت که بر استرى نهاده شده بود جمع شدند و از ایشان خواستند که حدیثى بر آنها املا فرماید.حضرت حدیثى بطور مسلسل از آباء طاهرین خود از رسول اللّه(ص)و جبرئیل از قول خداوند روایت کرد که«کلمة لا إله إلا اللّه حصنی و من دخل حصنی أمن من عذابی»یعنى کلمه توحید یا لا اله الا اللّه حصار و باروى مستحکم من است و هر که به درون حصار من رفت از عذاب من در امان ماند.این حدیث به جهت مسلسل بودن آن از ائمه اطهار(ع)تا حضرت رسول(ص)به«سلسلة الذهب»معروف شده است. درباره اینکه چرا آن حضرت این حدیث را املا فرمود باید گفت که این نوعى دعوت به وحدت کلمه و اتفاق بوده است زیرا اساس اسلام و مدخل آن این کلمه است که معتقدان به خود را از هر گونه تشویش و عذابى در امان مى‏دارد و مسلمانان باید با توجه به آن در درون حصار و باروى اسلام از اختلاف کلمه بپرهیزند و مدافع آن حصن در برابر مهاجم خارجى باشند و از دشمنى و مخالفت بر سر مسائل فرعى دورى گزینند. حضرت در نیشابور در محله‏اى به نام بلاشاباد نزول فرمود و از آنجا به توس و از توس به سرخس و از سرخس به مرو که اقامتگاه مأمون بود رفت.به روایت عیون اخبار الرضا(۱۴۹/۲)مأمون نخست به آن حضرت پیشنهاد کرد که خود خلافت را قبول کند و چون آن حضرت امتناع فرمودند و در این باب مخاطبات زیاد میان ایشان رد و بدل گردید سرانجام پس از دو ماه اصرار و امتناع ناچار ولایتعهدى را پذیرفت به این شرط که از امر و نهى و حکم و قضا دور باشد و چیزى را تغییر ندهد. علت مقاومت امام این بود که اوضاع را پیش بینى مى‏کرد و بر او مسلم بود عشیره عباسى و رجال دولت که عادت به لا ابالى‏گرى و درازدستى عهد هارون الرشید کرده‏اند زیر بار حق نخواهند رفت و او قادر به اجراى قوانین الهى نخواهد بود.مأمون پس از آنکه آن حضرت ولایتعهدى را پذیرفت امر کرد تا لباس سیاه که شعار عباسیان بود ترک شود و درباریان و فرماندهان و سپاهیان و بنى هاشم همه لباس سبز که شعار علویان بود بپوشند.خود نیز جامه سبز پوشید و نام امام را زینت بخش درهم و دینار نمود و مقرر داشت که در همه بلاد اسلام بر منابر خطبه بنام امام خوانده شود و این به روایت طبرى روز سه شنبه دوم رمضان سال ۲۰۱ ه.ق. بود. على بن عیسى اربلى مؤلف کشف الغمه عهدى را که مأمون ظاهرا درباره ولایتعهدى امام رضا(ع)نوشته بود و ملاحظاتى را که حضرت رضا(ع)در میان سطور آن عهد نامه و در پشت آن مرقوم فرموده بودند در سال ۶۷۰ ه.ق. در دست یکى از«قوام»(خادمان مشهد و قبر آن حضرت)دیده و صورت آن را در همان کتاب کشف الغمه آورده است. تحقیق درباره صحت و اصالت این عهد بصورتى که در کتاب مذکور آمده است مجالى دیگر مى‏خواهد و در اینجا فرض صحت و اصالت آن است و از مطالعه آن نتیجه مى‏شود که آنچه در بعضى کتب ادعا شده است که مأمون شیعى بوده است و در مطالب گذشته نیز به آن اشاره شد صحت ندارد زیرا مأمون در این عهد نامه از مقام خلافت به گونه‏اى تعبیر مى‏کند که با عقاید اهل سنت مطابق است. مأمون در این عهد نامه به سخن عمر استناد مى‏جوید و همچنین خلافت خود را مستند به شرع و قانون مى‏داند.همچنین در این عهدنامه مأمون علت انتخاب آن حضرت را به ولایت عهدى علم و فضل و ورع و تقواى او مى‏داند نه آنچه شیعیان معتقدند که او خلیفه و امام بحق و برگزیده از جانب خدا و منصوص از سوى پدر و اجداد خویش است.همچنین در این عهدنامه به صراحت آمده است که ملقب شدن آن حضرت به«رضا»از جانب خود مأمون بوده است. حضرت رضا(ع)به موجب آنچه مؤلف کشف الغمه آورده است در پشت این عهدنامه قبول خود را اعلام فرموده است اما بقاى خود را پس از مأمون و وصول خود را به مقام خلافت با تردید و شک تلقى کرده است.البته آن حضرت هم به نور امامت و هم با روشن بینى خاصى که از اوضاع و احوال سیاسى زمان خود داشت مى‏دانست که این کار به آخر نخواهد رسید و بنى عباس و مخالفان خاندان امام على(ع)بهر طریقى که باشد با آن مخالفت خواهند کرد. اما آنچه شخص را به تأمل وا مى‏دارد این است که در آن جا گویا حضرت رضا مرقوم فرموده بود: «الجامعة و الجفر یدلان على ضد ذلک و ما أدری ما یفعل بی و لا بکم»یعنى: جامعه و جفر بر خلاف این دلالت دارند(یعنى دلالت دارند بر اینکه این امر خلافت به من نخواهد رسید)و من نمى‏دانم بر سر من و شما چه خواهد آمد یا با من و با شما چه خواهند کرد. درباره جفر و جامعه و ماهیت آن نمى‏توان سخنى گفت و شکى هم نیست که امام(ع)با ارشاد و هدایت الهى از غیب و آینده مى‏تواند آگاه باشد.اما اینکه حضرت در سندى رسمى و پشت فرمان مأمون از جفر و جامعه سخن بگوید محل تردید است زیرا مأمون و اطرافیان او به جفر و جامعه‏اى که مخصوص امامان شیعه باشد که به وسیله آن از سر غیب آگاه گردند اعتقادى نداشتند و بعید است که حضرت رضا(ع)در پشت عهدنامه مأمون چنین چیزى مرقوم بفرمایند. تاریخ عهد نامه مذکور روز دوشنبه ۷ رمضان سال ۲۰۱ ه.ق. است و چنانکه گفتیم طبرى روز انتخاب حضرت را به ولایت عهدى سه شنبه ۲ رمضان سال مذکور مى‏داند و اگر سه شنبه ۲ رمضان باشد روز هفتم ماه رمضان یک شنبه مى‏شود نه دوشنبه.اما اختلاف یک روز را مى‏توان به اختلاف در رؤیت هلال منسوب داشت. صدوق در عیون اخبار الرضا(۱۵۴/۲ به بعد)نسخه سند دیگرى از حضرت رضا(ع)به نام نسخه کتاب الحباء و الشرط که تاریخ آن نیز همان دوشنبه ۷ رمضان سال ۲۰۱ ه.ق. است نقل کرده است و در آن تصریح شده است که این روز همان روزى است که مأمون آن حضرت را ولیعهد خود کرده و مردم را به پوشیدن لباس سبز واداشته است.صدوق خود این نسخه را که حضرت درباره فضل بن سهل و برادرش حسن بن سهل به عمال و کارداران نوشته، دیده است و به قول خودش آن را از کسى«روایت»نکرده است. این نامه مقدمه‏اى دارد که به قلم حضرت رضا(ع)است و پس از آن اصل نسخه حباء و الشرط مى‏آید که بنا بفرموده حضرت شامل سه باب است: باب اول در شرح آثار و اعمال فضل بن سهل است که چگونه مأمون را در وصول به خلافت یارى داد و ابو السرایا و شورشیان دیگر را سرکوب کرد و طبرستان، دیلم، کامل، غرچستان، غور، کیاک، تغزغز، ارمنستان، حجاز، سریر، خزر و مغرب را رام ساخت. باب دوم درباره پاداشهایى است که مأمون در برابر این خدمات در حق او برقرار کرده است و باب سوم درباره چشم پوشى فضل از این پاداشها است.مأمون این امر را پذیرفته و به فضل اختیار داده است که هر کارى را که نمى‏خواهد نکند و به اصطلاح این نامه او را«مزاح العله»ساخته است. صدوق در عیون اخبار الرضا از ابو على حسین بن احمد سلامى مؤلف اخبار خراسان(که فعلا در دست نیست)نقل مى‏کند که ولایت عهدى حضرت رضا به اشاره و توصیه فضل بن سهل بوده است و چون این خبر به بغداد رسید خاندان بنى عباس را خوش نیامد و مأمون را خلع کردند و با ابراهیم بن المهدى که موسیقیدان و عود نواز بود بیعت کردند و چون مأمون این خبر را شنید دریافت که فضل بن سهل رأى ناصوابى در پیش او گذاشته است.پس، از مرو بیرون آمد و راهى بغداد شد و چون به سرخس رسید فضل ناگهان در حمام کشته شد و قاتل او غالب، دایى مأمون بود.بعد مأمون حضرت را در حال بیمارى که بر او عارض شده بود مسموم ساخت و آن حضرت در اثر آن سم وفات یافت و در سناباد توس در کنار قبر هارون مدفون گردید.این واقعه در صفر سال ۲۰۳ ه.ق. اتفاق افتاد. صدوق پس از نقل این خبر از کتاب اخبار خراسان، آن را نادرست مى‏داند و مى‏گوید(چنانکه قبلا ذکر شد)مأمون خود، آن حضرت را ولیعهد کرد و فضل بن سهل چون از پروردگان آل برمک بود با حضرت رضا(ع)دشمن بود. اینکه فضل بن سهل از آغاز دشمن حضرت رضا(ع)باشد محل تردید است و چنانکه اشاره شد ظاهرا فضل بن سهل در ولایت عهدى حضرت رضا(ع)مؤثر بوده است.اما گویا پس از انتخاب آن حضرت به ولایت عهدى وقایعى روى داده است که منجر به مخالفت فضل با حضرت رضا(ع)شده است. روایتى در عیون اخبار الرضا(۱۶۷/۲)هست که به موجب آن فضل بن سهل با هشام بن ابراهیم نزد حضرت رضا رفتند و خواستند براى قتل مأمون و رساندن آن حضرت به خلافت با او تعهد بندند.حضرت بر ایشان خشم گرفت و هر دو را از نزد خود راند.آن دو ترسیدند و نزد مأمون رفتند و گفتند ما مى‏خواستیم«رضا»را بیازماییم.پس از آن حضرت رضا(ع)نزد مأمون رفت و قصه را باز گفت و مأمون دریافت که حق با امام رضا(ع)بوده است. شاید این معنى یکى از اسباب مخالفت فضل با امام باشد و شاید عوامل دیگرى هم باشد که بر ما مجهول است.به هر حال بنا به گفته طبرى(حوادث سال ۲۰۳)حضرت رضا(ع)به مأمون گفت که فضل اخبار بغداد و نارضایى مردم را از خودش و برادرش حسن بن سهل و حتى از ولایت عهدى خود آن حضرت نهان مى‏دارد و مردم در بغداد با ابراهیم بن المهدى بیعت کرده‏اند.چون مأمون در این باره تحقیق کرد و صدق گفته‏هاى آن حضرت بر او روشن شد عازم بغداد گردید و چنانکه در تواریخ مذکور است در سر راه، فضل بن سهل در سرخس در حمام کشته شد و خود حضرت رضا در توس وفات یافت. مجلسى در بحار الانوار(۳۱۱/۴۹ چاپ جدید)تحت عنوان«تذییل»درباره اینکه آیا حضرت رضا(ع)به مرگ طبیعى وفات یافته یا شهید شده است مى‏گوید: میان اصحاب ما(یعنى شیعه)و مخالفان(اهل سنت)در اینکه آیا حضرت رضا به مرگ طبیعى درگذشته یا مسموم شده اختلاف است و اشهر در میان ما شیعیان آن است که آن حضرت به سم مأمون شهید شده است و از سید على بن طاوس از علماى شیعه نقل شده است که او منکر مسموم بودن آن حضرت است و نیز اربلى در کشف الغمه مسموم شدن آن حضرت را انکار کرده است و گفته است که ابن طاوس قبول نداشت که مأمون حضرت رضا را زهر داده باشد. مؤلف کشف الغمه پس از ذکر مطالبى در این باره مى‏گوید اینکه گفته مى‏شود سوزن آلوده به زهر را در انگور فرو بردند و انگور را زهر آگین ساختند ما نمى‏دانیم که چنین چیزى سبب زهرآگین شدن انگور مى‏گردد و قیاس طبى، آن را گواهى نمى‏دهد. البته مجلسى اظهارات مؤلف کشف الغمه را رد مى‏کند و حق را به جانب صدوق و مفید مى‏دهد و معتقد است که آن حضرت مسموم شده است.درباره مسموم شدن آن حضرت از راه انگور یا انار یا چیز دیگر روایات مختلف است و آنچه مى‏توان با قطع نظر از جزئیات و تفاصیل واقعه گفت این است که همچنانکه انتخاب آن حضرت به ولایتعهدى سیاسى بوده است وفات آن حضرت هم در جوى سیاسى صورت گرفته است و به همین جهت احتمال مسموم شدن حضرت بیشتر است، زیرا مأمون پس از شنیدن اینکه او را در بغداد از خلافت خلع کردند و با ابراهیم بن المهدى بیعت کردند دریافت که یکى از علل عمده مخالفت بزرگان و دست اندرکاران بغداد با خلافت او همین ولایت عهدى حضرت رضا است و خواست بهر نحوى که شده است خود را از این گرفتارى که گریبانگیر او شده بود نجات دهد. ویژگیهاى آن حضرت شخصیت ملکوتى و مقام شامخ علمى و زهد و اخلاق حضرت رضا(ع)و اعتقاد شیعیان به او سبب شد که نه تنها در مدینه بلکه در سراسر دنیاى اسلام به عنوان بزرگترین و محبوبترین فرد خاندان رسول اکرم(ص)مورد قبول عامه باشد و مسلمانان او را بزرگترین پیشواى دین بشناسند و نامش را با صلوات و تقدیس ببرند.بیست و چند سال بیش نداشت که در مسجد رسول اللّه(ص)به فتوى مى‏نشست.علمش بى‏کران و رفتارش پیامبرگونه و حلم و رأفت و احسانش شامل خاص و عام مى‏گردید.کسى را با عمل و سخن خود نمى‏آزرد.سخن کسى را قطع نمى‏کرد.هیچ حاجتمندى را مأیوس باز نمى‏گرداند.در حضور مهمان به پشتى تکیه نمى‏داد و پاى خود را دراز نمى‏کرد.هرگز به غلامان و خدمه دشنام نداد و با آنان مى‏نشست و غذا مى‏خورد.شبها کم مى‏خوابید و قرآن بسیار مى‏خواند.شبهاى تاریک در مدینه مى‏گشت و مستمندان را کمک مى‏کرد.د

[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 14:10 ] [ nima ]

[ ارسال نظر(0) ]

زندگینامه امام حسین (ع) دومين فرزند برومند حضرت علي و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ، که درود خدا بر ايشان باد، در خانه وحي و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامي اسلام (ص ) رسيد، به خانه حضرت علي (ع ) و فاطمه را فرمود تا کودکش را بياورد. اسما او را در پارچه اي سپيد (2) (س ) آمد و اسما پيچيد و خدمت رسول اکرم (ص ) برد، آن گرامي به گوش راست او اذان و به گوش چپ (3) او اقامه گفت . به روزهاي اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش ، امين وحي الهي ، جبرئيل ، فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اي رسول خدا، اين نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبير) چون علي براي تو بسان هارون (5) که به عربي (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار. (4)براي موسي بن عمران است ، جز آن که تو خاتم پيغمبران هستي . و به اين ترتيب نام پرعظمت "حسين " از جانب پروردگار، براي دومين فرزند فاطمه(س ) انتخاب شد. به روز هفتم ولادتش ، فاطمه زهرا که سلام خداوند بر او باد، گوسفندي را براي کشت ، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موي سر او (6) فرزندش به عنوان عقيقه (7) نقره صدقه داد. حسين (ع ) و پيامبر (ص ) از ولادت حسين بن علي (ع ) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفي که پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز مي داشت ، به بزرگواري و مقام شامخ پيشواي سوم آگاه شدند. سلمان فارسي مي گويد: ديدم که رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوي خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگواراني ، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستي ، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاي خدايي که نه نفرند و خاتم ايشان ، (8) قائم ايشان (امام زمان "عج ") مي باشد. انس بن مالک روايت مي کند: وقتي از پيامبر پرسيدند کدام يک از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي داري ، فرمود: بارها رسول گرامي حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد و (9) حسن و حسين را، (10) آنان را مي بوييد و مي بوسيد. ابوهريره که از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است ، در عين حال اعتراف مي کند که : "رسول اکرم را ديدم که حسن و حسين را بر شانه هاي خويش نشانده بود و به سوي ما مي آمد، وقتي به ما رسيد فرمود هر کس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست (11) داشته ، و هر که با آنان دشمني ورزد با من دشمني نموده است ". عالي ترين ، صميمي ترين و گوياترين رابطه معنوي و ملکوتي بين پيامبر و حسين را مي توان در اين جمله رسول گرامي اسلام (ص ) خواند که فرمود: "حسين از من و من از (12) حسينم ". حسين (ع ) با پدر شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپري شد، و آن گاه که رسول خدا (ص ) چشم ازجهان فروبست و به لقاي پروردگار شتافت ، مدت سي سال با پدر زيست . پدري که جز به انصاف حکم نکرد، و جز به طهارت و بندگي نگذرانيد، جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدري که در زمان حکومتش لحظه اي او را آرام نگذاشتند، همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند. در تمام اين مدت ، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي کرد، و در چند سالي که حضرت علي (ع ) متصدي خلافت ظاهري شد، حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامي ، مانند يک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش مي کوشيد، و در جنگهاي "جمل "، "صفين " و "نهروان " شرکت و به اين ترتيب ، از پدرش اميرالمؤمنين (ع ) و دين خدا حمايت کرد و (13) داشت . حتي گاهي در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي کرد. در زمان حکومت عمر، امام حسين (ع ) وارد مسجد شد، خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده کرد که سخن مي گفت . بلادرنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: "از منبر (14) پدرم فرود آي ...". امام حسين (ع ) با برادر پس از شهادت حضرت علي (ع )، به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع )مامت و رهبري شيعيان به حسن بن علي (ع )، فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع )، منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) که دست پرورد وحي محمدي و ولايت علوي بود، همراه و همکار و همفکر برادرش بود. چنان که وقتي بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام حسن (ع ) مجبور شد که با معاويه صلح کند و آن همه ناراحتيها را تحمل نمايد، امام حسين (ع ) شريک رنجهاي برادر بود و چون مي دانست که اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين معاويه ، در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويي نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود، امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوي معاويه بشکند و سزاي ناهنجاريش را به کنارش بگذارد، ولي امام حسن (ع ) او را به سکوت و خاموشي فراخواند، امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت ، آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه (15) برآمد، و با بياني رسا و کوبنده خاموشش ساخت . امام حسين (ع ) در زمان معاويه چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود، به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن علي (ع ) امامت و رهبري شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبري جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد که معاويه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اريکه حکومت اسلام به ناحق تکيه زده ، سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامي و قوانين خداوند است ، و از اين حکومت پوشالي مخرب به سختي رنج مي برد، ولي نمي توانست دستي فراز آورد و قدرتي فراهم کند تا او را از جايگاه حکومت اسلامي پايين بکشد، چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعي مشابه او داشت . امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشکار سازد و به سازندگي قدرت بپردازد، پيش از هر جنبش و حرکت مفيدي به قتلش مي رساند، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر را پيشه ساخت که اگر برمي خاست ، پيش از اقدام به دسيسه کشته مي شد، و از اين کشته شدن هيچ نتيجه اي گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود، چون برادر زيست و علم مخالفتهاي بزرگ نيفراخت ، جز آن که گاهي محيط و حرکات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم را به آينده نزديک اميدوار مي ساخت که اقدام مؤثري خواهد نمود. و در تمام طول مدتي که معاويه از مردم براي ولايت عهدي يزيد، بيعت مي گرفت ، حسين به شدت با او مخالفت کرد، و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و ولي عهدي او را نپذيرفت و حتي گاهي (16) سخناني تند به معاويه گفت و يا نامه اي کوبنده براي او نوشت . معاويه هم در بيعت گرفتن براي يزيد، به او اصراري نکرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ... قيام حسيني يزيد پس از معاويه بر تخت حکومت اسلامي تکيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند،و براي اين که سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت کند، مصمم شد براي نامداران و شخصيتهاي اسلامي پيامي بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور، نامه اي به حاکم مدينه نوشت و در آن يادآور شد که براي من از حسين (ع ) بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان . حاکم اين خبر را به امام حسين (ع ) رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: "انا لله و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل (17) يزيد". آن گاه که افرادي چون يزيد، (شراب خوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاک که حتي ظاهر اسلام را هم مراعات نمي کند) بر مسند حکومت اسلامي بنشيند، بايد فاتحه اسلام را خواند. (زيرا اين گونه زمامدارها با نيروي اسلام و به نام اسلام ، اسلام را از بين مي برند.) امام حسين (ع ) مي دانست اينک که حکومت يزيد را به رسميت نشناخته است ، اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانند، لذا به امر پروردگار، شبانه و مخفي از مدينه به سوي مکه حرکت کرد. آمدن آن حضرت به مکه ، همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد، در بين مردم مکه و مدينه انتشار يافت ، و اين خبر تا به کوفه هم رسيد. کوفيان از امام حسين (ع ) که در مکه بسر مي برد دعوت کردند تا به سوي آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل ، پسر عموي خويش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفي را از نزديک ببيند و برايش بنويسد. مسلم به کوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اي روبرو شد، هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت کردند، و مسلم هم نامه اي به امام حسين (ع ) نگاشت و حرکت فوري امام (ع ) را لازم گزارش داد. هر چند امام حسين (ع ) کوفيان را به خوبي مي شناخت ، و بي وفايي و بي ديني شان را در زمان حکومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد کرد، و ليکن براي اتمام حجت و اجراي اوامر پروردگار تصميم گرفت که به سوي کوفه حرکت کند. با اين حال تا هشتم ذي حجه ، يعني روزي که همه مردم مکه عازم رفتن به "مني " بودند و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مکه (18) برساند، آن حضرت در مکه ماند و در چنين روزي با اهل بيت و ياران خود، از مکه به طرف عراق خارج شد و با اين کار هم به وظيفه خويش عمل کرد و هم به مسلمانان جهان فهماند که پسر پيغمبر امت ، يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نکرده ، بلکه عليه او قيام کرده است . يزيد که حرکت مسلم را به سوي کوفه دريافته و از بيعت کوفيان با او آگاه شده بود، ابن زياد را (که از پليدترين ياران يزيد و از کثيفترين طرفداران حکومت بني اميه بود) به کوفه فرستاد. ابن زياد از ضعف ايمان و دورويي و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهديد ارعاب ، آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت ، و مسلم به تنهايي با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت ، و پس از جنگي دلاورانه و شگفت ، با شجاعت شهيد شد. (سلام خدا بر او باد). و ابن زياد جامعه دورو و خيانتکار و بي ايمان کوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت ، و کار به جايي رسيد که عده اي از همان کساني که براي امام (ع ) دعوت نامه نوشته بودند، سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند. امام حسين (ع ) از همان شبي که از مدينه بيرون آمد، و در تمام مدتي که در مکه اقامت گزيد، و در طول راه مکه به کربلا، تا هنگام شهادت ، گاهي به اشاره ، گاهي به اعلان مي داشت که : "مقصود من از حرکت ، رسوا ساختن حکومت ضد اسلامي يزيد و صراحت ، برپاداشتن امر به معروف و نهي از منکر و ايستادگي در برابر ظلم و ستمگري است و جز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدي هدفي ندارم ". و اين مأموريتي بود که خداوند به او واگذار نموده بود، حتي اگر به کشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيري خانواده اش اتمام پذيرد. رسول گرامي (ص ) و اميرمؤمنان (ع) و حسن بن علي (ع ) پيشوايان پيشين اسلام ، شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتي در هنگام ولادت امام حسين (ع )، و خود امام حسين (ع ) به (19) رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذکر داده بود. علم امامت مي دانست که آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد، ولي او کسي نبود که در برابر دستور آسماني و فرمان خدا براي جان خود ارزشي قائل باشد، يا از اسارت خانواده اش واهمه اي به دل راه دهد. او آن کس بود که بلا را کرامت و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدي خدا بر او باد) . خبر "شهادت حسين (ع ) در کربلا" به قدري در اجتماع اسلامي مورد گفتگو واقع شده بود که عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته ، از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن علي (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدينسان حرکت امام حسين (ع ) با آن درگيريها و ناراحتيها احتمال کشته شدنش را در اذهان عامه تشديد کرد. بويژه که خود در طول راه مي فرمود: "من کان باذلا فينا مهجته (20) و موطنا علي لقاء الله نفسه فليرحل معنا. هر کس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد، همراه ما بيايد". و لذا در بعضي از دوستان اين توهم پيش آمد که حضرتش را از اين سفر منصرف سازند. غافل از اين که فرزند علي بن ابي طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر، و از ديگران به وظيفه خويش آگاهتر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده دست نخواهد کشيد. باري امام حسين (ع ) با همه اين افکار و نظريه ها که اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد، و کوچکترين خللي در تصميمش راه نيافت . سرانجام ، رفت ، و شهادت را دريافت . نه خود تنها، بلکه با اصحاب و فرزندان که هر يک ستاره اي درخشان در افق اسلام بودند، رفتند و کشته شدند، و خونهايشان شنهاي گرم دشت کربلا را لاله باران کرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقي مانده بسترهاي گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست ، و اساسا اسلام از بني اميه و بني اميه از اسلام جداست . راستي هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند، و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوترانيهاي او و عمالش را مي شنيدند، چقدر از اسلام متنفر مي شدند، زيرا اسلامي که خليفه پيغمبرش يزيد باشد، به راستي نيز تنفرآور است ... و خاندان پاک حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت را به گوش مردم برسانند. و شنيديم و خوانديم که در شهرها، در بازارها، در مسجدها، در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نکبت بار يزيد، هماره و همه جا دهان گشودند و فرياد زدند، و پرده زيباي فريب را از چهره زشت و جنايتکار جيره خواران بني اميه برداشتند و ثابت کردند که يزيد سگ باز وشرابخوار است ، هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريکه اي که او بر آن تکيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسيني را تکميل کرد، طوفاني در جانها برانگيختند، چنان که نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستي و رذالت و دناءت گرديد و همه آرزوهاي طلايي و شيطانيش چون نقش بر آب گشت . نگرشي ژرف مي خواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا کنون ، دوستان و شيعيانش ، و همه آنان که به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند، همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را، سالروز قيام و شهادتش را با سياه پوشي و عزاداري محترم مي شمارند، و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز مي دارند. پيشوايان مآل انديش و معصوم ما، هماره به واقعه کربلا و به زنده داشتن آن عنايتي خاص داشتند. غير از اين که خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند، در فضيلت عزاداري و محزون بودن براي آن بزرگوار، گفتارهاي متعددي ايراد فرموده اند. ابوعماره گويد: "روزي به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم ، فرمود اشعاري در سوگواري حسين براي ما بخوان . وقتي شروع به خواندن نمودم صداي گريه حضرت برخاست ، من مي خواندم و آن عزيز مي گريست ، چندان که صداي گريه از خانه برخاست . بعد از آن که اشعار را تمام کردم ، امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام (21) حسين (ع ) مطالبي بيان فرمود". و نيز از آن جناب است که فرمود: "گريستن و بي تابي کردن در هيچ مصيبتي شايسته (22) نيست مگر در مصيبت حسين بن علي ، که ثواب و جزايي گرانمايه دارد". باقرالعلوم ، امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم که يکي از اصحاب بزرگ او است فرمود: "به شيعيان ما بگوييد که به زيارت مرقد حسين بروند، زيرا بر هر شخص باايماني که (23) به امامت ما معترف است ، زيارت قبر اباعبدالله لازم مي باشد". امام صادق (ع ) مي فرمايد: "ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يکون من الاعمال . (24) همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اي ارزش و فضيلتش بيشتر است ". زيرا که اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است که به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويي روح را به سوي ملکوت خوبيها و پاکدامنيها و فداکاريها پرواز مي دهد. هر چند عزاداري و گريه بر مصايب حسين بن علي (ع )، و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشکوه و حماسه ساز کربلايش ارزش و معياري والا دارد، لکن بايد دانست که نبايد تنها به اين زيارتها و گريه ها و غم گساريدن اکتفا کرد، بلکه همه اين تظاهرات ، فلسفه دين داري ، فداکاري و حمايت از قوانين آسماني را به ما گوشزد مي نمايد، و هدف هم جز اين نيست ، و نياز بزرگ ما از درگاه حسيني آموختن انسانيت و خالي بودن دل از هر چه غير از خداست مي باشد، و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم ، هدف مقدس حسيني به فراموشي مي گرايد. اخلاق و رفتار امام حسين (ع ) با نگاهي اجمالي به 56سال زندگي سراسر خداخواهي و خداجويي حسين (ع )، درمي يابيم که هماره وقت او به پاکدامني و بندگي و نشر رسالت احمدي و مفاهيم عميقي والاتر از درک و ديد ما گذشته است . اکنون مروري کوتاه به زواياي زندگاني آن عزيز، که پيش روي ما است : جنابش به نماز و نيايش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسياري و حتي در آخرين شب (25) داشت . گاهي در شبانه روز صدها رکعت نماز مي گزاشت . زندگي دست از نياز و دعا برنداشت ، و خوانده ايم که از دشمنان مهلت خواست تا بتواند با خداي خويش به خلوت بنشيند. و فرمود: "خدا مي داند که من نماز و تلاوت (26) قرآن و دعاي زياد و استغفار را دوست دارم ". (27) حضرتش بارها پياده به خانه کعبه شتافت و مراسم حج را برگزار کرد. ابن اثير در کتاب "اسد الغابة " مي نويسد: "کان الحسين رضي الله عنه فاضلا کثير الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال (28) الخير جميعها. حسين (ع ) بسيار روزه مي گرفت و نماز مي گزارد و به حج مي رفت و صدقه مي داد و همه کارهاي پسنديده را انجام مي داد". شخصيت حسين بن علي (ع ) آنچنان بلند و دور از دسترس و پرشکوه بود که وقتي با برادرش امام مجتبي (ع ) پياده به کعبه مي رفتند، همه بزرگان و شخصيتهاي اسلامي به (29) احترامشان از مرکب پياده شده ، همراه آنان راه مي پيمودند. احترامي که جامعه براي حسين (ع ) قائل بود، بدان جهت بود که او با مردم زندگي مي کرد - از مردم و معاشرتشان کناره نمي جست - با جان جامعه هماهنگ بود، چونان ديگران از مواهب و مصائب يک اجتماع برخوردار بود، و بالاتر از همه ايمان بي تزلزل او به خداوند، او را غم خوار و ياور مردم ساخته بود. و گرنه ، او نه کاخهاي مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ، و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمي بستند، و حرم رسول الله (ص ) را براي او خلوت نمي کردند... اين روايت يک نمونه از اخلاق اجتماعي اوست ، بخوانيم : روزي از محلي عبور مي فرمود، عده اي از فقرا بر عباهاي پهن شده شان نشسته بودند و نان پاره هاي خشکي مي خوردند، امام حسين (ع ) مي گذشت که تعارفش کردند و او هم پذيرفت ، نشست و تناول فرمود و آن گاه بيان داشت : "ان الله لا يحب المتکبرين "، خداوند متکبران را دوست نمي دارد. (30) پس فرمود: "من دعوت شما را اجابت کردم ، شما هم دعوت مرا اجابت کنيد". آنها هم دعوت آن حضرت را پذيرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند. حضرت دستور داد و بدين ترتيب پذيرايي گرمي (31) هر چه در خانه موجود است به ضيافتشان بياورند، از آنان به عمل آمد، و نيز درس تواضع و انسان دوستي را با عمل خويش به جامعه آموخت . شعيب بن عبدالرحمن خزاعي مي گويد: "چون حسين بن علي (ع ) به شهادت رسيد، بر پشت مبارکش آثار پينه مشاهده کردند، علتش را از امام زين العابدين (ع ) پرسيدند، فرمود اين پينه ها اثر کيسه هاي غذايي است که پدرم شبها به دوش مي کشيد و به خانه (32) زنهاي شوهرمرده و کودکان يتيم و فقرا مي رسانيد". شدت علاقه امام حسين (ع ) را به دفاع از مظلوم و حمايت از ستم ديدگان مي توان در داستان "ارينب وهمسرش عبدالله بن سلام " دريافت ، که اجمال و فشرده اش را در اين جا متذکر مي شويم : يزيد به زمان ولايت عهدي ، با اين که همه نوع وسايل شهوتراني و کام جويي و کامروايي از قبيل پول ، مقام ، کنيزان رقاصه و... در اختيار داشت ، چشم ناپاک و هرزه اش را به بانوي شوهردار عفيفي دوخته بود. پدرش معاويه به جاي اين که در برابر اين رفتار زشت و ننگين عکس العمل کوبنده اي نشان دهد، با حيله گري و دروغ پردازي و فريبکاري ، مقدماتي فراهم ساخت تا زن پاکدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش يزيد بکشاند. حسين بن علي (ع ) از قضيه باخبر شد، در برابر اين تصميم زشت ايستاد و نقشه شوم معاويه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از يکي از قوانين اسلام ، زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدي و تجاوز يزيد را از خانواده مسلمان و پاکيزه اي قطع نمود و با اين کار همت و غيرت الهي اش را نمايان و علاقه مندي خود را به حفظ نواميس جامعه مسلمانان ابراز داشت ، و اين رفتار داستاني شد که در مفاخر آل علي (ع ) و دناءت و ستمگري بني اميه ، براي هميشه در تاريخ به يادگار (33) ماند. علائلي در کتاب "سمو المعني " مي نويسد: "ما در تاريخ انسان به مردان بزرگي برخورد مي کنيم که هر کدام در جبهه و جهتي عظمت و بزرگي خويش را جهان گير ساخته اند، يکي در شجاعت ، ديگري در زهد، آن ديگري در سخاوت ، و... اما شکوه و بزرگي امام حسين (ع ) حجم عظيمي است که ابعاد بي نهايتش هر يک مشخص کننده يک عظمت فراز تاريخ است ، گويا او جامع همه (34) والاييها و فرازمنديها است ". آري ، مردي که وارث بي کرانگي نبوت محمدي است ، مردي که وارث عظمت عدل و مروت پدري چون حضرت علي (ع ) است و وارث جلال و درخشندگي فضيلت مادري چون حضرت فاطمه (س ) است ، چگونه نمونه برتر و والاي عظمت انسان و نشانه آشکار فضيلتهاي خدايي نباشد. درود ما بر او باد که بايد او را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهيم . امام حسين (ع ) و حکايت زيستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنها نمونه يک بزرگ مرد تاريخ را براي ما مجسم مي سازد، بلکه او با همه خويشتن ، آيينه تمام نماي فضيلتها، بزرگ منشيها، فداکاريها، جان بازيها، خداخواهيها وخداجوييها مي باشد، او به تنهايي مي تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشريت را ضامن گردد. بودن و رفتنش ، معنويت و فضيلتهاي انسان را ارجمند نمود

[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 14:06 ] [ nima ]

[ ارسال نظر(0) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران